تاريخ : | | نویسنده : مدیر

سلامان و ابسال

بخش ۱ - در ستایش خداوند


ای به یادت تازه جان عاشقان!
ز آب لطفت تر، زبان عاشقان!
از تو بر عالم فتاده سایه‌ای
خوبرویان را شده سرمایه‌ای
عاشقان افتادهٔ آن سایه‌اند
مانده در سودا از آن سرمایه‌اند
تا ز لیلی سر حسنش سر نزد
عشق او آتش به مجنون در نزد
تا لب شیرین نکردی چون شکر
آن دو عاشق را نشد خونین، جگر
تا نشد عذرا ز تو سیمین‌عذار
دیدهٔ وامق نشد سیماب‌بار
تا به کی در پرده باشی عشوه‌ساز
عالمی با نقش پرده عشقباز؟
وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش
خالی از پرده نمایی روی خویش
در تماشای خودم بی‌خود کنی
فارغ از تمییز نیک و بد کنی
عاشقی باشم به تو افروخته
دیده را از دیگران بردوخته
گرچه باشم ناظر از هر منظری
جز تو در عالم نبینم دیگری
در حریم تو دویی را بار نیست
گفت و گوی اندک و بسیار نیست
از دویی خواهم که یکتای‌ام کنی
در مقامات یکی، جای‌ام کنی
تا چو آن سادهٔ رمیده از دویی
«این منم» گویم «خدایا! یا توئی؟»
گر منم این علم و قدرت از کجاست؟
ور تویی این عجز و سستی از که خاست؟

بخش ۲ - در سبب نظم کتاب


ضعف پیری قوت طبعم شکست
راه فکرت بر ضمیر من ببست
در دلم فهم سخندانی نماند
بر لبم حرف سخنرانی نماند
به که سر در جیب خاموشی کشم
پا به دامان فراموشی کشم
نسبتی دارد به حال من قوی
این دو بیت از مثنوی مولوی:
«کیف یاتی النظم لی و القافیه؟
بعد ما ضعفت اصول العافیه»
«قافیه اندیشم و، دلدار من
گویدم: مندیش جز دیدار من!»
کیست دلدار؟ آنکه دل‌ها دار اوست
جمله دل‌ها مخزن اسرار اوست
دارد او از خانهٔ خود آگهی
به که داری خانهٔ او را تهی
تا چون بیند دور ازو بیگانه را
جلوه‌گاه خود کند آن خانه را
خاصه نظم این کتاب از بهر اوست
مظهر آیات لطف و قهر اوست
در ثنایش نغز گفتاری کنم
در دعایش ناله و زاری کنم
چون ندارم دامن قربش به دست
بایدم در گفت و گوی او نشست

بخش ۳


چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب
در میان فکر تم بربود خواب
خویش را دیدم به راهی بس دراز
پاک و روشن چون ضمیر اهل راز
ناگه آواز سپاهی پرخروش
از قفا آمد در آن راهم به گوش
بانگ چاووشان دلم از جا ببرد
هوشم از سر، قوتم از پا ببرد
چاره می‌جستم پی دفع گزند
آمد اندر چشمم ایوانی بلند
چون شتابان سوی او بردم پناه
تا شوم ایمن ز آسیب سپاه،
از میان شان والد شاه زمن
آن به نام و صورت و سیرت حسن
جامه‌های خسروانی در برش
بسته کافوری عمامه بر سرش
تافت سوی من عنان، خندان و شاد
بر من از خنده در راحت گشاد
چون به پیش من رسید آمد فرود
بوسه بر دستم زد و پرسش نمود
خوش شدم ز آن چاره‌سازیهای او
شاد از آن مسکین‌نوازیهای او
در سخن با من بسی گوهر فشاند
لیک ازینها هیچ در گوشم نماند
صبحدم کز روی بستر خاستم
از خرد تعبیر آن درخواستم
گفت: این لطف و رضاجویی زشاه،
بر قبول نظم من آمد گواه
یک نفس زین گفت و گو منشین خموش!
چون گرفتی پیش، در اتمام کوش!
چون شنیدم از وی این تعبیر را
چون قلم بستم میان، تحریر را
بو کز آن سرچشمه‌ای کین خواب خاست
آید این تعبیر ازینجا نیز راست

بخش ۴ - آغاز داستان سلامان و ابسال


شهریاری بود در یونان زمین
چون سکندر صاحب تاج و نگین
بود در عهدش یکی حکمت‌شناس
کاخ حکمت را قوی کرده اساس
اهل حکمت یک به یک شاگرد او
حلقه بسته جمله گرداگرد او
شاه چون دانست قدرش را شریف
ساخت‌اش در خلوت صحبت، حریف
جز به تدبیرش نرفتی نیم‌گام
جز به تلقینش نجستی هیچ کام
در جهانگیری ز بس تدبیر کرد
قاف تا قاف‌اش همه تسخیر کرد
شاه چون نبود به نفس خود حکیم
یا حکیمی نبودش یار و ندیم،
قصر ملکش را بود بنیاد، سست
کم فتد قانون حکم او درست
ظلم را بندد به جای عدل، کار
عدل را داند بسان ظلم، عار
عالم از بیداد او گردد خراب
چشمه‌سار ملک دین از وی سراب
نکته‌ای خوش گفته است آن دوربین:
«عدل دارد ملک را قائم، نه دین»
کفر کیشی کو به عدل آید فره
ملک را از ظالم دیندار، به
گفت با داوود پیغمبر، خدای
کامت خد را بگو ای نیک رای!
کز عجم چون پادشاهان آورند
نام ایشان جز به نیکی کم برند
گر چه بود آتش پرستی دینشان
بود عدل و راستی آیینشان
قرنها زایشان جهان معمور بود
ظلمت ظلم از رعایا دور بود
بندگان فارغ ز غم فرسودگی
داشتند از عدلشان آسودگی

 

بخش ۵ - ظاهر شدن آرزوی فرزند بر شاه


چون به تدبیر حکیم نامدار
یافت گیتی بر شه یونان قرار
یک نگین‌وار از همه روی زمین
خارجش نگذاشت از زیر نگین
شه شبی در حال خویش اندیشه کرد
شیوهٔ نعمت‌شناسی پیشه کرد
خلعت اقبال بر خود چست یافت
هر چه از اسباب دولت جست، یافت
غیر فرزندی که از عز و شرف
از پس رفتن، بود او را خلف
در ضمیر شه چون این اندیشه خاست
گفت با دانای حکمت‌پیشه، راست
گفت: ای دستور شاهی پیشه‌ات!
آفرین بادا! بر این اندیشه‌ات!
هیچ نعمت بهتر از فرزند نیست
جز به جان فرزند را پیوند نیست
حاصل از فرزند گردد کام مرد
زنده از فرزند ماند نام مرد
چشم تو تا زنده‌ای روشن بدوست
خاک تو چون مرده‌ای، گلشن بدوست
دستت او گیرد، اگر افتی ز پای
پایت او باشد، اگر مانی به جای
پشت تو از پشتی‌اش گردد قوی
عمرت از دیدار او یابد نوی
دشمنت را شیوه از وی شیون است
خاصه، گویی بهر قهر دشمن است

 

بخش ۶ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند پس از نکوهش شهوت و زن


کرد چون دانا حکیم نیک‌خواه
شهوت و زن را نکوهش پیش شاه
ساخت تدبیری به دانش کاندر آن
ماند حیران فکرت دانشوران
نطفه را بی‌شهوت از صلبش گشاد
د رمحلی جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل
کودکی بی‌عیب و طفلی بی خلل
غنچه‌ای از گلبن شاهی دمید
نفحه‌ای از ملک آگاهی وزید
تاج شد از گوهر او سربلند
تخت گشت از بخت او فیروزمند
صحن گیتی بی وی و چشم فلک
بود آن بی‌مردم، این بی‌مردمک
زو به مردم صحن آن معمور شد
چشم این از مردمک پر نور شد
چون ز هر عیب‌اش سلامت یافتند
از سلامت نام او بشکافتند
سالم از آفت، تن و اندام او
ز آسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شیر مادر بهره‌مند
دایه‌ای کردند بهر او پسند
دلبری در نیکویی ماه تمام
سال او از بیست کم، ابسال نام
نازک‌اندامی که از سر تا به پای
جزو جزوش خوب بود و دلربای
بود بر سر، فرق او خطی ز سیم
خرمنی از مشک را کرده دو نیم
گیسویش بود از قفا آویخته
زو به هر مو صد بلا آویخته
قامتش سروی ز باغ اعتدال
افسر شاهان به راهش پایمال
بود روشن جبهه‌اش آیینه رنگ
ابروی زنگاری‌اش بر وی چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آیینه‌وار
شکل نونی مانده از وی بر کنار
چشم او مستی که کرده نیمخواب
تکیه بر گل، زیر چتر مشک ناب
گوشهای خوش نیوش از هر طرف
گوهر گفتار را سیمین‌صدف
بر عذارش نیلگون خطی جمیل
رونق مصر جمالش همچو نیل
ز آن خط او چه بهر چشم بد کشید
چشم نیکان را بلا بی‌حد کشید
رشتهٔ دندان او در خوشاب
حقهٔ در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره اندیشه کم
گفت و گوی عقل فکرت پیشه کم
از لب او جز شکر نگرفته کام
خود کدام است آن لب و ، شکر کدام؟
رشحی از چاه زنخدانش گشاد
وز زنخدانش معلق ایستاد
زو هزاران لطفها آمد پدید
غبغب‌اش کردند نام، ارباب دید
همچو سیمین‌لعبت از سیم‌اش تنی
چون صراحی، برکشیده گردنی
بر تنش بستان چو آن صافی حباب
که‌ش نسیم انگیخته از روی آب
زیر بستانش دلش رخشنده نور
در سپیدی عاج و، در نرمی سمور
هر که دیدی آن میان کم ز مو
جز کناری زو نکردی آرزو
مخزن لطف از دو دست او دو نیم
آستین از هر یکی همیان سیم
آرزوی اهل دل در مشت او
قفل دلها را کلید، انگشت او
خون ز دست او درون عاشقان
رنگ حنایش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب
فندق تر بود یا عناب ناب
ناخنانش بدرهای مختلف
بدرهای او ز حنا منخسف
شکل او مشاطه چون آراسته
از سر هر یک هلالی کاسته
چون سخن با ساق و پای او رسید
ز آن، زبان در کام می‌باید کشید
زآنکه می‌ترسم رسد جایی سخن
کن سخن آید گران بر طبع من
بود آن سری ز نامحرم نهان
هیچ کس محرم نه آن را در جهان
بل، که دزدی پی به آن آورده بود
هر چه آنجا بود، غارت کرده بود
در، بر آن سیمین‌صدف بشکافته
گوهر کام خود آنجا یافته
هر چه باشد دیگری را دست زد،
بهتر از چشم قبولش، دست رد
شاه چون دایه گرفت ابسال را
تا سلامان همایون فال را
آورد در دامن احسان خویش
پرورد از رشحهٔ پستان خویش
روز تا شب جد او و جهد او
بود در بست و گشاد مهد او
گه تنش را شستی از مشک و گلاب
گه گرفتی پیکرش در شهد ناب
مهر آن مه بس که در جانش نشست
چشم مهر از هر که غیر از او ببست
گر میسر گشتی‌اش بی هیچ شک
کردی‌اش جا در بصر چون مردمک
بعد چندی چون ز شیرش باز کرد
نوع دیگر کار و بار آغاز کرد
وقت خفتن راست کردی بسترش
سوختی چون شمع بالای سرش
بامداد از خواب چون برخاستی
همچو زرین لعبت‌اش آراستی
سرمه کردی نرگس شهلای او
چست بستی جامه بر بالای او
کردی آنسان خدمت‌اش بیگاه و گه
تا شدش سال جوانی، چارده
چارده بودش به خوبی ماه رو
سال او هم چارده، چون ماه او
پایهٔ حسنش بسی بالا گرفت
در همه دلها هوایش جا گرفت
شد یکی، صد حسن او و آن صد، هزار
صد هزاران دل ز عشقش بیقرار
با قد چون نیزه، بود آن دلپسند
آفتابی، گشته یک نیزه بلند
نیزه‌واری قد او چون سر کشید،
بر دل هر کس ازو زخمی رسید
ز آن بلندی هر کجا افگند تاب،
سوخت جان عالمی ز آن آفتاب
ملک خوبی را به رخها شاه بود
شوکت شاهی (به) او همراه بود
گردن او سرفراز مهوشان
در کمندش گردن گردنکشان
پاکبازان از پی دفع گزند
از دعا بر بازویش تعویذبند
پنجه‌اش داده شکست سیم ناب
دست هر فولادباز و داده تاب
گوش جان را کن به سوی من گرو!
شمه‌ای از دیگر احوالش شنو!
لطف طبعش در سخن مو می‌شکافت
لفظ نشنیده، به معنی می‌شتافت
در لطایف، لعل او حاضر جواب
در دقایق فهم او صافی، چو آب
چون گرفتی خامهٔ مشکین رقم
آفرین کردی بر او لوح و قلم
جانش از هر حکمتی محفوظ بود
نکته‌های حکمت‌اش محظوظ بود

 

بخش ۷ - صفت چوگان باختن سلامان


صبحدم چون شاه این نیلی تتق
بارگی راندی به میدان افق
شه سلامان، مست و نیم خواب
پای کردی سوی میدان در رکاب
با گروهی از نژاد خسروان
خردسال و تازه‌روی و نوجوان
هر یکی در خیل خوبان سروری
آفت ملکی بلای کشوری
صولجان بر کف، به میدان تاختی
گوی زرین در میان انداختی
یک به یک چوگان‌زنان جویای حال
گرد یک مه حلقه کرده صد هلال
گرچه بودی زخم چوگان از همه
بود چابک‌تر سلامان از همه
گوی بردی از همه با صد شتاب
گوی مه بود و سلامان آفتاب
آری، آن کس را که دولت یار شد
وز نهال بخت برخوردار شد،
هیچ چوگان زیر این چرخ کبود
گوی نتواند ز میدانش ربود

بخش ۸ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی


از کمانداران خاص اندر زمان
خواستی ناکرده زه چاچی کمان
بی مدد آن را به زه آراستی
بانگ زه از گوشه‌ها برخاستی
دست مالیدی بر آن چالاک و چست
تا بن گوش‌اش کشیدی از نخست
گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن
رهسپر گشتی به هنجار نشان
ورگشادی تیر پرتابی ز شست
بودی‌اش خط افق جای نشست
گرنه مانع سختی گردون شدی
از خط دور افق بیرون شدی

 

بخش ۹ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی


بود در جود و سخا دریا کفی
ملکش از بحر عطا دریا کفی
پر شدی از فیض آن ابر کرم
عرصهٔ گیتی ز دینار و درم
بزم جودش را چو می‌آراستم
نسبتش با معن و حاتم خواستم
لیک اندر جنب او بی قال و قیل
معن باشد مبخل و حاتم بخیل
بسکه دستش داشتی با بسط، خوی
تافتی انگشت او از قبض، روی
قبض کف گر خواستی، انگشت او
خم نکردی پشت خود در مشت او

بخش ۱۰ - ظاهر شدن عشق ابسال بر سلامان


چون سلامان را شد اسباب جمال
از بلاغت جمع، در حد کمال،
سرو نازش نازکی از سر گرفت
باغ لطفش رونق دیگر گرفت
نارسیده میوه‌ای بود از نخست
چون رسیدن شد بر آن میوه درست،
خاطر ابسال چیدن خواست‌اش
وز پی چیدن، چشیدن خواست‌اش
لیک بود آن میوه بر شاخ بلند
بود کوتاه آرزو را ز آن، کمند
شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز
کم نه ز اسباب جمال‌اش هیچ چیز
با سلامان عرض خوبی ساز کرد
شیوهٔ جولانگری آغاز کرد
گاه بر رسم نغوله پیش سر
بافتی زنجیره‌ای از مشک تر
تا بدان زنجیرهٔ داناپسند
ساختی پای دل شهزاده، بند
گاه مشکین موی را بشکافتی
فرق کرده، ز آن دو گیسو بافتی
گه نهادی چون بتان دلفروز
بر کمان ابروان از وسمه، توز
تا ز جان او به زنگاری کمان
صید کردی مایهٔ امن و امان
برگ گل را دادی از گلگونه زیب
تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب
دانهٔ مشکین نهادی بر عذار
تا بدان مرغ دلش کردی شکار
گه گشادی بند از تنگ شکر
گه شکستی مهر بر درج گهر
تا چو شکر بر دلش شیرین شدی
وز لب گویاش گوهر چین شدی
گه نمودی از گریبان گوی زر
زیر آن طوق مرصع از گهر،
تا کشیدی با همه فرخندگی
گردنش را زیر طوق بندگی
گه به کاری دس سیمین‌بر زدی
ز آن بهانه آستین را برزدی
تا نگارین ساعد او آشکار
دیدی و، کردی به خون چهره، نگار
گه چو بهر خدمتی کردی قیام
سخت‌تر برداشتی از جای گام
تا ز بانگ جنبش خلخال او
تاج در فرقش، شدی پامال او
بودی القصه به صد مکر و حیل
جلوه گر در چشم او در هر محل
صبح و شام‌اش روی در خود داشتی
یک دم‌اش غافل ز خود نگذاشتی
زآنکه می‌دانست کز راه نظر
عشق دارد در دل عاشق اثر
جز به دیدار بتان دلپذیر
عشق در دلها نگردد جای گیر

بخش ۱۱ - تاثیر حیلت‌های ابسال در سلامان


چون سلامان با همه حلم و وقار
کرد در وی عشوهٔ ابسال کار،
در دل از مژگان او، خارش خلید
وز کمند زلف او، مارش گزید
ز ابروانش طاقت او گشت طاق
وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق
نرگس جادوی او خوابش ببرد
حلقهٔ گیسوی او تابش ببرد
اشک او از عارضش گل‌رنگ شد
عیشش از یاد دهانش تنگ شد
دید بر رخسار او خال سیاه
گشت از آن خال سیه حالش تباه
دید جعد بیقرارش بر عذار
ز آرزوی وصل او، شد بیقرار
شوقش از پرده برون آورد، لیک
در درون اندیشه‌ای می‌کرد نیک
که مبادا گر چشم طعم وصال
طعم آن بر جان من گردد وبال
آن نماند با من و، عمر دراز
مانم از جاه و جلال خویش باز
دولتی کن مرد را جاوید نیست
بخردان را قبلهٔ امید نیست

بخش ۱۲ - تمتع یافتن سلامان و ابسال از صحبت یکدیگر


چون سلامان مایل ابسال شد
طالع ابسال فر خفال شد
یافت آن مهر قدیم او نوی
شد بدو پیوند امیدش قوی
فرصتی می‌جست در بیگاه و گاه
یابد اندر خلوت آن ماه، راه
تا شبی سویش به خلوت راه یافت
نقد جان بر دست، پیش او شتافت
همچو سایه زیر پای او فتاد
وز تواضع رو به پای او نهاد
شه سلامان نیز با صد عز و ناز
کرد دست مرحمت سویش دراز
چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت
کام جان از چشمهٔ نوشش گرفت
داشت شکر آن یکی، شیر این دگر
شد به هم آمیخته شیر و شکر
روز دیگر بر همین دستور بود
چشم‌زخم دهر از ایشان دور بود
روز هفته، هفته شد مه، ماه سال
ماه و سالی خالی از رنج و ملال
همتش آن بود کن عیش و طرب
نی به روز افتد ز یکدیگر، نه شب
لیک دور چرخ می‌گفت از کمین:
نیست داب من که بگذارم چنین !
ای بسا صحبت که روز انگیختم،
چون شب آمد سلک آن بگسیختم!
وای بسا دولت که دادم وقت شام،
صبحدم را نوبت او شد تمام!

بخش ۱۳ - آگاه شدن شاه و حکیم از کار سلامان و ابسال


چون سلامان شد حریف ابسال را
صرف وصلش کرد ماه و سال را،
باز ماند از خدمت شاه و حکیم
هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم
چون ز حال او خبر جستند باز
محرمان کردندشان دانای راز
بهر پرسش پیش خویش‌اش خواندند
با وی از هر جا حکایت راندند
شد یقین کن قصه از وی راست بود
داستانی بی‌کم و بی‌کاست بود
هر یک اندر کار وی رایی زدند
در خلاصش دستی و پایی زدند
بر نصیحت یافت کار اول قرار
کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار
از نصیحت تازه گردد هر دلی
وز نصیحت حل شود هر مشکلی
ناصحان پیغمبران‌اند از نخست
گشته کار عقل و دین ز ایشان درست

بخش ۱۴ - نصیحت کردن شاه و حکیم سلامان را و جواب گفتن وی


«دیدهٔ اقبال من روشن به توست
عرصهٔ آمال من گلشن به توست
سالها چون غنچه دل خون کرده‌ام
تا گلی چون تو، به دست آورده‌ام
همچو گل از دست من دامن مکش!
خنجر خار جفا بر من مکش!
در هوای توست تاجم فرق‌سای
وز برای توست تختم زیر پای
رو به معشوقان نابخرد منه!
افسر دولت ز فرق خود منه!
دست دل در شاهد رعنا مزن!
تخت شوکت را به پشت پا مزن!
منصب تو چیست؟ چوگان باختن
رخش زیر ران به میدان تاختن
نی گرفتن زلف چون چوگان به دست
پهلوی سیمین‌بران کردن نشست
در صف مردان روی شمشیر زن،
وز تن گردان شوی گردن‌فکن،
به که از گردان مردافکن جهی
پیش شمشیر زنی گردن نهی
ترک این کردار کن! بهر خدای
ورنه خواهم زین غم افتادن ز پای
سالها بهر تو ننشستم ز پا
شرم بادت کافکنی از پا مرا»
چون سلامان آن نصیحت گوش کرد،
بحر طبع او ز گوهر جوش کرد
گفت: «شاها! بندهٔ رای توام
خاک پای تخت‌فرسای توام
هر چه فرمودی به جان کردم قبول
لیکن از بی‌صبری خویش‌ام ملول
نیست از دست دل رنجور من
صبر بر فرموده‌ات مقدور من
بارها با خویش اندیشیده‌ام
در خلاصی زین بلا پیچیده‌ام
لیک چون یادم از آن ماه آمده‌ست،
جان من در ناله و آه آمده‌ست
ور فتاده چشم من بر روی او
کرده‌ام روی از دو عالم سوی او
در تماشای رخ آن دلپسند
نه نصیحت مانده بر یادم نه پند!»
چون شه از پند سلامان شد خموش
شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش
گفت: کای نوباوهٔ باغ کهن!
آخرین نقش بدیع کلک کن!
قدر خود بشناس و مشمر سرسری
خویش را! کز هر چه گویم برتری
آنکه دست قدرتش خاکت سرشت،
حرف حکمت بر دل پاکت سرشت
پاک کن از نقش صورت سینه را!
روی در معنی کن این آیینه را!
تا شود گنج معانی سینه‌ات
غرق نور معرفت آیینه‌ات
چشم خویش از طلعت شاهد بپوش!
بیش ازین در صحبت شاهد مکوش!
بر چنین آلوده‌ای مفتون مشو!
وز حریم عافیت بیرون مشو!
بودی از آغاز عالی‌مرتبه
برفراز چرخ بودت کوکبه
شهوت نفس‌ات به زیر انداخته
در حضیض خاک بندت ساخته
چون سلامان از حکیم اینها شنید
بوی حکمت بر مشام او وزید
گفت: «ای جان فلاطون از تو شاد
صد ارسطو زیر فرمان تو باد!
من نهاده روی در راه توام!
کمترین شاگرد در گاه توام!
هر چه گفتی عین حکمت یافتم
در قبول آن به جان بشتافتم
لیک بر رای منیرت روشن است
کاختیار کار بیرون از من است!»

بخش ۱۵ - تنگ شدن کار بر سلامان از ملامت بسیار و گریختن با ابسال


هر کجا از عشق جانی در هم است
محنت اندر محنت و غم در غم است
خاصه عشقی که‌ش ملامت یار شد
گفت و گوی ناصحان بسیار شد
از ملامت سخت گردد کار عشق
وز ملامت شد فزون تیمار عشق
بی‌ملامت عشق ، جان‌پروردن است
چون ملامت یار شد خون خوردن است
چون سلامان آن ملامت‌ها شنید
جان شیرینش ز غم بر لب رسید
مهر ابسال از درون او نکند
لیک شوری در درون او فکند
جانش از تیر ملامت ریش گشت
در دل اندوهی که بودش بیش گشت
می‌بکاهد از ملامت جان مرد
صبر بر وی کی بود امکان مرد؟
می‌توان یک زخم خورد از تیغ تیز
چون پیاپی شد، چه چاره جز گریز؟
روزها اندیشه کاری پیشه کرد
بارها در کار خویش اندیشه کرد
با هزار اندیشه در تدبیر کار
یافت کارش بر فرار آخر قرار
کرد خاطر از وطن پرداخته
محملی از بهر رفتن ساخته

بخش ۱۶ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره‌ای خرم رسیدن


چون سلامان هفته‌ای محمل براند
پندگویان را بر او دستی نماند
از ملامت ایمن و فارغ ز پند
بار خود بر ساحل بحری فکند
دید بحری همچو گردون بیکران
چشم‌های بحریان چون اختران
قاف تا قاف امتداد دور او
تا به پشت گاوماهی غور او
کوه پیکر موج‌ها در اضطراب
گشته کوهستان از آنها روی آب
چون سلامان بحر را نظاره کرد
بهر اسباب گذشتن چاره کرد
کرد پیدا زورقی چون ماه نو
برکنار بحر اخضر، تیزرو
هر دو رفتند اندر او آسوده‌حال
شد مه و خورشید را منزل هلال
شد روان، از بادبان پر ساخته
همچو بط سینه بر آب انداخته
راه را بر خود به سینه می‌شکافت
روی بر مقصد به سینه می‌شتافت
شد میان بحر پیدا بیشه‌ای
وصف آن بیرون ز هر اندیشه‌ای
هیچ مرغ اندر همه عالم نبود
کاندر آن عشرتگه خرم نبود
نو درختان شاخ در شاخ اندر او
در نوا مرغان گستاخ اندر او
میوه در پای درختان ریخته
خشک و تر بر یکدگر آمیخته
چشمهٔ آبی به زیر هر درخت
آفتاب و سایه گردش لخت لخت
شاخ بود از باد، دست رعشه‌دار
مشت پر دینار از بهر نثار
چون نبودی نیک گیرا مشت او
ریختی از فرجهٔ انگشت او
گوییا باغ ارم چون رو نهفت
غنچهٔ پیدایی‌اش آنجا شکفت
چون سلامان دید لطف بیشه را
از سفر کوتاه کرد اندیشه را
با دل فارغ ز هر امید و بیم
گشت با ابسال در بیشه مقیم
هر دو شادان همچو جان و تن به هم
هر دو خرم چون گل و سوسن به هم
صحبتی ز آویزش اغیار دور
راحتی ز آمیزش تیمار دور
نی ملامت‌پیشه با ایشان به جنگ
نی نفاق‌اندیشه با ایشان دو رنگ
گل در آغوش و، خراش خار نی
گنج در پهلو و، رنج مار نی
هر زمان در مرغزاری کرده خواب
هر نفس از چشمه‌ساری خورده آب
گاه با بلبل به گفتار آمده
گاه با طوطی شکرخوار آمده
گاه با طاووس در جولانگری
گاه در رفتار با کبک دری
قصه کوته، دل پر از عیش و طرب
هر دو می‌بردند روز خود به شب
خود چه ز آن بهتر که باشد با تو یار
در میان و عیب‌جویان بر کنار
در کنار تو به جز مقصود نی
مانع مقصود تو موجود نی

بخش ۱۷ - آگاه شدن شاه از گریختن سلامان و دیدن او در آیینهٔ گیتی‌نمای


شه چو شد آگاه بعد از چند گاه
ز آن فراق جانگداز از عمرکاه،
ناله بر گردون رسانیدن گرفت
وز دو دیده خون چکانیدن گرفت
گفت کز هر جا خبر جستند باز
کس نبود آگاه ز آن پوشیده‌راز
داشت شاه آیینه‌ای گیتی نمای
پرده ز اسرار همه گیتی گشای
چون دل عارف نبود از وی نهان
هیچ حالی از بد و نیک جهان
گفت کن آیینه را دارید پیش !
تا در آن بینم رخ مقصود خویش
چون بر آن آیینه افتادش نظر
یافت از گم گشتگان خود خبر
هر دو را عشرت کنان در بیشه دید
وز غم ایام بی‌اندیشه دید
با هم از فکر جهان بودند دور
وز همه اهل جهان یکسر نفور
هر یکی شاد از لقای دیگری
هیچشان غم نی برای دیگری
شاه چون جمعیت ایشان بدید
رحمتی آمد بر ایشانش پدید
بی‌ملامت کردن خاطر خراش
هر چه دانستی ز اسباب معاش،
یک سر مویی فرو نگذاشتی
جمله را آنجا مهیا داشتی
ای خوش آن روشندل پاکیزه‌رای
کاورد شرط مروت را به جای
هر کجا بیند دو همدم را به هم
خورده جام شادی و غم را به هم
اندر آن اقبالشان یاری کند
واندر آن دولت مددکای کند
نی که از هم بگسلد پیوندشان
وافکند بر رشتهٔ جان بندشان
هر چه بر ارباب آفات آمده‌ست
یکسر از بهر مکافات آمده‌ست
نیک کن! تا نیک پیش آید تو را
بد مکن! تا بد نفرساید تو را
شاه یونان چون سلامان را بدید
کو به ابسال و وصالش آرمید،
عمر رفت و زین خسارت بس نکرد
وز ضلالت روی خود واپس نکرد،
ماند خالی ز افسر شاهی سرش،
تا که گردد سر، بلند از افسرش،
بر سلامان قوت همت گماشت
تا ز ابسال‌اش به کلی بازداشت
لحظه لحظه جانب او می‌شتافت
لیک نتوانستی از وی بهره یافت
تشنه را زین سخت‌تر چبود عذاب
چشمه پیش چشم و لب محروم از آب؟
بر سلامان چون شد این محنت دراز
شد در راحت به روی وی فراز
شد بر او روشن که آن هست از پدر
تا مگر ز آن ورطه‌اش آرد بدر
ترس ترسان در پدر آورد روی
توبه کار و عذرخواه و عفو جوی
آری آن مرغی که باشد نیک‌بخت
آخر آرد سوی اصل خویش رخت

بخش ۱۸ - رسیدن سلامان پیش پدر و اظهار شعف کردن وی


چون پدر روی سلامان را بدید
وز فراق عمر کاه او رهید،
بوسه‌های رحمتش بر فرق داد
دست مهر از لطف بر دوشش نهاد
کای وجودت خوان احسان را نمک!
چشم انسان را جمالت مردمک!
روضهٔ جان را نهال نوبری
آسمان را آفتاب دیگری
باغ دولت را گل نوخاسته
برج شاهی را مه ناکاسته
عرصهٔ آفاق لشکرگاه توست
سرکشان را روی در درگاه توست
پای تا سر لایق تختی و تاج
نیست تاج و تخت را بی تو رواج
تاج را مپسند بر فرق خسان!
تخت را در زیر پای ناکسان!
ملک، ملک توست، بستان ملک خویش!
ملک را بیرون مکن از سلک خویش!
دست ازین شاهد پرستی باز کش!
شاهی و شاهدپرستی نیست خوش
دور کن حنای این شاهد ز دست!
شاه باید بود یا شاهدپرست

بخش ۱۹ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و در آتش رفتن با ابسال


کیست در عالم ز عاشق خوارتر؟
نیست کار از کار او، دشوارتر
نی غم یار از دلش زایل شود
نی تمنای دلش حاصل شود
مایهٔ آزار او بی گاه وگاه
طعنهٔ بدخواه و پند نیک‌خواه
چون سلامان آن نصیحت‌ها شنید
جامهٔ آسودگی بر خود درید
خاطرش از زندگانی تنگ شد
سوی نابود خودش آهنگ شد
چون حیات مرد، نی درخور بود
مردگی از زندگی خوشتر بود
روی با ابسال در صحرا نهاد
در فضای جان‌فشانی پا نهاد
پشته پشته هیزم از هر جا برید
جمله را یک جا فراهم آورید
جمع شد ز آن پشته‌ها کوهی بلند
آتشی در پشتهٔ کوه او فکند
هر دو از دیدار آتش خوش شدند
دست هم بگرفته در آتش شدند
شه نهانی واقف آن حال بود
همتش بر کشتن ابسال بود
بر مراد خویشتن همت گماشت
سوخت او را و سلامان را گذاشت
بود آن غش بر زر و این زر خوش
زر خوش خالص بماند و سوخت غش
چون زر مغشوش در آتش فتد
گر شکستی اوفتد بر غش فتد
کار مردان دارد از مردان نصیب
نیست این از همت مردان غریب
پیش صاحب همت، این ظاهر بود
هر که بی‌همت بود، منکر بود

بخش ۲۰ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر دوری وی


باشد اندر دار و گیر روز و شب
عاشق بیچاره را حالی عجب
هر چه از تیر بلا بر وی رسد
از کمان چرخ، پی در پی رسد
ناگذشته از گلویش خنجری
از قفای او در آید دیگری
گر بدارد دوست از بیداد دست
بر وی از سنگ رقیب آید شکست
ور بگردد از سرش سنگ رقیب
یابد از طعن ملامتگر نصیب
ور رهد زینها بریزد خون به تیغ
شحنهٔ هجرش به صد درد و دریغ
چون سلامان کوه آتش برفروخت
واندر او ابسال را چون خس بسوخت
رفت همتای وی و یکتا بماند
چون تن بی‌جان از او تنها بماند
نالهٔ جانسوز بر گردون کشید
دامن مژگان ز دل در خون کشید
دود آهش خیمه بر افلاک زد
صبح از اندهش گریبان چاک زد
ز آن گهر دیدی چو خالی مشت خویش
کندی از دندان سر انگشت خویش
روز و شب بی‌آنکه همزانوش بود
از تپانچه بودی‌اش زانو کبود
هر شب آوردی به کنج خانه روی
با خیال یار خویش افسانه گوی
کای ز هجر خویش جانم سوخته!
وز جمال خویش چشمم دوخته!
عمرها بودی انیس جان من
نوربخش دیدهٔ گریان من
خانه در کوی وصالت داشتم
دیده بر شمع جمالت داشتم
هر دو ما با یکدگر بودیم و بس!
کار نی کس را به ما، ما را به کس!
دست بیداد فلک کوتاه بود
کار ما بر موجب دلخواه بود
کاش چون آتش همی افروختم!
تو همی ماندی و من می‌سوختم!
سوختی تو من بماندم، این چه بود؟
این بد آیین با من مسکین چه بود؟
کاشکی من نیز با تو بودمی!
با تو راه نیستی پیمودمی!
از وجود ناخوش خود رستمی!
عشرت جاوید در پیوستمی!

بخش ۲۱ - عاجز شدن شاه از تدبیر کار سلامان و مشورت با حکیم


چون سلامان ماند ز ابسال اینچنین
بود در روز و شبش حال اینچنین
محرمان آن پیش شه گفتند باز
جان او افتاد از آن غم در گداز
گنبد گردون عجب غمخانه‌ای‌ست!
بی‌غمی در آن دروغ افسانه‌ای‌ست!
چون گل آدم سرشتند از نخست
شد به قدش خلعت صورت درست،
ریخت بالای وی از سر تا قدم
چل صباح ابر بلا، باران غم
چون چهل بگذشت روزی تا به شب
بر سرش بارید باران طرب
لاجرم از غم کس آزادی نیافت
جز پس از چل غم، یکی شادی نیافت
شه، سلامان را در آن ماتم چو دید
بر دلش صد زخم رنج و غم رسید
چارهٔ آن کار نتوانست هیچ
بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ
کرد عرض رای بر دانا حکیم
کای جهان را قبلهٔ امید و بیم!
هر کجا درمانده‌ای را مشکلی‌ست
حل آن اندیشهٔ روشندلی‌ست
سوخت ابسال و سلامان از غمش
کرده وقت خویش وقف ماتمش
نی توان ابسال را آورد باز
نی سلامان را توان شد چاره‌ساز
گفتم اینک مشکل خود پیش تو
چاره‌جوی از عقل دوراندیش تو
رحمتی فرما! که بس درمانده‌ام
در کف صد غصه مضطر مانده‌ام
داد آن دانا حکیم او را جواب
کای نگشته رایت از رای صواب!
گر سلامان نشکند پیمان من
و آید اندر ربقهٔ فرمان من،
زود باز آرم به وی ابسال را
کشف گردانم به وی این حال را
چند روزی چارهٔ حالش کنم
جاودان دمساز ابسال‌اش کنم
از حکیم این را سلامان چون شنید
زیر فرمان وی از جان آرمید
خار و خاشاک درش رفتن گرفت
هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت
خوش بود خاک در کامل شدن
بندهٔ فرمان صاحبدل شدن
بشنو این نکته! که دانا گفته است
گوهری بس خوب و زیبا سفته است:
«رخنه کز نادانی افتد در مزاج،
یابد از دانا و دانایی علاج!»

 

بخش ۲۲ - منقاد شدن سلامان حکیم را


چون سلامان گشت تسلیم حکیم
زیر ظل رافتش شد مستقیم
شد حکیم آشفتهٔ تسلیم او
سحرکاری کرد در تعلیم او
باده‌های دولت‌اش را جام ریخت
شهدهای حکمت‌اش در کام ریخت
جام او ز آن باده، ذوق‌انگیز شد
کام او ز آن شهد، شکر ریز شد
هر گه ابسال‌اش فرایاد آمدی
وز فراق او به فریاد آمدی،
چون بدانستی حکیم آن حال را
آفریدی صورت ابسال را
یک دو ساعت پیش چشمش داشتی
در دل او تخم تسکین کاشتی
یافتی تسکین چو آن رنج و الم
رفتی آن صورت به سر حد عدم
همت عارف چو گردد زورمند
هر چه خواهد، آفریند بی‌گزند
لیک چون یک دم از او غافل شود
صورت هستی از او زایل شود
گاه گاهی چون سخن پرداختی
وصف زهره در میان انداختی
زهره گفتی شمع جمع انجم است
پیش او حسن همه خوبان گم است
گر جمال خویش را پیدا کند
آفتاب و ماه را شیدا کند
نیست از وی در غنا کس تیزتر
بزم عشرت را نشاط‌انگیزتر
گوش گردون بر نوای چنگ اوست
در سماع دایم از آهنگ اوست
چون سلامان گوش کردی این سخن
یافتی میلی به وی از خویشتن
این سخن چون بارها تکرار یافت
در درون آن میل را بسیار یافت
چون ز وی دریافت این معنی حکیم
کرد اندر زهره تاثیری عظیم
تا جمال خود تمام اظهار کرد
در دل و جان سلامان کار کرد
نقش ابسال از ضمیر او بشست
مهر روی زهره بر وی شد درست
حسن باقی دید و از فانی برید
عیش باقی را ز فانی برگزید
چون سلامان از غم ابسال رست
دل به معشوق همایون‌فال بست،
دامنش ز آلودگی‌ها پاک شد
همتش را روی در افلاک شد
تارک او گشت در خور تاج را
پای او تخت فلک‌معراج را
شاه یونان شهریاران را بخواند
سرکشان و تاجداران را بخواند
جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان
نیست در طی تواریخ جهان
بود هر لشکرکش و هر لشکری
حاضر آن جشن از هر کشوری
ز آنهمه لشکر کش و لشکر که بود
با سلامان کرد بیعت هر که بود
جمله دل از سروری برداشتند
سر به طوق بندگی افراشتند
شه مرصع افسرش بر سر نهاد
تخت ملکش زیر پای از زر نهاد
هفت کشور را به وی تسلیم کرد
رسم کشورداری‌اش تعلیم کرد
کرد انشا در چنان هنگامه‌ای
از برای وی وصیت‌نامه‌ای
بر سر جمع آشکارا و نهفت
صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت:

بخش ۲۳ - وصیت کردن شاه سلامان را


«ای پسر ملک جهان جاوید نیست
بالغان را غایت امید نیست
پیشوا کن عقل دین‌اندوز را!
مزرع فردا شناس امروز را!
هر عمل دارد به علمی احتیاج
کوشش از دانش همی گیرد رواج
آنچه خود دانی، روش می‌کن بر آن!
وآنچه نی، می‌پرس از دانشوران!
هر چه می‌گیری و بیرون می‌دهی،
بین که چون می‌گیری و چون می‌دهی!
کیسهٔ مظلوم را خالی مکن!
پایهٔ ظالم به آن عالی مکن!
آن فتد در فاقه و فقر شگرف
وین کند آن را به فسق و ظلم صرف
عاقبت این شیوه گردد شیونت
خم شود از بار هر دو، گردنت
جهد کن! تا هر خطا و هر خلل
گردد از عدلت به ضد خود بدل
خود تو منصف شو چو نیکو بندگان
چیست اصل کار؟ گله یا شبان؟
باید اندر گله سرهنگان تو را
بهر ضبط گله یکرنگان تو را
چون سگ گله ترا سر در کمند
لیک سگ بر گرگ، نی بر گوسفند
بر رمه باشد بلایی بس بزرگ
چون سگ درنده باشد یار گرگ
از وزیران نیست شاهان را گریز
لیک دانا و امین باید وزیر
داند احوال ممالک را تمام
تا دهد بر صورت احسن نظام
مهربانی با همه خلق خدای
مشفقی با حال مسکین و گدای
لطف او مرهم نه هر سینه‌ریش
قهر او کینه کش از هر ظلم‌کیش
منبهی باید تو را هر سو بپای
راست‌بین و صدق‌ورز و نیک‌رای
تا رساند با تو پنهان از همه
داستان ظلم و احسان از همه
قصه کوته، هر که ظلم آیین کند
وز پی دنیات ترک دین کند،
نیست در گیتی ز وی نادان‌تری
کس نخورد از خصلت نادان، بری
کار دین و دینی خود را تمام
جز به دانایان میفکن! والسلام!

بخش ۲۴ - مراد ازین قصه تنها صورت قصه نیست


باشد اندر صورت هر قصه‌ای
خرده‌بینان را ز معنی حصه‌ای
صورت این قصه چون اتمام یافت
بایدت از معنی آن کام یافت
کیست از شاه و حکیم او را مراد؟
و آن سلامان چون ز شه بی‌جفت زاد؟
کیست ابسال از سلامان کامیاب؟
چیست کوه آتش و دریای آب؟
چیست ملکی کآن سلامان را رسید؟
چون وی از ابسال دامان را کشید؟
چیست زهره کآخر از وی دل ربود؟
زنگ ابسال‌اش ز آیینه زدود؟
شرح او را یک به یک از من شنو!
پای تا سر گوش باش و هوش شو!

 

بخش ۲۵ - در بیان مقصود


صانع بیچون چو عالم آفرید
عقل اول را مقدم آفرید
ده بود سلک عقول، ای خرده‌دان!
و آن دهم باشد مؤثر در جهان
کارگر چون اوست در گیتی تمام
عقل فعال‌اش از آن کردند نام
اوست در عالم مفیض خیر و شر
اوست در گیتی کفیل نفع و ضر
روح انسان زادهٔ تاثیر اوست
نفس حیوان سخرهٔ تدبیر اوست
زیر فرمان وی‌اند اینها همه
غرق احسان وی‌اند اینها همه
چون به نعت شاهی او آراسته‌ست
راهدان، از شاه او را خواسته‌ست
پیش دانا راهدان بوالعجب
فیض بالا را حکیم آمد لقب
هست بی‌پیوندی جسم‌اش مراد
آنکه گفت این از پدر بی‌جفت زاد
زاده‌ای بس پاکدامان آمده‌ست
نام او ز آن رو سلامان آمده‌ست
کیست ابسال؟ این تن شهوت پرست
زیر احکام طبیعت گشته پست
تن به جان زنده‌ست، جان از تن مدام
گیرد از ادراک محسوسات کام
هر دو ز آن رو عاشق یکدیگرند
جز به حق از صحبت هم نگذرند
چیست آن دریا که در وی بوده‌اند
وز وصال هم در آن آسوده‌اند؟
بحر شهوت‌های حیوانی‌ست آن
لجهٔ لذات نفسانی‌ست آن
عالمی در موج او مستغرق‌اند
واندر استغراق او دور از حق‌اند
چیست آن ابسال در صحبت قریب
و آن سلامان ماندن از وی بی‌نصیب؟
باشد آن تاثیر سن انحطاط
طی شدن آلات شهوت را بساط
چیست آن میل سلامان سوی شاه
و آن نهادن رو به تخت عز و جاه؟
میل لذت‌های عقلی کردن است
رو به دارالملک عقل آوردن است
چیست آن آتش؟ ریاضت‌های سخت
تا طبیعت را زند آتش به رخت
سوخت ز آن آثار طبع و جان بماند
دامن از شهوات حیوانی فشاند
لیک چون عمری به آتش بود خوی
گه گه‌اش درد فراق آمد به روی
ز آن «حکیم‌اش» وصف حسن زهره گفت
کرد «جان»اش را به مهر زهره جفت،
تا به تدریج او به زهره آرمید
وز غم ابسال و عشق او رهید
چیست آن زهره ؟ کمالات بلند
کز وصال او شود جان ارجمند
ز آن جمال عقل، نورانی شود
پادشاه ملک انسانی شود
با تو گفتم مجمل این اسرار را
مختصر آوردم این گفتار را
گر مفصل بایدت فکری بکن
تا به تفصیل آید اسرار کهن
هم بر این اجمال‌کاری، این خطاب
ختم شد، والله اعلم بالصواب

گاه ز میوه شده خوان کرم
جنبش حیوان شده بعد از نبات
گشته روان در گلش آب حیات
از ره حس برده به مقصود، بودی
پویه‌کنان کرده به مقصود، روی
با دل خواهنده ز جا خاسته
رفته به هر جا که دلش خواسته
خاتمهٔ اینهمه هست آدمی
یافته زو کار جهان محکمی
اول فکر، آخر کار آمده
فکر کن کارگزار آمده
بر کف‌اش از عقل نهاده چراغ
داده ز هر شمع و چراغ‌اش فراغ
کارکنان داده به عقل از حواس
گشته به هر مقصد از آن ره‌شناس
باصره را داده به بینش نوید
راه نموده به سیاه و سفید
سامعه را کرده به بیرون دو در
تا ز چپ و راست نیوشد خبر
ذائقه را داده به روی زبان
کام، ز شیرینی و شور جهان
لامسه را نقد نهاده به مشت
گنج شناسائی نرم و درشت
شامه را از گل و ریحان باغ
ساخته چون غنچه معطر دماغ
جامی، اگر زنده دلی بنده باش!
بندهٔ این زندهٔ پاینده باش!
بندگی‌اش زندگی آمد تمام
زندگی این باشد و بس، والسلام



.: Weblog Themes By VatanSkin :.