رسالت خطیر مولانا همچنانکه می دانیم هر اثرادبی با هدف خاصی خلق می شود. هنرمند مجذوب پدیده ای خاص از هستی می شود، روح واندیشه خود را در گرو آن می یابد وسعی می کند تا توان خود را در بیان این احساس به شکلی هنرمندانه به کار بگیرد. درمورد خلق آثار ادبی کار به گونه ای است که شاعر یا نویسنده پس از روشن نمودن هدف به دنبال الفاظ می رود تا به یاری قالب نوشتار و بازی با واژگان مقصود خویش را بیان نماید. به قول حافظ شیرازی:

«عشق وشباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد»


اما گاه اندیشه ها آنقدر والا ودور از دسترس انسانهای عادی است، که شاعر یا نویسنده نمی تواند به سادگی و روشنی اندیشه خویش را بر قلم آورد. به قول نظامی گنجوی: «بکر معانیم که همتاش نیست جامه به اندازه ی بالاش نیست » وراستی که بسیاری از امور در قالب شعر ونثر نیز نمی گنجند وهر اندیشه ای را نمی توان به سادگی بر سطور کاغذ آورد. اینجاست که شاعر وهنرمند وادار می شود از تمثیل سود جوید. تمثیل و کاربرد آن در ادب پارسی سابقه ای دیرینه دارد و یکی از کسانی که از این توانمندی ادب پارسی توانمندانه استفاده کرده است مولانا جلال الدین محمد بلخی است. همچنانکه میدانید سرزمین ایران از دیر باز مهد تفکرات عرفانی و تاملات اشراقی بوده است. از این رو در طی قرون و اعصار نام آورانی بیشمار در عرصه عرفان وتصوف در دامان خود پرورش داده است. مولانا نیز عارف است عارفی که از شریعت وطریقت به حقیقت رسیده است. او با شوقی وافر وشوری عارفانه می خواهد عرفان عملی را به مریدان وشیفتگان راه طریقت وحقیقت آموزش دهد ودر این رسالت خطیر خویش برای بیان مفاهیم والا از تمثیل بهره جسته است. وی مفاهیم ژرف وعمیق عرفانی را درقالب قصه ها و حکایات شیرین بیان می کند و این کار را کاملا با آگاهی انجام می دهد؛ جنانکه خود می گوید: «ای برادر قصه چون پیمانه ای است معنی اندر وی مثال دانه ای است دانه معنی بگیرد مرد حق ننگرد پیمانه را گر گشت نقل» حکایات شیرین مثنوی گاه از زبان جانوران و حیوانات بیان می شود وشخصیتهای داستان حیوانات اهلی یا وحشی هستند؛ اما این نکته مهم را نباید از نظر دور داشت که این حیوانات در هر داستانی سمبل یکی از مظاهر مادی و معنوی هستند. لیکن جون یک حیوان در داستانهای مختلف تمثیلی است برای یک شخصیت خاص لذا اغلب کسانی که با مثنوی سر وکار دارند و دانش پژوهانی که می خواهند جرعه ای از دریای مثنوی بنوشند اگر با این موضوع آشنا نباشند قطعا در درک پیام قصه ها دچار مشکل خواهند شد. به همین دلیل در این نوشتار سعی شده است با بررسی جایگاه حیوانات در داستانهای مختلف خواننده را با مفاهیم مورد نظر مولانا آشنا نماییم.


نقش آهو در مثنوی معنوی آهو در فرهنگ عامه اغلب سمبل رمندگی و دوندگی است. اما در مثنوی آهو سمبل اهل الله و اهل معرفت، گاه تمثیل قهر و لطف و گاه همان حیوان رمنده و زیباست. اینک به بررسی نقش آهو در مثنوی معنوی می پردازیم. مولانا طی داستانی که در دفتر پنجم آورده است آهو را تمثیل گرفته برای اهل الله. چکیده این داستان چنین است:صیادی آهویی شکار می کند و در طویله خران می اندازد. وقتی جلوی حیوانات کاه می ریزد آنها با ولع هرچه تمام تر می خورند اما آهو اصلا لب به کاه نمی زند. گاوان و خران آن را مسخره می کنند لکن آهو می گوید: این کاه ارزانی خودتان، من پیش از اینکه گرفتار شوم در کنا جویبارن می خرامیدم و نافه ی من بر این سخن من گواه است، اما شما بوی آن را نمی شنوید چون به بوی پشک و سرگین عادت کرده اید. اینک ابیاتی چند از این قصه را در پی می آوریم:

آهویی را کرد صیادی شکار*** اندر آخر کردش آن بی زینهار***
آخری را پر ز گاوان و خران*** حبس آهو کرد چون استمگران***
آهو از وحشت به هر سو میگریخت*** او به پیش آن خران، شب کاه ریخت
از مجامت و اشتها هر گاو وخر*** کاه می خوردند خوشتر از شکر گاه
آهو می رمید از سو به سو *** گه ز دود و گرد که می تافت رو ...
آن خری شد تخمه وز خوردن بماند*** پس به رسم دعوت آهو را بخواند
سر چنین کرد او اه نه رو *** ای فلان اشتها ام نیست،هستم ناتوان
گفت،میدانم که نازی می کنی*** یا ز ناموس احتزازی می کنی
گفت با خود که آن طعمه ی تو است *** که از آن اجزای تو زنده و نو است

من الیف مرغزای بوده ام ***در زلال و رو ضه ها آسوده ام

همانطور که ذکر آن رفت آهو در این داستان سمبل اهل الله و آخور کنایه از دنیا و گاوان و خران کنایه از مردم دنیا طلب و شهوت پرست و صیاد کنایه از حضرت حق است. مولانا می خواهد بگوید اهل الله در این دنیا غریب اند وی همچنین اشارتی دارد به غریب بودن روح در جسم و روحهای پاک هر لحظه می خواهند خرقه کالبد را بشکافند و در فضای الهی به طیران در آیند.

آهو همان حیوان زیبا و رمنده
در برخی از ابیات نیز مولانا آهو را به معنای همان حیوان یا سمبل دوندگی و رمندگی آورده است:

همچو آهو از پی او سگ بود *** می دود تا در تنش یک رگ بود
گفت من آن آهوم کز ناف من*** ریخت آن صیاد خون صاف من
هین ازو بگریز چون آهو ز شیر *** سوی او مشتاب ای دانا دلیر
ار رفیقان راهها را بست یار*** آهوی لنگیم و شیر شکار
شیر این سو پیش آهو سر نهد*** باز، اینجا نزد تیهو پر نهد
سوی آهویی به صیدی تاختی ***خویش را تو صید خوکی ساختی


بکار گیری آهو برای تماثیل گوناگون مولانا در نقد مدعیان عاری از حقیقت نیز آنان را به آهوی بدون مشک تشبیه کرده است: چون ز چشمه آمدی، چونی تو خشک ور تو ناف آهویی،کو بوی مشک تفاوت ذات مولانا هنگامی که می خواهد تفاوت ذات و دو حقیقت مختلف در دو پدیده را بیان کند،آهو را مثال زده است: هر دو گون آهو گیاه خورند و آب زین یکی سر گین شدو زآن مشک ناب طبع ناف آهو است آن قوم را از برون خون و درونشان مشکها رد آهو،آغاز راه سالک مولانا در بیت زیر می گوید سالک در آغاز راه بیشتر به صورت حقیقت توجه دارد، اما باقی راه را عاشقانه می پیماید، نظیر آن شکارچی که در آغاز رد آهو را دنبال می کند. علوم رسمی نیز در آغاز راه برای سالک مفید است:

چند گامش گام آهو در خور است*** بعد از آن خود ناف آهو رهبر است

قهر و لطف
مولانا در این ابیات هنگامی که میخواهد بگوید در این جهان قهر و لطف با هم آمیخته است،آهو و گرگ را مثال می زند. به ابیات زیر دقت کنید:

گرگ از آهو چو زاید کودکی *** هست در گرگیش آهو بی شکی
تو گیاه و استخوان پیشش بریز*** تا کدامین سو کند او گام،نیز
گر به سوی استخان آید، سگ است*** ور گیاه خواهد، یقین آهو رگ است
قهر و لطفی جفت شد با همدگر ***زاد از این هر دو جهانی خیر و شر
گام آهو، اقوال و افعال انبیاء و اولیاء ***گام آهو را بگیر و رو معاف*** تا رسی از گام اهو تا به ناف


در این بیت مولانا می گوید دنبال اقوال و افعال انبیاء و اولیاء را بگیر تا رستگار شوی زیرا آنان آهوان صحرای حقیقت هستند.

آهو کنایه از اهل معرفت
در این بیت آهو کنایه از اهل معرفت و موش کنایه از دنیا پرستان حقیر است:

موش کی ترسد زشیران مصاف*** بلکه آن آهو تکان مشک ناف

فنا و بقای درویش
مولانا هنگامی که میخواهد فنا و بقای درویش را مطرح کند،آهو را مثال می زند. او در این بیت می گوید فرض کنید آهویی با دیدن شیری از ترس بیهوش می شود. به یک اعتبار او وجود دارد،زیرا ذات او در عرصه هستی تحقق عینی دارد. اما به یک اعتبار نیز وجود ندارد برای اینکه هیبت شیر، موجودیت او را محو کرده است.

پیش شیری، آهویی بیهوش شد*** هستی اش در هست او رو پوش شد.

تمثیل جغد در مثنوی مولانا
جغد در فرهنگ عامه و به تبع آن در ادبیات کهن سرزمین ما تمثیل شومی و پستی است. در مثنوی معنوی نیز جغد معمولا" در کنار زاغ به عنوان سمبل پستی در برابر باز و شهباز آمده است.

جغد تمثیل دنیا طلبان
مهمترین داستانی که جغد در آن نقش اساسی دارد، در ماجرای (باز سلطان و ویرانکده ی جغدان ) است. چکید ه ی حکایت چنین است که بازی زیبا از ساعد شاه به پرواز در آمد، راه را گم کرد و به ویرانکده ی جغدان افتاد. جغدان که به ویرانه ی خود دلبسته اند گمان می کنند باز آمده جای ایشان را بگیرد. بدین سبب به او حمله میبرند. باز با حسرت آرزو میکند به سوی صاحبش باز گردد. جغدان سخنان او را یاوه می پندارند و می گویند این مرغک حقیر را با سرای سلطان چکار؟ اما باز می داند که شاه به خاطر او ویران سرای جغدان را زیر و رو خواهد کرد. در این حکایت (باز کنایه از عارفانی است که به حکم تقدیر ازلی به دنیا آمده اند و در دنیا میزیند. ویرانه کنایه از ویرانکده ی دنیاست و جغدان کنایه از طالبان دنیا و شاه کنایه از حضرت حق. )اینک ابیاتی چند از این حکایت زیبا را در پی می آوریم: راه را گم کردو در ویران فتاد باز، در ویران برجغدان فتاد

او همه نور است از نور رضا*** لیک کورش کرد سرهنگ قضا
خاک در چشمش زد و از راه برد*** در میان جغد و ویرانش سپرد
برسری جغدانش برسر می زنند ***پر وبال نازنینش می کنند
ولوله افتاد در جغدان که،ها ***باز آمد تا بگیرد جای ما
چون سگای کوی،پر خشم ومهیب*** اندر افتادند در دلق غریب
باز گوید: من چه در خوردم به جغد ***صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا می روم ***سوی شاهنشاه راجع می شوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من*** نه مقیمم، می روم سوی وطن
این خراب، آباد در چشم شماست*** ورنه ما را ساعد شه، باز جاست
جغد گفتا باز حیلت می کند*** تا ز خان و مان شما را برکند
هرکه این باور کند از ابلهی است*** مرغک لاغر چه در خورد شهی است؟
کمترین جغد ار زند بر مغز او ***مر ورا، یاری گری از شاه کو؟
گفت باز،ار یک پر من بشکند *** بیخ جغدستان، شهنشه برکند
جغد چه بود؟ خود اگر بازی مرا ***دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده به هر شیب و فراز ***صد هزاران خرمن از سر های باز
پاسبان من عنایات وی است*** هرکجا که من روم شه در پی است
بازم و حیران شود در من هما ***جغد که بود تا بداند سر ما
شه برای من ززندان یاد کرد*** صد هزاران بسته را آزاد کرد
یک دمم با جغدها دمساز کرد*** از دم من، جغدها را باز کرد
ای خنک جغدی که در پرواز من*** فهم کرد از نیک بختی، راز من
در من آویزید تا نازان شوید ***گرچه جغدانید، شهبازان شوید
آنکه باشد با چنان شاهی حبیب هر کجا افتد، چرا باشد غریب


در بیت زیر نیز مولانا عرشیان رابه شهباز و انسانهای وابسته به تعلقات دنیوی را به جغد تشبیه کرده است: خاصه شهبازی که اوعرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود دربیت زیر نیز مولانا می گوید صاحبان ادراکات براثر نهان شدن حق دوباره به مراتب پایین و پست نادانی خود نسبت به معارف الهی باز می گرداند: چونکه نا پیدا شود، حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند در بیت زیرنیز جغد تمثیل پستی و موجودات پست است: گرچه گفتی نیست، سر گفت هست هین به بالا پر، مپر چون جغد،پست در این بیت جغد تمثیل دنیا پرستان و باز، تمثیل عارفان است. همچو جغدان، دشمن بازان شدیم لا جرم وامانده ی ویران شدیم در بیت زیر نیز جغد در کنار زاغ به عنوان موجودی پست آمده است: زاغ را و جغد را اندر قفس کی کنند؟ این خود نیامد در قصص
(ادامه دارد ...)

منابع:

1- خیریه،بهروز، نقش حیوانات در داستانهای مثنوی معنوی، انتشارات فرهنگ مکتوب، تهران

2- زمانی، کریم، شرح مثنوی شریف، انتشارات اطلاعات تهران

3- برنامه رایانه ای دیوان بزرگان، مثنوی جلد اول تا ششم و مخزن الاسرار نظامی گنجوی 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن