تمثیل عقاب و ربودن کفش در باور عامیانه و در ادبیات ایران زمین عقاب همواره تمثیل سربلندی و شجاعت و آزادگی است. در مثنوی نیز عقاب تقریبا به همین معانی آمده است. اما ماجرایی که عقاب در آن نقش اساسی دارد: (ربودن عقاب، موزه ی مصطفی (ع) و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه، مار سیاه فرو افتادن) است. خلاصه ی داستان چنین است:«پیامبر اکرم (ص) در حال وضو گرفتن بود که عقابی از آسمان فرو آمد و کفش او را ربود و به هوا برد. در اوج آسمان، کفش را تکان داد و ناگهان ماری سیاه از داخل کفش بر زمین افتاد و بدینسان جان شریف حضرت ختمی مرتبت (ص) از گزند آن مار نجات یافت. و سپس عقاب، کفش ربوده شده را به آن حضرت باز گرداند.» از نتایج این حکایت این است که حق تعالی، حافظ بندگان صالح خود است و حتی عقاب الهی نیز به خاطر سود او و جلو گیری از زیانهای بزرگتر است. در ابیات آخر این بخش مولانا کیفر الهی را به عقاب که موزه را می رباید تشبیه کرده است. نتیجه ی دیگر آنکه انسان باید بر قضای الهی صبر کند و از نزول بلا بیمناک نشود. ابیاتی از این بخش مثنوی معنوی را در پی می آوریم:


«اندرین بودند کآواز صلا
خواست آبی و وضو را تازه کرد
هر دو پا شست و به موزه کرد رای
دست، سوی موزه برد آن خوش خطاب
موزه را اندر هوا برد او چو باد
در فتاد از موزه یک مار سیاه
پس عقاب آن موزه را آورد باز
از ضرورت کردم این گستاخیی
وای کو گستاخ پایی می نهد
پس رسولش شرک کرد و گفت: ما
موزه، بر بودی و من در هم شدم
گر چه هر غیبی خدا ما را نمود

مصطفی بشنید از سوی علا
دست و رو را شست او زان آب سرد
موزه را بربود یک موزه ربای
موزه را بربود از دستش عقاب
پس نگون کرد و از آن ماری فتاد
زآن عنایت شد عقابش نیکخواه
گفت: هین بستان و رو سوی نماز
من ز ادب دارم شکسته شاخیی
بی ضرورت، کش هوا فتوی دهد
این جفا دیدیم و بد خود این وفا
تو غمم بردی و من در غم شدم
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
گفت: دور از تو که غفلت از تو رست
مار در موزه ببینم بر هوا
عکس نورانی همه روشن بود
دیدنم آن غیب را، هم عکس توست
نیست از من، عکس توست ای مصطفی
عکس ظلمانی، همه گلخن بود»


و همچنان که در پیش گفتیم در ابیات آخر، مولانا کیفر الهی را به همان عقاب تشبیه می کند و می گوید کیفر الهی نیز به نفع بشر است و اگر بلایی بر شما نازل شد اندوهگین نشوید زیرا ممکن است آن بلا، بلاهای بزرگتر را دفع کند، چهار بیت این حکایت را در زیر می آوریم:

«آن عقابش راعقابی دان که او
تا رهاند پاش را از زخم مار
گفت: لا تأسوا علی ما فاتکم
کان بلا، دفع بلاهای بزرگ در ربود آن موزه را زآن نیکخو
ای خنک عقلی که باشد بی غبار
ان اتی السر حان و اردی شاتکم
و آن زیان، منع زیانهای سترگ»


عقاب تمثیلی برای انسانهای واراسته در بیت زیر مولانا عقاب و کبک را تمثیل آورده برای انسان کامل و واراسته و می گوید مکر شیطان بر تو که سیرت مگس داری غالب است نه بر انسانهای عقاب صفت:

«عنکبوت دیو، بر چون تو ذباب
کر و فر دارد، نه بر کبک و عقاب»


اما در بیت زیر هدهد و عقاب سمبل موجودات هستند و می گویند باید همه را راهنمایی کند:

«همچنان می رو ز هدهد تا عقاب
ره نما، والله اعلم بالصواب»


نگاهی به تمثیل فاخته در مثنوی فاخته یا مرغ کوکو، در فرهنگ عامیانه تمثیل ذاکرین است، چنانکه در کردی آن را (یا کریم ) می گویند. در مثنوی نیز در اغلب ابیات شکرگزاری عارفانه به آوای فاخته تشبیه شده است و گاه نیز به انسان هشدار می دهد که اگر می خواهد رستگار شود باید مانند فاخته پیوسته کوکو گوید. چنانکه در بیت زیر مولانا می گوید: فاخته پیوسته مشغول شکر گزاری است، در حالی که شام شب او هم فراهم نیست:

«شکر می گویم خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته»

در بیت زیر نیز می گوید فاخته چون طالبان حقیقت کوکو می کند:
«کی بیاید بلبل و گل بو کند ؟
کی چو طالب فاخته کوکو کند ؟»

در بیت زیر می گوید قطب در واقع خود تو هستی، پس باید پیوسته در طلب او باشی:
«او تویی، خود را بجوی در اوی او
کو و کوگو، فاخته شو سوی او»

و در بیت زیر می گوید: من تا کی چون فاخته کوکو بگویم؟
«چند همچون فاخته ی کاشانه جو
کو و کو و کوو کوو کو و کو؟»


نگاهی به تمثیل قوچ در مثنوی قوچ در باور عامیانه و درادبیات پارسی بیشتر تمثیل موجودی آرام و قربانی و مذبوح است. البته گاه نیز قوچ جنگی کنایه از فرد جنگی و جنگنده است. در مثنوی معنوی نیز قوچ در برخی از ابیات همان تمثیل حیوان اهلی است. لیکن در حکایت شتر و گاو و قوچ، قوچ سمبل اصحاب قیل و قال است و در حکایت دزدان که قوچ آن مرد دزدیدند، تمثیل مال دنیا.
قوچ تمثیل اصحاب قیل و قال یکی از حکایتهایی که قوچ در آن نقش اساسی دارد، ( حکایت اشتر و گاو و قوچ که در راه بند گیاه یافتند، هر یکی می گفت: من خورم ) می باشد. خلاصه داستان چنین است:شتر و گاو و قوچی همسفر شدند. در راه دسته ای گیاه پیدا کردند. قوچ گفت: دوستان اگر این گیاه را در میان خودمان تقسیم کنیم هیچکدام سیر نخواهیم شد. بهتر است هر که سالمندتر است آن را بخورد. همگی این نظر را پذیرفتند. قوچ برای اثبات سالمندی خود گفت: من با آن قوچی که خداوند فدیه ی حضرت اسماعیل (ع) کرد، در یک چراگاه چریده ام !. گاو نیز گفت: من جفت آن گاوی هستم که آدم ابوالبشر زمین را به وسیله ی من و او شخم زد. شتر چون این دعاوی بی اساس را شنید بدون آنکه حرفی بزند علف را به دهان گرفت و خورد و سپس گفت: رفقا جسم بزرگ و گردن بلندم نشان می دهد که من از همه ی شما سالمندترم، پس، برای اثبات سالمندتر بودنم نیازی به ارائه ی اسناد و مدارک تاریخی ندارم. در این حکایت گاو و قوچ نماد اصحاب قیل و قال و شتر نماد اصحاب کشف و شهود است. ابیاتی از این حکایت را در پی می آوریم:

«گفت قوچ با گاو و اشتر ای رفاق
هر یکی تاریخ عمر ابدا کنید
گفت قوچ: مرج من اندر آن عهود
گاو گفتا: بوده ام من سالخورد
جفت آن گاوم کش آدم جد خلق
چون شنید از گاو و قچ اشتر شگفت
در هوا برداشت آن بند قصیل
که مرا خود حاجت تاریخ نیست
خود همه کس داند ای جان پدر
چون چنین افتاد ما را اتفاق
پیرتر اولی ست باقی تن زنید
با قچ قربان اسمعیل بود
جفت آن گاوی کش آدم جفت کرد
در زراعت بر زمین می کرد فلق
سر فرو آورد و آن را بر گرفت
اشتر بختی، سبک بی قال و قیل
کین چنین جسمی و عالی گردنی است
که نباشم از شما من خردتر»

حکایت دزدیدن قوچ توسط دزدان حکایت دیگری که قوچ در آن نقشی دارد، ( حکایت آن شخص که که دزدان، قوچ او را بدزدیدند، و بر آن قناعت نکردند، به حیله جامه هایش هم دزدیدند ) می باشد. چکیده ی داستان چنین است: شخصی قوچی را با ریسمانی به دنبال خود می کشید، دزدی بر سر راهش کمین کرد و در فرصتی مناسب ریسمان را برید و قوچ وی را دزدید. سپس دزد بر سر چاهی نشست و و شروع به داد و بیداد کرد. صاحب قوچ که به دنبال قوچ گمشده خود از آنجا می گذشت بدو گفت: عمو جان چه شده؟ دزد گفت: کیسه ی طلاهایم درون چاه افتاده، اگر آن را بیرون آوری از صد سکه، بیست عدد آن را به تو می دهم. صاحب قوچ با شنیدن این حرف به طمع افتاد و با خود گفت با بیست سکه می توانم ده قوچ بخرم. لذا لباسهایش را در آورد و درون چاه رفت. دزد فرست را مناسب یافت و لباسهای او را نیز دزدید. مولوی در این حکایت می خواهد بگوید شیطان و نفس اماره همچون دزدان اند که تا آدمی به غفلت در آید و متاع ایمان و تقوای او را بربایند. پس آدمی باید پیوسته مراقب قلب و ضمیر خود باشد. در این حکایت البته قوچ تمثیل مال و منال آدمی و لباسها تمثیل ایمان آدمی است که بر اثر طمع از دست می دهد. ابیاتی چند از این حکایت را در پی می آوریم:

«آن یکی قچ داشت از پس می کشید
چون که آگه شد، دوان شد چپ و راست
بر سر چاهی بدید آن دزد را
گفت: نالان از چه ایی ای اوستاد؟
گر توانی در روی، بیرون کشی
گر دری بر بسته شد، ده در گشاد
جامه ها بر کند و اندر چاه رفت
حازمی باید که ره تا ده برد
او یکی دزدست فتنه سیرتی
کس نداند مکر او الا خدا دزد قچ را برد، حبلش را برید
تا بیابد کآن قچ برده کجاست
که فغان می کرد کای واویلنا
گفت: همیان زرم در چه فتاد
خمس بدهم مر تو را با دلخوشی
گر قچی شد، حق عوض اشتر بداد
جامه ها را برد هم آن دزد، تفت
حزم نبود طمع طاعون آورد
چون خیال او را به هر دم صورتی
در خدا بگریز و واره ز آن دغا»


در بیت زیر حیواناتی را که از دیدن مترسک می گریزند به قوچ مغلوب تشبیه کرده است. از قدیم رسم بوده قوچهای نر را به جان هم می انداختند و معمولا آنکه می گریخت بازنده محسوب می شد. مولانا از این رسم استفاده نموده و می گوید حیوانات از دیدن مترسک همچون قوچی که نبرد را باخته است می گریزند:
«ظن ببرد از دور، کان آنست و بس
چون قچ مغلوب، وا می رفت پس»



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن