کلیدر

آنچه رمان «کلیدر» را از افسانه‌های یاغیان و عیاران متمایز می‌کند، ارتباطی است که نویسنده از طریق ستار (پینه‌دوز دوره‌گردی که در حقیقت عضو تشکیلاتی سیاسی است) بین زندگی گل‌محمد با جامعه شهری سال‌های اواسط دهه بیست برقرار کرده است تا نگاهی انتقادی بیندازد به فعالیت‌های تشکیلاتی که با هدف ایجاد تحول در زندگی کارگران و روستاییان، در صدد ایجاد همبستگی بین این دو طبقه بود. حال آنکه اقلیت کارگری جامعه آن سال‌ها نمی‌توانست نقش مؤثری در کمک به اکثریت دهقانی داشته باشد؛ دهقانانی که ترس‌ها و احتیاط‌ها وسنت‌های چند هزارساله، دست و پای عملشان را بسته بود و نمی‌توانستند در برابر نظامی که اجزای درهم پیچیده آن قرن‌ها حامی و نگهدارنده منافع یکدیگر بودند، بایستند.

نویسنده در پایان رمان قربان بلوچ (نیروی تجربه دیده مبارزه) را با موسی (کارگر جوان آگاه) با امید دیدار، بر جا می‌گذارد، با این آرزو که در موقعیتی مناسب‌تر، یکدیگر را پیدا کنند.

رمان با زاویه دید بیرونی به شیوه دانای کل روایت می‌شود...


پیرنگ

مارال دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) می‌آید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو در زندان بوده‌اند، بر اثر خشکسالی زندگی دشواری را گذرانده‌اند. مادر بعد از بیماری سختی مرده است و مارال که تنها مانده است، تصمیم گرفته پیش عمه‌اش بلقیس همسر کلمیشی به کلاته سوزن‌ده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتی‌های آن سامان بین منطقه کلیدر و قلعه‌ها و کلاته‌های پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند.

مارال درخانواده عمه به خوبی پذیرفته می‌شود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده با آنها همراه می‌شود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه می‌شود تا صوقی خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی پسر حاج حسین است. در این ماجرا مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می‌شود. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماه‌درویش –جوانی که هرسال برای روضه‌خوانی و شمایل‌گردانی به سیاه‌ چادرها می‌آید- دارد، فرار می‌کند. وقتی گل‌محمد به سوزن‌ده برمی‌گردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور می‌رود و در آنجا باخبر می‌شود که آن دو باهم ازدواج کرده‌اند و به قلعه چمن رفته‌اند.

 خانواده بعد از درو کردن کشت دیم کم‌حاصل خود در سوزن‌ده به چادرها برمی‌گردند و وقتی با بیماری گوسفندها روبرو می‌شوند، گل‌محمد برای گرفتن کمک از اداره‌های دولتی به سبزوار می‌رود، اما هیچ اداره‌ای به او توجهی نمی‌کند و او خسته و ناامید به چادرها برمی‌گردد و ناچار می‌شود از بابقلی بندار مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعه‌چمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.

 ماه‌درویش و شیرو در قلعه چمن برای گذران زندگی به خدمت بابقلی بندار درمی‌آیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عده‌ای از بچه‌های قلعه، قالیبافی می‌کند. نادعلی برای یافتن نشانه‌ای از قاتل پدر خود سیاه‌چادرها و قلعه‌های اطراف را زیر پا می‌گذارد، اما بی‌نتیجه برمی‌گردد. گورکن قلعه برکشاهی به سراغش می‌آید تا به ازای روغن و گندمی که از او می‌گیرد، گور مدیار را که در شب حادثه پنهانی در گورستان قلعه برکشاهی دفن شده، به او نشان بدهد تا نادعلی بتواند با نبش قبر او، ردی از قاتل پدر خود به دست آورد اما منظره فجیعی که نادعلی در گور می‌بیند، بر اعصاب او اثر می‌گذارد و نادعلی سلامت روح خود را از دست می‌دهد.

 با فرارسیدن فصل پاییز خانواده کلمیشی به قشلاق می‌روند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگدستی، گل‌محمد و بیک‌محمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزم‌کشی می‌روند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده می‌بیند، پیشنهاد می‌دهد که گل‌محمد را در این کار کمک کند. گل‌محمد که از اولین دیدار به مارال دل‌بسته است، با آنکه زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی می‌گیرد. گل‌محمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار جوان پینه‌دوزی آشنا می‌شود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف می‌آید.

 در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشی‌ها می‌آیند، اما در وضعیت بدی که خشکسالی و مرگ و میر گوسفندها پیش آورده، امکانی برای پرداخت مالیات نیست. امنیه‌ها خیال دارند گل‌محمد را با خود به شهر ببرند. گل‌محمد و خان‌عمو (برادر کلمیشی) آن دو را می‌کشند و جسدهاشان را از بین می‌برند. چندماه بعد وقتی که کلمیشی‌ها دارند خود را برای کوچ به طرف کلیدر آماده می‌کنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاه‌چادرها باخبر می‌شوند. گل‌محمد و خان‌عمو چادرها را ترک می‌کنند و به بیابان‌های اطراف می‌گریزند.

بابقلی بندار شیرو را طبق وعده‌ای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر به خانه او می‌فرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانه ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را در آنجا می‌بیند و با خود به میان خانواده می‌آورد، اما هیچ‌یک ازمردان خانواده باشیرو از در آشتی درنمی‌آیند و او تنها و دلشکسته به قلعه‌چمن برمی‌گردد. چند روز بعد جهن‌خان بلوچ که با بابقلی بندار معامله قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعه‌چمن می‌آیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماه‌درویش را که حاضر نمی‌شود جای او را نشان بدهد، از بالای پشت‌بام به حیاط خانه پرت می‌کند. ماه‌درویش از آن به بعد علیل و زمینگیر می‌ماند. جهن‌خان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به گروگان با خود می‌برد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی –یکی از ساکنان قلعه چمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر می‌دهد که ستار در پی حادثه‌ای در شهر دستگیر شده است.

چندی بعد خان‌محمد پسر بزرگتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد می‌شود و پیش کسان خود می‌آید. همان شب گل‌محمد و خان‌عمو برای دیدن او به چادرها می‌آیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینه‌هایش که در تعقیب گل‌محمد هستند، به آنجا می‌رسند و او را دستگیر می‌کنند. گل‌محمد در زندان با ستار هم‌بند است. ستار نقشه‌ای برای فرار گل‌محمد و چند تن دیگر می‌کشد. نقشه با موفقیت انجام می‌گیرد. وقتی گل‌محمد به چادرها می‌رسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گل‌محمد همراه با خان‌عمو و بیک‌محمد به رباط کالخونی به سراغ پسرخاله‌شان علی‌اکبر حاج‌پسند می‌روند و چون مطمئن هستند که علی‌اکبر حاج‌پسند، گل محمد را لو داده است او را می‌کشند و گوسفندهایش را با خود می‌برند.

روز بعد از فرار زندانیان، خبر حمله آنها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه می‌رسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه می‌افتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیه‌هایی را با خود می‌آورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان می‌رساند. این روزها در اغلب روستاها، بحث‌هایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک ارباب‌ها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعه‌چمن می‌رسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گل‌محمد می‌فرستد.

گل‌محمد و همراهانش شبی به قلعه سنگرد می‌روند و از نجف ارباب می‌خواهند که تفنگ‌ها و فشنگ‌های خود را به آنها بدهد و وقتی به قلعه میدان برمی‌گردند، با حمله استوار اشکین و امنیه‌های او مواجه می‌شوند اما گل‌محمد و مردانش موفق می‌شوند آنها را بکشند. گل‌محمد دو امنیه‌ای را که زنده مانده‌اند، با گوش بریده به شهر روانه می‌کند، از آن روز به بعد، آوازه شجاعت و قدرت گل‌محمد در دهات و قلعه‌های اطراف می‌پیچد.

چندی بعد سرگرد فربخش ستار را از زندان آزاد می‌کند و او را پیش گل‌محمد می‌فرستد تا به او بگوید که مایل است گل‌محمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت می‌کند که ستار پیغام سرگرد را به گل‌محمد برساند. ستار در سر راه خود به گروه امنیه‌هایی برمی‌خورد که برای پیدا کردن گل‌محمد دارند به قلعه چمن می‌روند. عباسجان –پسر کربلایی خداداد، پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است- به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیام‌هایی از ارباب آلاجاقی برای او می‌آورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است که هم گل‌محمد را از آمدن امنیه‌ها باخبر کند و هم سعی کند امنیه‌ها را به راههایی بفرستد که موفق به یافتن گل‌محمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمی‌خواهد بین گل‌محمد و خان‌نایب، رئیس امنیه‌ها درگیری و برخوردی پیش بیاید.

آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان دور هم جمع می‌شوند و در مورد مطالبات جدی خود از ارباب‌ها بحث‌هایی می‌کنند و قرارهایی می‌گذارند. روز بعد ستار به سراغ گل‌محمد می‌رود، در سر راه خود دسته خان‌نایب و امنیه‌هایش را در آن حوالی می‌بیند. نزدیک‌های غروب، گل‌محمد و دیگران، از مخفیگاه خود، حمله خان‌نایب را به سیاه‌چادرهای ملامعراج، که از یاران گل‌محمد است می‌بینند. گل‌محمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله مجروح شده، می‌فرستد و خود و یارانش خان‌نایب را دنبال می‌کنند و او و امنیه‌هایش را می‌کشند.

در قلعه چمن، یک شب قبل از شروع کار دسته‌جمعی درو، دهقانان دور هم جمع می‌شوند تا در مورد گرفتن حق خود از ارباب‌ها هم‌قسم شوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار می‌رساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو کردن گماشته شده، نمی‌تواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج می‌کند. قدیر همان شب خرمن‌ها را به آتش می‌کشد. فردای آن روز ارباب آلاجاقی و امنیه‌هایی که از شهر می‌آیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانه آتش زدن خرمن‌ها به باد کتک و شکنجه می‌گیرد.

گل‌محمد که حالا با شهرتی که به دست آورده، به صورت ملجایی برای رعیت‌ها درآمده، در قلعه میدان مستقر می‌شود. مردم از دهات و کلاته‌های اطراف به سراغ او می‌آیند و مسائل خود را با او در میان می‌گذارند و از او کمک می‌خواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامه‌ای برای گل‌محمد می‌آورند که در آن به او پیشنهاد شده از دولت درخواست تأمین کند یا آنکه رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نماینده‌ای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانه‌ای نزد فرمانده به مشهد بروند. گل‌محمد در پذیرفتن این پیشنهاد مردد می‌ماند. ستار هم نمی‌تواند راهی پیش پای او بگذارد.

به دنبال شکایت‌هایی که از نجف ارباب شده، گل‌محمد به قلعه او (سنگرد) می‌رود. در آنجا حاجی‌ خان خرسفی را می‌بیند و دختر او لیلی را برای بیک محمد، خواستگاری می‌کند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گل‌محمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه او را آتش می‌زند تا آن را به گردن گل‌محمد بیندازد و بتواند ازاو شکایت کند.

وقتی گل‌محمد به قلعه میدان برمی‌گردد، قربان بلوچ –یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را می‌بیند که از طرف او آمده است تا گل‌محمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند و آلاجاقی برای گل‌محمد پیغام فرستاده است که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است و او می‌تواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گل‌محمد آورده است. گل‌محمد در پذیرفتن این دعوت‌ها مردد و سرگردان می‌ماند.

قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آنها همراه بوده و حالا اعتماد گل‌محمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گل‌محمد می‌کند، به نفع ارباب‌ها نیست، این دعوت‌ها ممکن است دامی برای گل‌محمد باشد. ستار هم در بحث‌هایی که با گل‌محمد دارد، به او هشدار می‌دهد که به جای اینکه در میان ارباب‌ها و رعیت‌ها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی ارباب‌ها با او صادقانه نیست و نمی‌شود به آنها اعتماد کرد. گل‌محمد با احساس مسئولیتی که نسبت به مردم دارد، در قبول دعوت‌ها مرددتر می‌شود.

نزدیکی‌های صبح، حیدر پسر ملامعراج خبر خرابکاری‌های نجف ارباب را به گل‌محمد می‌رساند. گل‌محمد و یارانش به سنگرد می‌روند، نجف ارباب را دستگیر می‌کنند و او را دست‌بسته با خود می‌آورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیه‌ای که مأمور تعقیب گل‌محمد است، از راه می‌رسد و از گل‌محمد می‌خواهد از آنجا دور شود و خبر می‌دهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمده‌اند، داوطلب دستگیر کردن او شده‌اند. این پیغام‌ها گل‌محمد را گیج‌تر می‌کند،‌ با این همه به خان‌عمو می‌گوید که خیال دارد نجف ارباب را همین‌طور دست‌بسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.

روز بعد گل‌محمد با جهن‌خان ملاقات می‌کند. گل‌محمد که گمان می‌کرد جهن‌خان از او می‌خواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آنها بگیرد، با کمال تعجب می‌بیند که جهن‌خان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او می‌خواهد که خودش را تسلیم کند. گل‌محمد به او جواب رد می‌دهد.

پس از آن گل‌محمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن می‌روند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال می‌کنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی دختر او را برای بیک محمد می‌گذارد و ضمن صحبت‌هایی پنهانی از گل‌محمد می‌خواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گل‌محمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمی‌دهد و بی‌آنکه در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعه‌چمن می‌رود.

روزی که قرار است بیک‌محمد همراه با خان‌عمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گل‌محمد خبر می‌آورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشته گل‌محمد را تحویل دهد و گل‌محمد و برادرش به این نتیجه می‌رسند که ممکن است عروسی بیک محمد، حیله‌ای برای کشتن او باشد. با این همه بیک محمد همراه با خان‌عمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف می‌روند و وقتی به آنجا می‌رسند، متوجه می‌شوندکه اهالی ده به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفته‌اند و خود او هم به مشهد رفته و از گل‌محمد شکایت کرده است. خان‌عمو خشمگین از توهینی که به آنها شده، دستور می‌دهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آنها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمی‌زنند، غله‌ها را به کمک بیک‌محمد به نهر آب می‌ریزد و خشمگین از آنچه پیش آمده و پشیمان از آنچه کرده است، نزد گل‌محمد برمی‌گردد. در همین موقع قربان‌بلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام می‌آورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر می‌دهد که از مدت‌ها پیش حکم قتل گل‌محمد را به او داده‌اند وچون این کار را نکرده است، به جرم بی‌لیاقتی می‌خواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گل‌محمد خداحافظی می‌کند.

فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گل‌محمد بحث می‌کند. ستار تصمیم دارد پیش گل‌محمد برگردد و فربود معتقد است که این کار فایده‌ای ندارد. ستار هرچند از نظر عقلی حرف‌های فربود را قبول دارد، اما ترجیح می‌دهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات می‌تواند گل‌محمد را مدتی مخفی نگه دارد.

همان روز (15 بهمن 1327) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش می‌شود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد به این نتیجه می‌رسند که از این به بعد دوره بدی از سختگیری و دیکتاتوری شروع خواهد شد. در جلسه‌ای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل می‌شود، برنامه‌ای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیله زندانیانی که آزاد می‌شوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته می‌شود. ستار مصمم می‌شود خود را به گل‌محمد برساند.

سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گل‌محمد می‌آید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همه مخالفان خود را از بین می‌برد، او مجبور است بنا به دستوری که دارد، مرده یا زنده گل‌محمد را تحویل بدهد و گل‌محمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گل‌محمد تأکید می‌کند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرمانده جدید نیز پیغامی برای او می‌فرستد و از او می‌خواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند و اگر نه او جنگ را شروع خواهد کرد. حیدر پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گل‌محمد می‌آید تا اگر او بخواهد، کمک‌هایی برایش فراهم کند. اما گل‌محمد همه پیشنهادهای کمک را رد می‌کند. تفنگچی‌هایش را به خانه‌هایشان می‌فرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای در بردن جان خود، نمی‌پذیرد. روز بعد به گل محمد خبر می‌دهند که علاوه بر گروه‌های سرهنگ بکتاش و سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابله با او ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.

گل‌محمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه می‌روند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی سرهنگ بکتاش و جهن‌خان می‌رساند و از آنها خواهش می‌کند که جنگ با گل‌محمد را شروع نکنند. زیور دستگیر می‌شود. ساعتی بعد، جهن‌خان و بابقلی بندار با چند تفنگچی به قلعه میدان می‌آیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گل‌محمد را می‌پرسند و در برابر امتناع آنها، مارال و بلقیس را با خود به اسارت می‌برند.

شب آن روز حیدر پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زنها را به گل‌محمد می‌رساند و از گل‌محمد می‌خواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گل‌محمد او را نزد پدرش برمی‌گرداند. زیور که با کشتن امنیه‌ای موفق به فرار شده، خود را به گل‌محمد می‌رساند و با شروع حمله، همراه با او می‌جنگد. در این نبرد طولانی، خان‌عمو، گل‌محمد، بیک‌محمد، ستار و زیور کشته می‌شوند. جنازه‌های بیک‌محمد و گل‌محمد و خان‌عمو را به سبزوار می‌برند. چندروزی به نمایش می‌گذارند و بعد در گوری دسته‌جمعی دفن می‌کنند.

موسی و قربان‌بلوچ و نادعلی چارگوشلی جسد ستار را در همان‌جا که کشته شده، به خاک می‌سپارند. مارال جنازه زیور را سوار بر اسب با خود می‌برد. نادعلی اسب خود را به قربان بلوچ می‌دهد تا بتواند خود را از آنجا در ببرد و خود تا صبح در کنار گور ستار می‌ماند.

محموددولت آبادی

یکی از نویسندگان نسبتاً پرکار دوره معاصر محمود دولت آبادی است،که با روی‌کردی نوین به مسائل اقلیمی، آثار واقع‌گرای قدرتمندی درباره‌ زندگی مردم می‌نویسد و «ارزش های ادبی و اجتماعی آثارش، سهم قابل توجهی در تکامل رمان برای او تعیین می‌کنند.» (میرعابدینی، 1383: ص550)

دولت آبادی از سال1337 شروع به نوشتن کرد و آثار متعددی در زمینه‌ داستان، نمایش‌نامه، مقاله و رمان به رشته تحریر در آورد.

او که فعالیت های نویسندگی‌اش را با نگارش داستان های کوتاه و نمایشنامه آغاز کرد، پیش از نگارش نخستین رمان بلندش(جای خالی سلوچ)، آثاری چون، مجموعه داستان‌های بیابانی،

 با شبیرو، گاواره‌بان، تنگنا، عقیل عقیل، اوسنه بابا سبحان، از خم چنبر، دیدار بلوچ را در کارنامه‌خود ثبت کرد.

رمان ده جلدی کلیدر که در فاصله  سال های 1347 تا 1362 نگارش یافته است به قول خود نویسنده « بیان حماسی یک واقعیت در کشور ما است که باید بازگو و ثبت تاریخی می‌شد.» (چهل‌تن، فریاد، 1368: ص 286)

انتشار چنین رمان حجیمی بحث‌ها و نظریات زیادی به دنبال داشت و منتقدان بسیاری در نقد این اثر قلم زدند. با وجود همه‌ انتقاد‌ها، رمان کلیدر را می‌توان یکی از نقاط اوج نثر معاصر دانست. کتابی که تنها برای ادیبان نوشته نشده‌است،‌ بلکه مخاطب آن همه‌ مردم ایران هستند.

در این مبحث رمان کلیدر از سه جنبه‌: 1- سندیت تاریخی 2- ساختار اجتماعی و سیاسی اثر 3- مکان حوادث، بررسی می‌شود.

سندیت تاریخی:

داستان رمان، سال‌های 1325 تا 1327 شمسی را در بر می‌گیرد، حال آن که خود دولت آبادی پایان حقیقی واقعه‌ تاریخی را سال1323 معرفی می‌کند. علت این جهش زمانی، تلاش نویسنده برای بازنمایی یک دوره از فعالیت های سیاسی طی سال‌های 1325 تا 1327 بوده‌است. دولت‌آبادی خود درباره‌ استفاده از یک واقعیت تاریخی برای پردازش رمان می‌گوید:

در امکاناتی که فضای واقعیت تاریخی برای من ممکن می‌کند، به زندگی شخصیت‌ها، فقط به عنوان نشانه‌ای توجه خواهم کرد و بقیه‌ آن را در باز‌کشف و باز‌آفرینی آن قهرمان و آن محیط و روابط، رها خواهم کرد. آن بخش‌هایی که از زندگی واقعی قهرمان موجود هست مانند قلاب‌هایی است که هر کجا خواستم در جریان حوادث تخیلی غرق بشوم به آن چنگ بیاندازم، نفس بگیرم و دوباره به عمق بروم

 ( چهل تن، 1368:  ص 280)

بنابراین حوادث تاریخی‌ای چون ترور شاه یا منحل شدن حزب توده هر چند جهت دهنده به حرکات داستانی رمان است ولی از نظر زمانی با واقعیت زندگی گل محمد‌ها فاصله دارد، و نویسنده به نوعی مزج تاریخی دست زده است، که حاصل آن آفرینش واکنش‌های تخیلی به حوادث تاریخی است.

کل رمان به سبب آن که بازگو کننده‌ بخشی از واقعیت‌های دوره‌ای خاص از تاریخ در مکانی مشخص است تا حدودی به حوزه‌ ادبیات مستند وارد می‌شود. ولی به سبب آن که خود نویسنده نیز اذعان دارد که تنها شمه‌ای از آن حادثه‌ی تاریخی باز‌گرفته سندیت آن را نمی‌توان قابل اتکا دانست. شاید تنها چیزی که قابل بررسی باشد حرکت کلی اثر است که بازتاب ذهنی، شخص نویسنده در برابر واقعیت‌های تاریخی است که در بازآفرینی آن‌ها با نگرشی واقع‌گرایانه واکنش‌های روانی خود را با نظمی تاریخی پیوند داده است.

بنابراین در کلیدر با دو برهه از تاریخ مواجه هستیم، تاریخ محلی بخشی از خراسان، که طرح کلی اثر را تشکیل داده است و تاریخ ملی ایران که جهت گیری و منطق حاکم بر پیش‌برد طرح را بر عهده دارد و واسطه‌ِی پیوند این دو برهه تخیل نویسنده است.

2- ساختار اجتماعی و سیاسی اثر

کلیدر داستان ایلات و عشایر خراسان را بازگو می‌کند و شاید بتوان در مورد آن گفت که به نوعی بازآفرینی تاریخ این قوم است. زندگی این گروه از مردم که در چهارچوب وقایع داستان شکل می‌گیرد، همان شیوه‌ مرسوم زندگی ایلیاتی یعنی دام‌داری و دیم‌کاری است. بخش‌های بسیاری از متن رمان بازنمایی چگونگی کشمکش انسان با طبیعت است. نمود‌هایی چون خشک سالی،

 بیماری دام، جستجوی چراگاه، اداره‌ی خانوار ایلیاتی از جلوه‌های بارز زندگی عشیره‌ای است که در کلیدر تصویر شده است.

اما در عین حال، کلیدر آینه اجتماع روستا و شهر نیز هست. تصویری که از زندگی یک‌جا نشینی و رعیتی روستاییان خراسان ارایه شده، بیان بخشی از تاریخ اجتماعی مردم منطقه است. شیوه های خدمت به نظام اربابِی و کار و زندگی در محیط روستایی که به کشاورزی و گله‌داری منحصر می‌شود از نمود‌های زندگی روستایی در کلیدر است. وجه دیگر داستان، ساختار زندگی شهری است که مکان استقرار ارباب‌ها، نظام حکومتی و سیستم نظامی است. بدین ترتیب ساختار اجتماعی کلیدر را سه ضلع مثلث بیابان، روستا وشهر تشکیل می‌دهد. داستان کتاب بیان روابط متقابل - منفعت‌جویانه یا خصمانه – است. اربابان و خان‌های روستا  از یک طرف با حکومتیان دارای منافع مشترک هستند و از یک سو به دست‌رنج رعیت تکیه دارند، از سوی دیگر کوچ‌نشین‌ها و عشایر نیز در گذران زندگی و حفظ منافع‌شان در برابر حکومت نیازمند خرده قدرت اربابان هستند.

در بستر همین روابط است که شخصیت‌های متعدد اثر خلق می‌شوند و به حرکت در مسیر تخیل ذهنی نویسنده می‌پردازند.

 تصویری که نویسنده از اندیشه‌ اجتماعی خود در اثر به نمایش می‌گذارد، « تصویر ضمنی والاشهری (مدینه‌ فاضله) است که در آن نعمات زندگی بر پایه‌ی انصاف و عدالت تقسیم شود و تزویر و دروغ و ستمگری موجب بهره مندی نشود.» (یار شاطر،1365: ص 52) این گرایش اجتماعی نویسنده است که خواستار تغییرات اساسی در ساختار جامعه‌ خود است. بنابراین ساخت طبقاتی داستان را به تبع سه ضلع محیطی بیابان، روستا، شهر، سه رأس دامدار، دهقان -کارگر، ارباب – خان تشکیل می‌دهد، و این نشان دهنده‌ جامعه‌ ایرانی در برهه‌ گذار است. گذار از زندگی کوچ‌نشینی به یک‌جا‌نشینی و از وضعیت فئودالی به سرمایه داری.

یکی از نکات با اهمیت در کلیدر گرایش عمیق نویسنده به بازنمایی زندگی واقعی مردم است. شناخت کامل نویسنده درباره‌ زندگی مردم کویر و سنت‌های آن‌ها منبع غنی‌ای از آداب و رسوم  مردم خطه‌ای از خراسان را فراهم آورده است. اطلاعاتی که درباره‌ ایلات و عشایر خراسان در این کتاب مطرح می‌شود در حقیقت بیان‌گر حضور واقعی « کُردهایی» است که در دوران صفویه با انگیزه‌ها و اهداف سیاسی کوچانده شده‌اند. دو تیره‌ای که از میان این قبایل در این رمان به آن‌ها پرداخته شده‌است با نام‌های میشکالی و توپکالی معرفی شده‌اند.

خود نویسنده علت اصلی انتخاب این دو تیره را این می‌داند که شخصیت محوری داستان یعنی گل محمد از تیره‌ی میشکالی‌هاست. روابط و مناسبات این دو تیره مانند سایر اقوام کوچ نشین است.

اندیشه‌ سیاسی حاکم بر اثر، مقابله با وضعیت نا بهنجاری است که بر شخصیت‌ها تحمیل می‌شود و تلاش برای از بین بردن ساختار طبقاتی جامعه‌ای که به سوی مدرنیته حرکت می‌کند،

 از اندیشه‌های سیاسی غالب در دوره‌ حوادث رمان است و همین طرز فکر طرح رمان را بر اساس نبرد میان نظام مالکیت - که با نیروی رعیت گرفتار خرافات تقویت می‌شود - با نظام برابری توده‌ها پی‌می‌ریزد، و نویسنده از بطن توجه به ساختار‌های سیاسی فضای شهر، از زبان شخصیتی چون ستار، تبلیغ‌گر عدالت آرمانی و موعود می‌شود که هنوز جای‌گاه مطرح شدن در فضای بسته‌ جامعه‌ی رعیتی را ندارد. با این حال نویسنده در مطرح کردن این عقاید برخوردی حزبی ندارد و در طول رمان از اعتراف به اشتباهات حزبی و نقص‌های ساختاری اندیشگانی آن‌ها سرباز نمی‌زند. و جلوه‌ این اعتراض را در جدا شدن ستار از حزب و پیوستن به حرکت خودجوش مردمی نمایش می‌دهد. دولت‌آبادی با خلق یک وضعیت تراژیک نه تنها پایانی محتوم برای رمان خود می‌آفریند بلکه در جریان بازنمایی اندیشه‌های شخصیت‌ها از حوزه‌ شعار‌های حزبی خارج شده و به یک اندیشه‌ کهن الگویی می‌پردازد. تراژدی کلیدر رویارویی گروهی اندک و بی‌پشتوانه در برابر نظامی جبار و مسلط است که هرچند در آن، در آغاز به تبلیغ اندیشه های حزبی پرداخته می‌شود ولی به دفاع از انگاره‌ی کهن الگویی دفاع از جوهره‌ی انسانیت و حفظ آزادگی ختم می‌شود.

3- مکان کلیدر

نام رمان کلیدر، نام کوهی است در خراسان که عشایر کوچ‌نشین در تابستان در دامنه‌ آن اطراق می‌کنندو این رمان به واسطه‌ این که نام یک مکان را به عنوان معرف محتوای خود داراست، جزو نمونه‌های منحصر به فرد است، و به اهمیت مکان و فضای رخ دادها اشاره دارد در حقیقت نام «کلیدر» مجازی است برای عبارت «حوادثی که در کلیدر رقم می‌خورد.»

فضای داستان از دیدگاه جغرافیایی بخش وسیعی از خراسان را در بر می گیرد. فضایی که از یک سو به مرز‌های افغانستان نزدیک است و بدین واسطه در مرز تجارت تریاک است و از سوی دیگر تا سبزوار کشیده می‌شود.

 انتخاب نام رمان شاید یکی از شگرد‌های نویسنده باشد، هرچند خود او انتخاب این نام و ترجیح آن را به سبب جامعیت آن می داند ولی استناد به آن قول تودوروف را در کتاب ،پیش درآمدی بر ادبیات فانتزی، فرایاد می‌آورد که :« این گونه استناد کردن به مطلبی شگفت انگیز و غیر متداول، باعث می‌شود تا نه تنها کنجکاوی خواننده برانگیخته شود، بلکه احساس کند که به محیطی جدید و ناشناخته پا گذاشته است.» (شهپر راد، 1382: ص 273)

بنابراین این احساس شگفتی در مخاطب کلیدر برانگیخته می‌شود و او از خود می‌پرسد که

« این عنوان به چه معنی است؟»

مکان‌هایی که به طور مستقیم در روند داستان ترسیم می‌شوند، عبارتند از، دشت کلیدر، روستاهای قلعه چمن، سوزن ده، چارگوشلی، کلاته کالخونی، سلطان آباد، شهر سبزوار و محل اسکان ایل. این مکان‌ها در مسیر حرکت شخصیت‌ها به دقت ترسیم می‌شوند، اما این تصویر از مکان‌ها عرصه‌ا‌ی غنی از نظر شرایط مدنیت نیست، چرا که مکان حقیقی رویدادها، فضایی بیابانی است به همین جهت نویسنده با عناصر طبیعی محدودی که در مکان رمان جلوه دارد، فقر محیط جغرافیایی را با توصِیفات پر بار جبران می‌کند. توصیف آسمان یکی از این نمونه‌هاست.

در کلیدر اگر یک روی سکه، مواجهه‌ی فرد با نظام اجتماعی است روی دیگر آن مبارزه‌ی انسان با سرکشی‌های طبیعت است. به همین جهت بخش‌های بسیاری از کتاب صرف توضیح چگونگی برخورد شخصیت‌ها با عوامل محیطی چون خشک‌سالی، کم‌بود چراگاه، خاک بی حاصل، سرمای گزنده‌ وگرمای طاقت فرساست.

همان‌طور که در مبحث ساختار اجتماعی و سیاسی مطرح شد، بنا به وجود سه طبقه‌ی اجتماعی با سه مکان متفاوت در رمان مواجه هستیم.

 

فضای شهر که شهر سبزوار را در بر می‌گیرد و نویسنده به توصیف دقیق مدنیت آن می‌پردازد. در این مکان است که بعد سیاسی اندیشگانی رمان تغذیه می‌شود و هم از این مکان است که تقابل‌های سطوح اجتماعی، پاسخ حکومتی- نظامی، دریافت می‌دارد. یعنی تضاد نظام‌های ارزشی متفاوت، اربابان، رعیت‌ها، یاغی‌ها و حزبی‌ها را در برابر هم قرار می‌دهد و حکومت برای برقراری سکون و تعادل به واکنش نظامی متوسل می‌شود.

فضای روستایی، که شامل دهاتی چون قلعه چمن، قلعه میدان، سوزن ده، چارگوشلی، کلاته کالخونی، سلطان آباد، زعفرانی می‌شود. اکثر حرکت های داستانی در دو روستای، قلعه چمن و قلعه میدان صورت می‌گیرد و این دو محل زندگی اکثر شخصیت‌های داستانی را در بر می گیرد.

فضای زندگی ایلی، که شامل حوزه‌ی اطراف کوه کلیدر است و مکان پردازش شخصیت‌های محوری‌ای چون گل محمد و سایر افراد خاندان کلمیشی است.

   ارتباط این سه فضا از طریق حرکت شخصیت‌ها بنا به فراز و فرود‌های طرح است.به سبب همین حرکت‌های مداوم است که کلیدر در برگیرنده یک محیط وسیع جغرافیایی می‌شود. نویسنده در پردازش رمان خود در این عرصه‌ی وسیع، شخصیت‌های متنوعی می‌آفریند که در عین زندگی کاملاً‌مستقل خود، به بخش‌هایی از زندگی گروه‌های دیگر پیوند می‌خورند.

 

منابع:

 

<!--[if !supportLists]-->1-      <!--[endif]-->چهل تن، امیر حسین / فریاد، فریدون (1368). ما نیز، مردمی هستیم. چاپ اول. تهران: نشر پارسی.

<!--[if !supportLists]-->2-      <!--[endif]-->شهپرراد،کتایون (1382). رمان درخت هزار ریشه. ترجمه‌ی آذین حسین زاده، چاپ اول. تهران: انتشارات معین.

<!--[if !supportLists]-->3-      <!--[endif]-->شیرمحمدی، عباس (1380). بیست سال با کلیدر. چاپ اول. تهران: نشر کوچک.

<!--[if !supportLists]-->4-      <!--[endif]-->میرعابدینی، حسن (1383). صد سال داستان نویسی ایران. چاپ سوم. تهران: نشر چشمه.

یار شاطر، احسان (1365). «بزرگ‌ترین رمان فارسی»، ایران‌نامه، شماره 1، در کتاب بیست سال با کلیدر? تهران: نشر کوچک.

کسانی که کتاب کلیدرو خوندن حتما با شخصیت زیور یعنی زن اول گل محمد کلمیشی آشنا هسنتند شعر زیر رو شاملو برای زیور نوشته امیدوارم شما هم لذت ببرید .

 

کویری

 

نیمی ش آتش و نیمی اشک

می زند زار

زنی

بر گهواره ی خالی

گل ام وای !

 

در اتاقی که در آن

مردی هرگز

عریان نکرده حسرت جان اش را

بر پینه های کهنه نِهالی

گل ام وای

گلم !

در قلعه ی ویران

به بی راهه ی ریگ

رقصان در هرم سراب

به بی خیالی .

گل ام وای

گل ام وای

گل ام !



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن