تیسفون (مدائن)

تاریخ تاسیس این شهر ایرانی به زمان اشکانیان باز می گردد. آنان پس از فتح جلگه میان رودان در سال 129 (پ .م ) تیسفون را با پایتخت زمستانی خود قرار دادند تا اینکه در سال 224 میلادی ساسانیان پایتخت پادشاهی گسترده خود را به این مکان منتقل کردند. در سال زمان ساسانیان بر وسعت شهر و ساختمان ها افزوده شد به گونه ای که اعراب مسلمان به هنگام فتح ایران در سال 637 یا 652 میلادی برخورد با تیسفون آنرا مدائن یا شهرها نامیدند. در آن زمان بود که تیسفون شکوه خود را به عنوان یکی از مهمترین مراکز سیاسی جهان دست داد.

این شهر در محل شهری قدیمی تر بنام اوپیس بنا شده بود ، که در مسیر جاده شاهی قرار داشت. جاده ای که شهر شوش مرکز عیلام را به قلب سرزمین های آشوری و بعدها پایتخت دولت لیدیه یعنی شهر سارد طلایی متصل می کرد. مهمترین اثر باقی مانده از این شهر کاخ تیسفون است که به ایوان مدائن معروف است. این بنای بی همتا روزگاری کاخ خسرو اول (انوشیروان) بوده است.

آنچه امروزه ار آن بنا باقی مانده است. نیمی از یکی از طاق های این کاخ است. زیرا در اصل دو ایوان قرینه در دو سوی حیاط کاخ قرار داشته است. طرحی که در سال 1824 میلادی از این ایوان برداشته شده است. نمایان گر یک طاق کامل است که متاسفانه امروزه نیمی از آن طاق هم فرو ریخته است. طاق بی نظیر این بنا ، 35 متر ارتفاع ، 25 متر عرض و 50 متر طول دارد. پایه های ایوان در هر دو سو 7 متر پهنا دارند. همچنین ضخامت تاج بنا در ضخیم ترین قسمت به یک متر می رسد. مجموعه خرابه های این کاخ به مساحت 400 ×300 متر مربع بوده است. بنای این کاخ شاید از ساروج ، سنگهای مرمر یا چنانکه بعضی ها نوشته اند ، از صفحات مسی زر اندود و سیم اندود پوشیده شده بود.

طاق کسری بارگاه با شکوه پادشاه بوده و از اینجا امور کشور را اداره می کرد. محل بار عام هم تالارهای طاق کسری بود و در روز معین گروه زیادی از مردم قسمت های مختلف ایران زمین به آنجا می آمدند و در اندک مدتی تالار بزرگ پر میشد. اینجا را با قالی فرش می کردند و دیوارها را هم با قالی می پوشاندند. تخت سلطنتی را هم در آخر تالار می گذاشتند. در سقف تالار 150 روزنه به قطر 12 تا 15ساتنیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آنها به درون کاخ می تابید.

خراب کردن قسمت مهمی از طاق کسری را به منصور خلیفه عباسی نسبت می دهند. البته یکی از عوامل تخریب بنا ، استفاده از مصالح آن در احداث شهرهای اسلامی بوده است. زیرا درصدر اسلام تیسفون را به منزلهء خرابه ای می انگاشتند که تنها آجرهای آن بکار می آمد.

ایوان مدائن بزرگترین طاق ضربی شتاخته شده در جهان است که بدون کمک داربست های طاق زنی بیش از 1500 سال پا بر جا باقی مانده است. تیسفون در 33 کیلومتری جنوب شرقی بغداد قرار دارد.

بررسی گذشته ی جوامع ، همواره عامل تحرّک و عبرت اقوام و ملل است . مللی که با تکیه بر منش های خود م می خواهد به سرنوشت ملّت های منقرض، دچار نگردد .

در این مکتوب می خواهیم به وجوه افتراق و شباهت دو قصیده از خاقانی و شاعر عرب به نام بحتری بپردازیم .

همه ما با  سروده زیبای"ایوان مدائن" خاقانی شروانی آشنا هستیم ولی شاید کمتر، قصیده زیبای ((بحتری)) شاعر پرآوازه ی عرب را شنیده باشیم.بحتری در قرن سوم هجری از ایوان مدائن دیدن کرد و سوز درون خود را به صورت قصیده ای زیبا بروز داد.زیبایی و ارزش این سروده زمانی دو چندان می شود که سیاستهای ضد ایرانی خلفای اموی و عباسی را در نظر بیاوریم و آنگاه است که به روان بحتری درود می فرستیم.

بحتری کیست ؟

ابو عباده ولید بن عبید الطّایی، از سوی پدر قحطانی و از جانب مادر شیبانی است . وی منسوب به قبیله ی طیّ است . در سال 206 (ه .ق) در شهر « منهج» از توابع شام  به دنیا آمد . و پس از 78 سال عمر در سال 284  ( هـ . ق)  در همین شهر بدرود حیات گفت .

بحتری پس از ابو نواس اشعر شعرای عرب در دوران اسلام است . او در وصف طبیعت و شهرها و مکان های تاریخی دستی توانا دارد .

وی گوینده ای است که تاریخ را به خوبی می شناسد . مفردات و ترکیبات عربی را به خوبی درک می کند .و در جای خویش به کار می گیرد . . بر جوهره ی زبان عربی اعمّ از دوره ی جاهلی و یا اسلامی را به خوبی می شناسد و بر مفردات آن مسلّط است .

در تاریخ دستی توانا دارد . از حماسه ای که برای فتح بن خاقان پرداخته ، توغّل او را در ادبیّات عرب و اشرافی که بر سروده های 500 تن از شاعر بزرگ روزگار خویش داشته ، می توان شناخت .

از ممه مهم تر توجّه خاقانی شاعر بزرگ به آثار این گوینده ی بزرگ ، دلیلی گویا بر بر پایگاه ار جمند بحتری است ، چه ؛ خاقانی در سرودن ایوان مدائن به قصیده ی این شاعر بزرگ عرب نظر داشته .

شاهکار بحتری :

بی شک شاهکار بحتری قصیده ی ایوان مدائن اوست . یکی از بناهای شامخ باستانی ایران ، طاق کسری یا همان ایوان مدائن است .  از دیر باز بزرگانی چون : حضرت علی ( ع) ، عنترة بن شدّاد عبسی ابونواس، ابن مقفّع و شاعران ایرانی چون خیّام و خاقانی درباره ی این قصر --- که در شهر تیسفون از نواحی «ماحوزه» واقع است – داد سخن داده اند . قصیده ی بحتری بر اساس حرف رویّ «س» ، سینیّه نام دارد بر خلاف قصیده ی خاقانی که نونیّه است.

امّا خاقانی و شمّه ای از زندگانی اش :

نام اصلی اش بدیل است و لقبش افضل الدین ، زادگاهش شروان از بلاد ارّان .

عیب شروان مکن که خاقانی                   هست از آن شهر کابتداش شر است .

خاقانی در سال 520 هــ.ق دیده به جهان گشود و در 75 سالگی دیده از جهان فرو بست .

شاهکارخاقانی :

برای خاقانی تعیین یک شاهکار کاری عبث است ،باید گفت شاهکارهای خاقانی . ؛ چه ، سخن خاقانی در کمال استواری و همکراه با جزالت معنی است . هرچند قریحهخ ی زایداوصفش منبع معانی و پیرایه ی فکرش منبع الفاظ مغلق است .

خاقانی یک بار در سال 551 و باری دگر در سال 569هـ . ق سفر حج را به پایان برد .و در بازگشت از سفر دوم خرابه های مدائن و طاق سر شکسته ی ایوان را به دیده ی جان نگریست و به یاد عظمت دیرین ایران و جلال و شکوه ساسانیان اشک تأسّر و تحسّر فرو بارید و قصیده ی عبرت انگیز را از قریحه و طبع فیّاض خویش به بـار آورد .                                                                                                                                               شیوه ی سخن خاقانی :

محسوس ترین ویژگی سخن خاقانی پیچیدگی آنست چنان که فهم بسیاری از ابیات مشکل است . این پیچیدگی زبان ، ناشی از این است که زبان فارسی ، زبان مادری اش نیست . ولی چیرگی او بر کتب لغت و ادب فارسی و عربی و آگاهی به متون دینی مخصوصاً منابع اسلامی و مسیحیّت و اطّلاعات او پیرامون نجوم و طب او را در ردیف گویندگان بزرگ قرالر داده .

درباره ی قصیده : این قصیده که در باره ی ایوان مدائنِ بغداد سروده شده بیش از هر چکامه ی دیگر ، تأثّرات و انفعالات روحی شاعر را باز گویه است .  و شاید تنها قصیده ی خاقانی است که مردم آن را می دانند و به خاطر می سپارند .

آقای علی دشتی نویسنده شهیر کشورمان در کتاب « خاقانی شاعری دیر آشنا » در فصل « بغداد و ایوان مدائن »  با آوردن تعبیراتی می گوید :

پس از گذشت 35 سال از از نخستین دیدار من از این باز مانده ی ساسانیان ، هنوز اثری که مشاهده ی طاق کسرا در روحم گذاشت ، زایل نشده است . ایوان مدائن مانند یک قطعه ی موسیقی عمیق و هموم انگیز مدّتی مرا مات و مبهوت دنیای خارج ساخت .

وزن در شعر خاقانی :

در دیوان خاقانی به طور میانگین 32 وزن به کار رفته که بیشتر شامل بحرهای ؛ مضارع، خفیف، هزج،رمل و مجتثب است .بیشتر این بحرها به صورت مزاحف ( غیر سالم ) به کار رفته .

در دیوان خاقانی وزن های به کار رفته ، با طراوت و خیزابی نیست .از ویژگی های بارز سخن خاقانی ، آوردن ردیف های فعلی دشوار ، کیفیّت ترکیب و تلفیق واژگان متنوّع از تاریخ و اسطوره گرفته تا اصطلاحات دینی و اجتماعی و همچنین مدد گرفتن از ایهام ، تناسب ، تشبیه، کنایه و استعاره است .

امّا وزن چکامه ی ایوان مدائن ، مفعول ، مفاعیلن / مفعول ،مفاعیلن است در بحر هزج مثمّن اخرب .

کلمات هان و دان واژه های قافیه و « ن» رویّ است

وجوه تمایز بین بحتری و خاقانی :

در سخن بحتری هر لفظ نماینده ی معنایی دقیق است . هنر او در انسجام تعابیر ؛ حسن ترکیب و آوردن هر واژه در جای خویش است .

تشبیه و استعاره در سخن بحتری است .لیکن نیازمند تأمّل زیاد نیست .

مثال : و کانَ الزمان اصبح محمولاٌ                                   هواه ُ مع  الاخسّ الاخسً

« چنین می نماید که روزگار هم خوی بی خردان است ، چه ؛ همواره به کام فرومایه ترین و نابکار ترین آدمیان است .»

حَضَرت رحلی الهموم فوجّهتُ                           الی ابیض المدائن عنسی

« کلبه ی مرا آلام و مصائب بی شمار فرا گرفت . از این رو شتر سخت کوش را برای نیل به مقصودی که داشتم به سوی کاخ سپید مدائن راندم .»

و هُم خافضون فی ظلً عال                                  مشرفُ یخسِرُ العیون و یُخسی

«اینک به یاد می آورم که پادشاهان ساسانی در سایه ی کنگره ی سر به فلک کشیده ی ایوان مدائن ارمیده اند . ایوانی که از عظمت و شکوه چشم ها را می فر سود.»

در همین ابیات ، به نحوی غیر قابل تردید ، آشکار می شود که خا قانی از این قصیده آگاه بوده . هر چند خاقانی در ابداع مضمون ، زیبایی تعبیر و استفاده از متون ادبی و استادی در به کار گیری ایهام و توریه و عناصر بیان استقلال خود را حفظ و رایحه ی تقلید از آن استشمام نمی شود.

بحتری در جای دیگر به نقش های متنوّع ایوان ، کوکبه ی تیسفون و نقوشی که بر پرده ی شادروان ( چادر بزرگ ایوان ) نقش بسته و همچنین صورت انوشیروان و جنگ های او می پردازد :

و هو ینبیک عن عجائب قومٍ                         لا یشاب البیان فیهم بِلِبسِ

و إ ذا ما رأیت صورت انطاکیه                    اِرتَعتُ بین روم و فُرس

والمنایا مواثل و انوشیروان                       یزجی الصفوف تحت الدّرفس ِ

گویی این نقش ها زنده اند و آن چه را در دل دارند با زبان اشاره بیان می کنند. « آن قدر تجسّم این نبرد ، غالب و نیرومند بود که آن پرده را حقیقت دانستم . »

تَصفُ العین انّهُم جدٌ احیاء                  لهُم بینهم اشارة خرسِ

یغتلی فیهم ارتیابی حتّی                     تتقرّاهم یدای یلمس

« آن رو دستان خویش را بالا برده برصفحه ی تصویر بسودم تا مگر اثری از حیات و زندگانی در آن بیابم .»

امّا در سخن خا قانی ، هر لفظ نمایند ه ی معنایی دقیق نیست . به کار گیری آرایه هایی چون : ایام، طباق، مراعات نظیر ، ارسال المثل و تمثّل به آیات و روایات و به کار گیری لغات و اصطلاحات غریب سخن او را دشوار ساخته و گویی نمی تواند بدون مدد گرفتن از آبشخور بیان چون ؛ تشبیه و استعاره مفاهیم ذهنی را بیرون ریزد .

از نمونه های فن بلاغت در سخن خاقانی به این موارد می توان اشاره نمود :

دجله چونان مادری فرزند مرده  است که باید بگرید یا اینکه کف بالا آورد تا از این کف لبش آبله گون گردد .

آب فرونشاننده ی آتش است .امّا در سخن خاقانی این آتش غم و اندوه است که آب را بی اثر و خنثی می سازد .

دجله از فرط غم و اندوه ویرانی کاخ ، چون دیوانگان باید به سلسله کشیده شود .

وقتی که زبان و گفتار برای بیان درد دل کارگر نیست باید به زبان اشک داد دل را سر داد .

در خیال خاقانی باید تصویر شیر که بر پرده ی معروف ( شادروان ) نقش بسته ، زنده است و باید بر برج اسد که شیر فلک است ، حمله ور شود و او را با همه سلطه و اقتدارش خو.ار سازد .

زمین از باده ی خون انوشیروان مست و دیوانه شده ؛ به تماشاگران به زبان دل می گوید که هیچ قدرتی پایدار نیست از آن که « اند دل خاکند همه باهنران » و « هنر اکنون زدل خاک طلب باید کرد »

اگر روزی پند نامه ی انوشیروان را می توانستید از خلال خطوط تعبیه شده بر تاج مرصّع او بخوانید اینک باید به دیده ی عبرت از خون مغزش که در کام زمین پنهان شده و از نظر ها پنهان است ، دریافت .

در سخن بحتری نیز از لابلای اشعارش به پند ها و نکات اخلاقی که به مثابه ی حربه ی مؤثّری برای تنبّه آدمیان است بر می خوریم .

     عبرت گیری از زمانه :

و کان الزمان اصبح محمو                      لاً هواه مع الاخسّ الاخس

چنین می نماید که روزگار هم خوی بیخردان است . چه همواره به کام فرو مایه ترین و نابکار ترین آدمیان است و با خورشید سواران الفتی ندارد .

 

        مناعت طبع :

و تماسکتُ حین زعزنی الد هــــ                          رُ التماساً لتعسی و نکسی

و آن دم که حوادث سهمگین روزگار ذلّت پذیری و بیچارگی و سقوط و زبونی مرا آرزو می کرد به مدد مناعت و عزّت نفس خویش استوار بر جای ماندم و آرزوهایش را نقش بر آب ساختم .

حالا در ادامه ی سخن به بررسی چند بیت از دو قصیده می پردازیم تا وجوه شباهت ها و تفاوت ها بهتر روشن شود .

       عبرت گیری از بازمانده ی سا مانیان :

هان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن هان    /   ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

اتسلّی عن الحظوظ و اَسی   /  لِمحلِّ من آل ساسان درسِ

« تا مگر دل عبرت بین خود را از راه نگریستن بر بازمانده ی آثار ساسانیان و ایوان سر شکسته و غبار آلود مدائن اندکی آرام کنم و از هجوم مصائب خویش بکاهم »

        مقایسه ی کاخ با دیگر برج ها و در عین حال برتری این ایوان بر دگر ایوان ها :

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم /     خاک در او بودی ایوان نگارستان

این است همان درگه ، کو را زشهان بودی دیلَم ، ملک بابل، هندو شه ترکستان

مُغلقٌ بابُه علی جبلِ القبــــ                     قِ الی دارتی خلاطٍ و مکسِ

« ایوانی که قلمرو آن تا کوه قبچاق و سر حد ارمنستان ( یعنی دو کوه اخلاط و مکس ) گسترده بود .

جللٍ لم تکُن کاطلال سُعدی    /        فی قفارهنّ َالبسابس ملسِ

این قصر بازمانده ی تمدّن کهن و درخشانی است که با سوابق قوم عرب قابل سنجش نیست . / ویرانه های آن هرگز چون خرابه های سعدی که در صحاری بی آب و علف قرار گرفته ، نیست.

 

 

 

 

قصیده ی ایوان مداین خاقانی:

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله‌ی خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گردجله در آموزد بادلب و سوز دل

نیمی شود افسرده و نیمی شود آتشدان

تا سلسله‌ی ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان


دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلاب ی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران گویی چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را
حکم فلک ه گردان یا حکم فلک گردان

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن



دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش کشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان


کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو بر خوان؟ رو "کم ترکوا" برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزه‌ی عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان

هرکس برد از مکه سبحه از گل حمزه

پس تو زمداین بر تسبیح گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسبّح دل،دیوانه عاقل جان

 

 

 

 

 

 

 

 



هان! ای دلِ عبرت بین! از دیده عبر کن، هان!

ایوانِ مداین را آیینه ی عبرت دان.

هان:کلمه ای برای تنبه و آگاه کردن (شبه جمله) آگاه باش، به هوش باش. // عبرت بین: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) عبرت فزاینده، پند فزاینده. //  عبر: (جمع عبرت) پند گرفتن ها و پند آموزی ها. //  ایوان مداین، کاخ با «تشبیه بلیغ» به آیینه مانند شده است. // ایوان: کاخ. //  مداین: جمع «مدینه» است به معنی شهرها، امّا از آن مجازاً «تیسفون» خواسته شده که پایتخت پادشاهان ساسانی بوده است و ایوان مداین به نام «ایوان کسری» و «طاق کسری» معروف شده است. // «هان» با «دان» جناس ناقص اختلاقی. //  «عبر» به معنی جاری شدن اشک با کلمه ی دیده «ایهام تناسب» دارد. // واج آرایی: تکرار مصوّت بلند «ا» در مصراع دوم //  آرایه ی تکرار «عبرت، در اول و آخر مصراع».

 ای دل پند پذیر، آگاه باش و از آنچه می بینی پند بگیر و ویرانه های ایوان مداین را مایه ی عبرت قرار بده.

یک ره، ز لب دجله، منزل به مداین کن؛

وز دیده، دوم دجله بر خاک مداین ران.

دجله: رودی است بزرگ در بین النّهرین، نام دیگر آن اروند است. // دوم: صفت شمارشی ترتیبی است که پیش از موصوف خود آمده است. «دجله دوم» استعاره ی مصرّحه از «اشک بسیار» است و نقش مفعولی دارد. //  یک ره: یک بار (قید). // منزل کن :فرود آی و توقف کن

یک بار از کنار دجله به کاخ مداین بیا و در آنجا اقامت کن (و به یاد گذشته ها و ناپایداری جهان) از اشک چشمان خود، دجله دیگری در کنار رود دجله، جاری کن.

خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون ؛ گویی،

کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان!

خوناب: (اسم مرکّب) آب با خون آمیخته، اشک خونین. //  دجله، با استعاره مکنیّه (تشخیص)، گریان و دارای مژگان پنداشته شده است.خاقانی در ابیات بعد ،با نوعی تشخیص حالات عاطفی خاصی را به دجله نسبت داده است  // مصراع دوم اغراق دارد. // بیت سه جمله است. //  مراعات نظیر میان «گرمی» و «آتش». // متناقض نما: چکیدن آتش از مژگان دجله (آتش با چکیدن که از ویژگی های آب است تضاد دارد).

  خود دجله برای این موضوع به اندازه ی صد دجله خون می گرید، گویی که از گرمی اشک خونین او آتش از مژگان او می چکد.

بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟!

گویی ز تَفِ آهش، لب آبله زد چندان!

تف: حرارت، گرمی. //  دجله با استعاره ی مکنیّه (تشخیص)، دارای دهان پنداشته شده است. // لب در معنی ساحل به کار است؛ در معنی اندام، با دهان «ایهام تناسب» می سازد. // کف با تف «جناس ناقص اختلافی» می سازد و با لب و دهان در معنی دست، «ایهام تناسب» پدید می آورد. //  آبله زد: تبخال زد. (فعل مرکّب)اشاره به سوراخ هایی است که غالبا در کنار رودخانه پدید می آید و شاعر آن را به آبله ها و تبخال هایی بر کنار لب های انسانی محرور و تب زده تشبیه کرده است  // مراعات نظیر میان لب، آبله، دهان و تف. // چندان: بسیار

  آیا می بینی که در ساحل رودخانه ی دجله، کف جمع می شود؟ ( از برخورد آب با ساحل رودخانه کف هایی ایجاد می شود و شاعر کناره ی کف آلود دجله را به دهان کف کرده تشبیه کرده است.) گویی که از شدّت گرمی آه اوست که بر لبش آن همه تبخال (حباب روی آب) پیدا شده است.

از آتشِ حسرت، بین بریان جگر دجله؛

خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟

حسرت: افسوس و دریغ و پشیمانی. «آتش حسرت»: تشبیه بلیغ اضافی (دریغ و افسوسی که مانند آتش سوزاننده است). //  دجله، با استعاره ی مکنیه، دارای جگری بریان از اندوه و ناکامی پنداشته شده است.(اضافه استعاری) //  آتش و آب تضاد دارند. // تکرار «بریان» بیت را آراسته است. // «شنیدستی» شکل و کاربردی است کهن از «شنیده ای» و ویژگی سبکی. «ام، ای، است، ایم، اید، اند» که با آن ها «ماضی نقلی» ساخته می شود، شکل های کوتاه شده «استم، استی، است، استیم، استید، استند» می باشند که تنها شکل سوم شخص (= است) بدون تغییر مانده است. //  مصراع دوم استفهام انکاری است. // بریان: برشته، کباب شده. // مراعات نظیر میان «لب» و «دهان». // واج آرایی صامت «ش» در مصراع دوم.

جگر دجله از آتش دریغ و افسوس بریان و کباب شده است، آیا تاکنون شنیده ای که آتش(اندوه و غم )، آب(دجله ) را بریان و سرخ کند و بسوزاند؟!

بر دجله گری، نونو ؛ وز دیده زکاتش ده؛

گرچه لب دریا هست از دجله زکات اِستان.

گری: گریه کن، اشک بریز (فعل امر از گریستن). // زکات: استعاره مصرّحه از اشک // نونو: پیاپی، قید. //  گرچه لب دریا . . . : اشاره به این که آب دجله به دریا می ریزد. //  زکات استان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) زکات گیر، چون رودخانه به دریا می ریزد، دریا را زکات گیرنده از دجله خوانده است. // «دِه» و «استان» تضاد دارند. // آرایه تکرار: دجله.

هر چند دجله رودی بسیار پر آب است و از آب خویش به دریا بهره و زکات می دهد، تو بر درد و اندوه او، دل بسوز و بر وی گریه کن.

گردجله در آموزد بادلب و سوز دل

نیمی شود افسرده و نیمی شود آتشدان

در آمیزد :همراه کند //باد لب : آه سرد //افسرده :منجمد

هرگاه آتش دل دجله – که کنایه از جوش و خروش و التهاب ناشی از ویرانی ایوان مداین است – و باد لب او – که کنایه از حسرت و دریغ و افسوس است – به هم نیامیزد ،نیمی از آن از فرط حسرت سرد و نیمی دیگر همانن آتشدانی ،گرم و گداخته  می گردد. 

تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را،

در سلسله شد دجله ؛ چون سلسله شد پیچان.

سلسله ی ایوان: استعاره مصرّحه از دندانه ها و کنگره های کاخ که مانند زنجیر در پی یکدیگر قرار گرفته اند. // تلمیح: به داستان انوشیروان و زنجیر عدل وی. //  دجله به سلسله تشبیه شده است. // سلسله ی دوم: استعاره مصرّحه از امواج دجله. // واج آرایی تکرار صامت (س). // حسن تعلیل //  آرایه ی تکرار: سلسله. //  در سلسله شدن: کنایه از دیوانگی.// را نشانه ی فک اضافه است (تا سلسله ی ایوان مداین بگسست). //چو سلسله پیچان شد :موج های دجله چون حلقه های زنجیر از شدت انقلاب  و بحران به هم گره خوردن و به هم پیوستن

  از هنگامی که زنجیر ایوان مداین پاره شد و کنگره ی ایوان مداین خراب شد، دجله انگار دیوانه شد و مانند زنجیر به خود پیچان گشت.

گه گه، به زبان اشک، آواز دِه ایوان را؛

تا بو که، به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان!

گه گه: مخفّف گاه گاه ( قید). // زبان اشک: به زبان احساس ،ازدرون (تشبیه بلیغ اضافی). // آواز دادن: ندا دادن،فراخوان // بوکه: امید که، باشد که ، مخفّف «بُوَد که» در مورد تمنّا و آرزو به  کار می رود. // مراعات نظیر میان «گوش»، «زبان» و «دل». // گوش دل: گوش باطن، گوش درون در برابر گوش سر و ظاهر.

آنقدر در برابر این حادثه ی سهمگین اشک تحسّر فرو ریز ،تا این سیل اشک ،زبانی شود و از ایوان مداین که بارگاه عدالت است پگونگی این سرشکستگی . کیفیت این تجاوزی که بر او رفته است باز پرسد . مگر ایوان از راه شفقت توراپاسخ دهد و گوید و آن پاسخ ،گوش جان تورا نوازش دهد .

(  گاهی با زبان اشک خود، ایوان مداین را صدا بزن تا شاید از آن پاسخی بشنوی).

دندانه ی هر قصری پندی دهدت، نونو؛

پند سر دندانه بشنو، ز بن دندان؛

پند دادن دندانه ی قصر: استعاره ی مکنیّه (تشخیص). // بن دندان: کنایه از صمیم دل. // دندانه: کنگره ی بالای دیوار. // دندانه با دندان جناس ناقص افزایشی. // آرایه ی تکرار: پند. // واج آرایی تکرار صامت «ن». // «ت» در دهدت نقش متممی دارد (به تو). // نونو: صفت است برای پند (پند نونو).

  دندانه ی هر قصری پی در پی به تو پند می دهد و تو این پند و اندرز را از ته دل بشنو(ازعمق دل و با همه ی وجود خویش ،شنوا باش ).

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

این بیت کنایتی است از بی اعتباری جهان .تو آفریده از خاکی و ما نیز به حکم تواضع ،در برابر تو خاک (متواضع ) هستیم این تعبیر ایهام دارد به آنکه ماباوضع و حالتی ویران ،دربرابر تو خاکسار هستیم ؛مصراع دوم : اکنون به حکم این سنخیت و نزدیکی ،به ما نزدیک شو ،گامی برسر ما بگذار و اشکی از سر مهر و شفقت یر ما بریز(ای خاقانی تو از خاکی هستی و بزرگانی که در اینجا خفته اند از خاک هستند مارا به یاد آور و از سرگذشت ما پند بگیر )

از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلاب ی کن، درد سر ما بنشان

الحق :حقا ،به درستی //نوحه جغد : اشاره به آنکه ایوان مداین ویران گردیده و لانه ی جغدان شده //ازدیده گلابی کن : از اشک خویش گلابی فراهم ساز //

از سرو صدای شوم جغد که بر ویرانه های ایوان مداین نشسته است سردرد گرفتیم از اشک خویش گلابی فراهم ساز تا موجب رفع سردرد ما شود.


آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

  چمن گیتی : باغ روزگار ،بستان این عالم //مصراع دوم :در این عالم ، هرپدیده خوش و دلپذیری دارای پایان و نهایتی خوش ،و نا دلپذیر است .(این جهان را ثباتی نیست و غم و شادی به هم است )

ما بارگه دادیم ؛ این رفت ستم بر ما؛

بر قصرِ ستمکاران گویی چه رسد خِذلان!

بارگه: بارگاه؛ جای بار دادن و به حضور پذیرفتن. // داد: عدالت و دادگری. // بارگه داد: تلمیح به انوشیروان و زنجیر عدل وی. // خِذلان: خواری و پستی // تضاد میان «داد» و «ستم».

ما که بارگاه عدل و دادخواهی بودیم این گونه ویران شدیم و مورد ستم واقع شدیم، پس بر سر قصر شکوه و سلطنت ایشان ستمگران چه خواری و پستی هایی خواهد رسید.

گویی: که نگون کرده است ایوانِ فلک وش را :

حکم فلکِ گردان، یا حکمِ فلک گردان؟

فلک وش: مانند آسمان، بلند چون فلک. // ایوان فلک وش: کاخ باشکوه و بلند. «ایوان» از جهت بلندی و عظمت به «فلک» مانند شده  است. («وش» پسوند شباهت است که جانشین ادات تشبیه شده است.) // فلکِ گردان: چرخ گردنده، استعاره مصرّحه از روزگار. // فلک گردان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) گرداننده و حرکت دهنده ی فلک، خداوند بزرگ. // بر پایه ی« فلک»، آرایه ی تکرار در بیت به کار رفته است.

فکر می کنی چه کسی این کاخ با شکوه و بلند را این گونه واژگون کرده است؟ تقدیر روزگار یا حکم و اراده ی خداوند

بر دیده ی من خندی: کاینجا ز چه می گرید؟!

گریند بر آن دیده کاین جا نشود گریان.

خندیدن: کنایه از استهزا و مسخره کردن. // آرایه ی اشتقاق میان «می گرید»، «گریند» و «گریان». //  تضاد میان «خندی» و «می گرید». //  آرایه ی تکرار: دیده، کاین جا، گریه. // واج آرایی تکرار صامت «د» و «ن».

  بر چشمان من می خندی و مسخره می کنی که چرا در اینجا گریه می کند ؛  بر آن چشمی که اینجا گریه نکند باید گریست.(زیرا این موضوع و حال ،شایسته ی گریستن و دریغ و عبرت است )

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن

زال مداین :اشاره است به حکایت پیرزنی که خانه ای در مجاورت ایوان مداین داشت،و برای راست بر آوردن دیوار ،نیاز به ویران کردن خانه ی او بود اما پیرزن راضی به فروش خانه ی خود نبود .نوشیروان هم بر این حال صبر کرد و به ناچار گوشه ی دیوار را کج برآوردند تا هم قصر ساخته شود و هم بر پیرزن جوری نرود //پیرزن کوفه : اشاره است به پیرزنی که مقارن طوفان نوح،از تنور او آب برتراوید

پیرزن مداین از پیرزن کوفه کمتر نیست چون ایوان مداین ،مرکز دادگری است ،ظلمی که بر ایوان رفته است چه بسا طوفانی بر انگیزد همانن طوفان نوح (هردو مایه ی عبرت هستند )
دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

مصراع دوم : سینه ی خود را مانند تنور پیرزن کوفه بدان و از دیدگان خود ،اشکی همانند طوفان نوح طلب کن .
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان

نگارستان : نقاش خانه ،کارگاه نقاشی //این همان درگاهی است که مردم بر زمینش آنقدر به رسم بندگی و تعظیم ،چهره نهاده بودند که خاک آستانش از نقش چهره ی مردم ، مانند دیوار نگارستان ،منقّش شده بود .(یا در ایوان تصاویری از مردم در حال رزم و بزم نقش شده بود که در زیبایی ،نگارستان چین پیش او نمودی نداشت )
این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

 

بابل:شهری باستانی در بین النهرین و در کنار فرات //دیلَم: بنده و غلام //هندو :غلام و بنده

این همان درگاهی است که شاهانی چون ملک بابل و پادشاه ترکستان ،نگهبان و غلامش بوده اند .


این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

صفه : ایوان سقف دار //هیبت : شکوه //شیرفلک :برج اسد ،ششمین برج از برج های دوازده گانه //شیرِتنِ شادروان:شیری که بر پرده درگاه یا پیکر شادروان است

این درگاهی است که از بسیاری هیبت و شکوهی که داشت ،تصویر شیری که بر پرده و شادروان آن بود ،بر شیر آسمان حمله می برد .


پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

دیده ی فکرت (اضافه استعاری )به معنی چشم تامّل //کوکبه : گروه مردم ،شکوه و جلال درگاه //در چیزی نگریستن : در چیزی تامل کردن

اگر از چشم تامل و تفکر نگاه کنی این کاخ پندار و تصور همان دوران باشکوه است و این چیزها را در زنجیر و شکوه و جلال درگاه مشخص است .
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

واژه های : اسب،نطع،پیاده،رخ،پیل و شه مات  از اصطلاحات بازی شطرنج هستند .// نطع :سفره چرمین (صفحه بازی شطرنج )//نعمان : نعمان ِبن مُنذِر پادشاه حیره همزمان با هرمز چهارم پادشاه ساسانی و خسرو پرویز فرزند او که زیر پای پیل خسرو چرویز افکنده شد //شهمات شدن : قرار گرفتن شاه است در وضعی که هر حرکتی بکند ،کشته شود و مات شدن شاه در حکم پایان بازی شطرنج است
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش کشته به پی دوران

امیری چون نعمان ِبن مُنذِرکه به دلاوری ،پیل های جنگی شاهان را فرو می افگند ،اکنون بنگر که چگونه زیر پای پیل روزگار و در اثر گردش زمانه (شب و روز ) فرسوده شده و محو و نابود گشته است . پیلان شب و روز کنایه از پیل سیاه و سپید در بازی شطرنج است .
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

شه پیلی :-با یای مصدری : آوردن شاه پیل در قلعه برای مات کردن شاه //شاه پیل :رخی که در قلعه قرار گرفته باشد // حرمان : نومیدی و درماندگی // شطرنجی تقدیرش ,ر ماتگه حرمان:اضافه تشبیهی // شطرنجی با یای فاعلی شطرنج باز

ای بسا شاه پیل افکن و دلاور که شطرنج باز تقدیر او رابا شاه پیلی (قرار دادن رخ در قلعه )در ماتگاه در ماندگی و هلاک افکنده و مات کرده است .

 

مست است زمین؛ زیرا خورده است، به جایِ می،

در کاسِ سرِ هرمز، خون دل نوشروان.

مست بودن زمین: تشخیص. //  کاس سر: کاسه ی سر، جمجمه. // در میان پادشاهان ساسانی پنج تن با نام هرمز سلطنت کرده اند که سه تن از آنان پیش از انوشیروان بوده اند و دو تن دیگر پس از او و هرمز چهارم پسر انوشیروان است و ظاهراً مراد از هرمز، پادشاهان پیش از انوشیروان هستند. // نوشروان: مخفّف انوشیروان، به معنی دارنده ی روان جاوید، لقب خسرو اول (531-579 م) از پادشاهان ساسانی است. // واج آرایی صامت «س». // مراعات نظیر میان «سر»، «خون» و «دل». // حسن تعلیل: شاعر با علّت ادّعایی مستی زمین را خوردن خون دل انوشیروان در کاسه ی سر هرمز می داند.

  زمین مست گشته است، زیرا در کاسه ی سر هرمز، خون دل انوشیروان(شاهان فرو خفته در زمین ) را خورده است ( و این خونخواری برای او سرمستی آورده است).

بس پند که بود آن گه در تاج سرش پیدا!

صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان.

تاج: افسر، کلاه جواهر نشان که شاهان در مراسم رسمی بر سر می گذاشتند.// تضاد میان «پیدا» و «پنهان». // مغز سر: مجاز از کاسه ی سر.// «پند در تاج سر» ظاهراً به تاج سر شاهان قدیم، سخنانی حکمت آمیز و پند آموزی می نوشتند. سعدی در گلستان (تصحیح یوسفی، صص 78و79) می گوید: «بر تاجِ کیخسرو شنیدم که نِبشته بود:

چه سال های فراوان و عمرهای دراز              که خلق بر سرِ ما بر زمین بخواهد رفت

چنان که دست به دست آمده ست مُلک به ما       به دست های دگر همچنین بخواهد رفت.»

دکتر کزّازی در «سراچه ی آوا و ایما» (ص146) می گوید: یکی از پندهای تاج انوشیروان که نویسندگان عرب باز گفته اند، این پند نغز و زیباست: «آن مِه که آن بِه، نه آن بِه که آن مِِه.»

پادشاه ساسانی به هنگامی که زنده بود، پندها ی بسیار بر تاج سرش آشکارا دیده می شد و اکنون که مرده است، در کاسه ی سر او صد پند نو پنهان شده است که می توان از آنها عبرت گرفت.(اشاره به پند نامه ی انوشیروان )

کسری و ترنج زر، پرویز و بهِ زرّین،

بر باد شده یکسر ؛ با خاک شده یکسان.

کسری: عنوان پادشاهان ساسانی عموماً و لقب خسرو اول وخسرو دوم خصوصاً. //  ترنج: میوه ای از جنس مرکّبات. // «ترنج زر»: گویند خسرو انوشیروان ترنجی از زر ساخته بود که آن را در دست می گرفت و با آن بازی می کرد.// پرویز: لقب خسرو دوم (590-628 م) بیست وچهارمین پادشاه ساسانی که به خسرو پرویز معروف است.// بیت دو جمله است. //  بر باد شدن: کنایه از نابود شدن. // با خاک یکسان شده: کنایه از نابودی. // به زرّین: (ترکیب وصفی) گویند خسرو پرویز فرمان داده بود که انواع میوه و تره بار را از طلا بسازند و در سفره ی او بگذارند. // جناس ناقص افزایشی میان «باد» و «با».

انوشیروان و خسرو پرویز با همه ی شکوه و جلال، با ترنج طلایی و به زرّین خود همه نابود شده و با خاک یکسان  گشته اند.(همه ی آن اسباب و تجمّلات فراموش شده و تنها نامی از آنها باقی مانده است )

پرویز به هر بومی زرّین تره آوردی؛

کردی ز بِساط زر، زرّین تره را، بُستان.

بوم: جا، سرزمین // زرّین تره: (ترکیب وصفی مقلوب) میوه ی زرّین. // بساط: در اینجا به معنی سفره.

خسرو پرویز در هر زمین و جا و مکانی تره و سبزی و میوه ی زرّین می آورد، و از سفره و بساط شاهانه اش که با میوه های زرّین زینت می یافت بوستانی دایمی داشت. (بساط زر را بوستان و زرّین تره را محصول بوستان شمرده است.)

پرویز کنون گم شد؛ زآن گم شده کمتر گو؛

زرّین تره کو بر خوان؟ رو؛ «کَم تَرَکوا» برخوان.

زرّین تره کو بر خوان؟: تره ی زرّین و طلایی که بر سفره بود کجاست. //  کم ترکوا: تلمیح به آیه ی«کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین:چه بسا ترک گفتند باغها و بستان ها از انواع رزان ،چشمه ها و کشتزارها و کاخ های با شکوه و پر از تجمل که در آنها به شادی و خرّمی می زیستند » (سوره ی دخان آیات25-27). // بین خوان اوّل به معنی سفره و خوان دوم به معنی فعل امر از مصدر خواندن جناس تام دارد.

اکنون پرویز مرده است، از او کمتر سخن بگو. آن میوهای طلایی که بر سر سفره بود کجاست؟ (آن همه شکوه و جلال از میان رفته است.) برو آیه ی «کم ترکوا من جنات و عیون...» را برای عبرت گرفتن بخوان!

گفتی که: «کجا رفتند آن تاجوران، اینک؟»؛

ز ایشان، شکم خاک است آبستنِ جاویدان.

تاجور:تاج دار، کنایه از پادشاه. // شکم خاک: استعاره مکنیّه (تشخیص) // خاک: مجاز از زمین // مراعات نظیر میان «شکم» و «آبستن». // واج آرایی تکرار مصوّت بلند «ا».

تو می پرسی که آن پادشاهان کجا رفتند؟ اکنون آن ها در دل خاک خفته اند و خاک برای همیشه از ایشان آبستن است.

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

آبستن خاک : خاک آبستن و باردار .تقدیم صفت بر موصوف

خاک آبستن و باردار ،دیرهنگام (قیامت)می زاید ، آری نطفه گرفتن (کنایه از میراندن انسانها و در شکم خود جای دادن )آسان است ولی زاییدن دشوار می باشد .
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

شیرین : معشوقه خسرو پرویز//رزبن : درخت رز

آن شرابی که از درخت انگور حاصل می شود ،درحقیقت خون شیرین (همسر مسیحی خسرو پرویز)است ،یعنی درختش از وجود شیرین بر آمده ،و آن خمی که دهقان می سازد ،از آب و گل وجود فانی شده ی پرویز سرشته است.

 

چندین تنِ جبّاران کاین خاک فرو خورده است!

این گرسنه چشم، آخِر، هم سیر نشد ز ایشان.

چندین: صفت مبهم // جبّاران: ستمگران، خودکامگان. (تن جبّاران: نقش مفعولی دارد.) // خاک: مجاز از زمین. // فرو خوردن: بلعیدن، به کام کشیدن. // گرسنه چشم: کنایه از حریص و آزمند. // تضاد میان «گرسنه» و «سیر».

این زمین تن وپیکر گردنکشان و  ستمگران زیادی را بلعیده و در شکم خود جای داده است امّا این موجود حریص بالاخره از خوردن آن ها سیر نشد.

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

زال سپید ابرو :پیرزن سالمند ،کنایه از جهان فرومایه و پیمان شکن //سیه پستان :دایه که هرطفلی از پستانش شیر بخورد ،می میرد ،کنایه از دنیا

این دنیا همانن پیرزنی سالمند و دایه ای شوم است که از خون دل فرزندان خود (انسانها)سرخاب چهره ی خود را فراهم می آورد ،ازمرگ انسانها باکی ندارد .

 

خاقانی! از این درگه دریوزه ی عبرت کن،

تا از درِ تو، ز آن پس، دریوزه کند خاقان.

خاقانی: تخلّص شاعر که ابتدا حقایقی بود و پس از آن که به خاقان اکبر، منوچهر شروانشاه پیوست تخلّص خود را از نام او (خاقان) برگزید. // دریوزه کردن: گدایی کردن.// خاقان: شاه شروان، شاید مراد هر پادشاهی باشد. // جناس ناقص افزایشی میان «خاقان» و «خاقانی». // مصراع دوم اغراق دارد.

خاقانی را سزاست که از این بارگاه توشه ای از پند آموزی فراهم آورد ،تا از این رهگذر منوچهر اخستان خاقان کبیر به دریوزگی به آستان وی در آید و توشه ی عبرت تمنا کند .


امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

رند: بی نوا و برگ و توشه (مراد خود شاعر )//از در رندی:ازخانه ی بی نوایی
گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان

زاد :توشه

اگر از مکه برای شهرهای دیگر توشه می برند ای خاقانی تو از مداین ارمغان و هدیه ای برای شروان ببر.

 

هرکس برد از مکه سبحه از گل حمزه

پس تو زمداین بر تسبیح گل سلمان
سبحه : مهره ی تسبیح //حمزه : عموی پیامبر و فرزند عبدالمطلب است.زاده ی مکه است و مورد احترام قریش.از پیامبر سخت حمایت کرد و اسلام آورد. در غزوه های بدر واحد شرکت کرد و در جنگ اخیر و در سن 57 سالگی کشته شد و به لقب سیّدالشهدا نامبردار شد //گل سلمان:مقبره ی سلمان فارسی است در اطراف ایوان مداین .در باره ی سلمان حدیثی  نقل شده است " سلمانَُ منّا اهل البیت"خاقانی این نژاده ی ایرانی راتا بدین حد می ستاید که به پایگاهی برتر از حمزه می نشاند .لازم به توضیح است که تربت حمزه در اُحد است نه در مکه واز سویی رسم نبوده است که از تربت حمزه تسبیح سازند.

 


این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

بحر بصیرت :اضافه تشبیهی و کنایتی از ایوان مداین .//شربت :توشه و جرعه//بی شربت مگذر :یعنی بدون نوشیدن و بهره گرفتن از این دریای بصیرت از او مگذر .//لب تشنه شدن :تشنه لب رفتن
این دریای آگاهی (کنایتی از ایوان مداین)را ببین و بدون نوشیدن و بهره گرفتن از این دریای بصیرت از او مگذر و از کنار این دریای بزرگ تشنه لب نرو و از آن بهره ای ببر.


اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

اخوان :دوستان //ره آورد :ارمغان و سوغات

دوستان وقتی که از جای دوری می آیند سوغاتی می آورند این قطعه ی شعر تحفه و ارمغانی برای دل دوستان است .

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسبّح دل،دیوانه عاقل جان

مهتوک (بروزن مفعول)مرده ،بیچاره،زبون ،رسوا و هتک حرمت شده //مهتوک مسبّح دل :درمانده ای که دلی بیدار و آگاه دارد.مراد ،خود خاقانی است که قصیده ی ایوان مداین را چون سحری حلال به پهنه ی زمین و ملّت فرهیخته ی آن تقدیم کرده است //سحر راندن :سخن ساحرانه آوردن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع مقاله :

سجادی، ضیاءالدین،1374،مقدمه و تصحیح دیوان خاقانی،انتشارات زوار،یک جلدی

معین ،محمد ، 1384،فرهنگ فارسی معین ،تهران ، یک جلدی

ماحوزی ،مهدی ،1383،آتش اندر چنگ ،تهران ، یک جلدی

امامی ، نصر الله ،1387،ارمغان صبح ،چاپ فراین ،یک جلدی

سجادی، ضیاءالدین،1386 ،شاعر صبح ،انتشارات حیدری (تهران)،یک جلدی

تیسفون (مدائن)

تاریخ تاسیس این شهر ایرانی به زمان اشکانیان باز می گردد. آنان پس از فتح جلگه میان رودان در سال 129 (پ .م ) تیسفون را با پایتخت زمستانی خود قرار دادند تا اینکه در سال 224 میلادی ساسانیان پایتخت پادشاهی گسترده خود را به این مکان منتقل کردند. در سال زمان ساسانیان بر وسعت شهر و ساختمان ها افزوده شد به گونه ای که اعراب مسلمان به هنگام فتح ایران در سال 637 یا 652 میلادی برخورد با تیسفون آنرا مدائن یا شهرها نامیدند. در آن زمان بود که تیسفون شکوه خود را به عنوان یکی از مهمترین مراکز سیاسی جهان دست داد.

این شهر در محل شهری قدیمی تر بنام اوپیس بنا شده بود ، که در مسیر جاده شاهی قرار داشت. جاده ای که شهر شوش مرکز عیلام را به قلب سرزمین های آشوری و بعدها پایتخت دولت لیدیه یعنی شهر سارد طلایی متصل می کرد. مهمترین اثر باقی مانده از این شهر کاخ تیسفون است که به ایوان مدائن معروف است. این بنای بی همتا روزگاری کاخ خسرو اول (انوشیروان) بوده است.

آنچه امروزه ار آن بنا باقی مانده است. نیمی از یکی از طاق های این کاخ است. زیرا در اصل دو ایوان قرینه در دو سوی حیاط کاخ قرار داشته است. طرحی که در سال 1824 میلادی از این ایوان برداشته شده است. نمایان گر یک طاق کامل است که متاسفانه امروزه نیمی از آن طاق هم فرو ریخته است. طاق بی نظیر این بنا ، 35 متر ارتفاع ، 25 متر عرض و 50 متر طول دارد. پایه های ایوان در هر دو سو 7 متر پهنا دارند. همچنین ضخامت تاج بنا در ضخیم ترین قسمت به یک متر می رسد. مجموعه خرابه های این کاخ به مساحت 400 ×300 متر مربع بوده است. بنای این کاخ شاید از ساروج ، سنگهای مرمر یا چنانکه بعضی ها نوشته اند ، از صفحات مسی زر اندود و سیم اندود پوشیده شده بود.

طاق کسری بارگاه با شکوه پادشاه بوده و از اینجا امور کشور را اداره می کرد. محل بار عام هم تالارهای طاق کسری بود و در روز معین گروه زیادی از مردم قسمت های مختلف ایران زمین به آنجا می آمدند و در اندک مدتی تالار بزرگ پر میشد. اینجا را با قالی فرش می کردند و دیوارها را هم با قالی می پوشاندند. تخت سلطنتی را هم در آخر تالار می گذاشتند. در سقف تالار 150 روزنه به قطر 12 تا 15ساتنیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آنها به درون کاخ می تابید.

خراب کردن قسمت مهمی از طاق کسری را به منصور خلیفه عباسی نسبت می دهند. البته یکی از عوامل تخریب بنا ، استفاده از مصالح آن در احداث شهرهای اسلامی بوده است. زیرا درصدر اسلام تیسفون را به منزلهء خرابه ای می انگاشتند که تنها آجرهای آن بکار می آمد.

ایوان مدائن بزرگترین طاق ضربی شتاخته شده در جهان است که بدون کمک داربست های طاق زنی بیش از 1500 سال پا بر جا باقی مانده است. تیسفون در 33 کیلومتری جنوب شرقی بغداد قرار دارد.

بررسی گذشته ی جوامع ، همواره عامل تحرّک و عبرت اقوام و ملل است . مللی که با تکیه بر منش های خود م می خواهد به سرنوشت ملّت های منقرض، دچار نگردد .

در این مکتوب می خواهیم به وجوه افتراق و شباهت دو قصیده از خاقانی و شاعر عرب به نام بحتری بپردازیم .

همه ما با  سروده زیبای"ایوان مدائن" خاقانی شروانی آشنا هستیم ولی شاید کمتر، قصیده زیبای ((بحتری)) شاعر پرآوازه ی عرب را شنیده باشیم.بحتری در قرن سوم هجری از ایوان مدائن دیدن کرد و سوز درون خود را به صورت قصیده ای زیبا بروز داد.زیبایی و ارزش این سروده زمانی دو چندان می شود که سیاستهای ضد ایرانی خلفای اموی و عباسی را در نظر بیاوریم و آنگاه است که به روان بحتری درود می فرستیم.

بحتری کیست ؟

ابو عباده ولید بن عبید الطّایی، از سوی پدر قحطانی و از جانب مادر شیبانی است . وی منسوب به قبیله ی طیّ است . در سال 206 (ه .ق) در شهر « منهج» از توابع شام  به دنیا آمد . و پس از 78 سال عمر در سال 284  ( هـ . ق)  در همین شهر بدرود حیات گفت .

بحتری پس از ابو نواس اشعر شعرای عرب در دوران اسلام است . او در وصف طبیعت و شهرها و مکان های تاریخی دستی توانا دارد .

وی گوینده ای است که تاریخ را به خوبی می شناسد . مفردات و ترکیبات عربی را به خوبی درک می کند .و در جای خویش به کار می گیرد . . بر جوهره ی زبان عربی اعمّ از دوره ی جاهلی و یا اسلامی را به خوبی می شناسد و بر مفردات آن مسلّط است .

در تاریخ دستی توانا دارد . از حماسه ای که برای فتح بن خاقان پرداخته ، توغّل او را در ادبیّات عرب و اشرافی که بر سروده های 500 تن از شاعر بزرگ روزگار خویش داشته ، می توان شناخت .

از ممه مهم تر توجّه خاقانی شاعر بزرگ به آثار این گوینده ی بزرگ ، دلیلی گویا بر بر پایگاه ار جمند بحتری است ، چه ؛ خاقانی در سرودن ایوان مدائن به قصیده ی این شاعر بزرگ عرب نظر داشته .

شاهکار بحتری :

بی شک شاهکار بحتری قصیده ی ایوان مدائن اوست . یکی از بناهای شامخ باستانی ایران ، طاق کسری یا همان ایوان مدائن است .  از دیر باز بزرگانی چون : حضرت علی ( ع) ، عنترة بن شدّاد عبسی ابونواس، ابن مقفّع و شاعران ایرانی چون خیّام و خاقانی درباره ی این قصر --- که در شهر تیسفون از نواحی «ماحوزه» واقع است – داد سخن داده اند . قصیده ی بحتری بر اساس حرف رویّ «س» ، سینیّه نام دارد بر خلاف قصیده ی خاقانی که نونیّه است.

امّا خاقانی و شمّه ای از زندگانی اش :

نام اصلی اش بدیل است و لقبش افضل الدین ، زادگاهش شروان از بلاد ارّان .

عیب شروان مکن که خاقانی                   هست از آن شهر کابتداش شر است .

خاقانی در سال 520 هــ.ق دیده به جهان گشود و در 75 سالگی دیده از جهان فرو بست .

شاهکارخاقانی :

برای خاقانی تعیین یک شاهکار کاری عبث است ،باید گفت شاهکارهای خاقانی . ؛ چه ، سخن خاقانی در کمال استواری و همکراه با جزالت معنی است . هرچند قریحهخ ی زایداوصفش منبع معانی و پیرایه ی فکرش منبع الفاظ مغلق است .

خاقانی یک بار در سال 551 و باری دگر در سال 569هـ . ق سفر حج را به پایان برد .و در بازگشت از سفر دوم خرابه های مدائن و طاق سر شکسته ی ایوان را به دیده ی جان نگریست و به یاد عظمت دیرین ایران و جلال و شکوه ساسانیان اشک تأسّر و تحسّر فرو بارید و قصیده ی عبرت انگیز را از قریحه و طبع فیّاض خویش به بـار آورد .                                                                                                                                               شیوه ی سخن خاقانی :

محسوس ترین ویژگی سخن خاقانی پیچیدگی آنست چنان که فهم بسیاری از ابیات مشکل است . این پیچیدگی زبان ، ناشی از این است که زبان فارسی ، زبان مادری اش نیست . ولی چیرگی او بر کتب لغت و ادب فارسی و عربی و آگاهی به متون دینی مخصوصاً منابع اسلامی و مسیحیّت و اطّلاعات او پیرامون نجوم و طب او را در ردیف گویندگان بزرگ قرالر داده .

درباره ی قصیده : این قصیده که در باره ی ایوان مدائنِ بغداد سروده شده بیش از هر چکامه ی دیگر ، تأثّرات و انفعالات روحی شاعر را باز گویه است .  و شاید تنها قصیده ی خاقانی است که مردم آن را می دانند و به خاطر می سپارند .

آقای علی دشتی نویسنده شهیر کشورمان در کتاب « خاقانی شاعری دیر آشنا » در فصل « بغداد و ایوان مدائن »  با آوردن تعبیراتی می گوید :

پس از گذشت 35 سال از از نخستین دیدار من از این باز مانده ی ساسانیان ، هنوز اثری که مشاهده ی طاق کسرا در روحم گذاشت ، زایل نشده است . ایوان مدائن مانند یک قطعه ی موسیقی عمیق و هموم انگیز مدّتی مرا مات و مبهوت دنیای خارج ساخت .

وزن در شعر خاقانی :

در دیوان خاقانی به طور میانگین 32 وزن به کار رفته که بیشتر شامل بحرهای ؛ مضارع، خفیف، هزج،رمل و مجتثب است .بیشتر این بحرها به صورت مزاحف ( غیر سالم ) به کار رفته .

در دیوان خاقانی وزن های به کار رفته ، با طراوت و خیزابی نیست .از ویژگی های بارز سخن خاقانی ، آوردن ردیف های فعلی دشوار ، کیفیّت ترکیب و تلفیق واژگان متنوّع از تاریخ و اسطوره گرفته تا اصطلاحات دینی و اجتماعی و همچنین مدد گرفتن از ایهام ، تناسب ، تشبیه، کنایه و استعاره است .

امّا وزن چکامه ی ایوان مدائن ، مفعول ، مفاعیلن / مفعول ،مفاعیلن است در بحر هزج مثمّن اخرب .

کلمات هان و دان واژه های قافیه و « ن» رویّ است

وجوه تمایز بین بحتری و خاقانی :

در سخن بحتری هر لفظ نماینده ی معنایی دقیق است . هنر او در انسجام تعابیر ؛ حسن ترکیب و آوردن هر واژه در جای خویش است .

تشبیه و استعاره در سخن بحتری است .لیکن نیازمند تأمّل زیاد نیست .

مثال : و کانَ الزمان اصبح محمولاٌ                                   هواه ُ مع  الاخسّ الاخسً

« چنین می نماید که روزگار هم خوی بی خردان است ، چه ؛ همواره به کام فرومایه ترین و نابکار ترین آدمیان است .»

حَضَرت رحلی الهموم فوجّهتُ                           الی ابیض المدائن عنسی

« کلبه ی مرا آلام و مصائب بی شمار فرا گرفت . از این رو شتر سخت کوش را برای نیل به مقصودی که داشتم به سوی کاخ سپید مدائن راندم .»

و هُم خافضون فی ظلً عال                                  مشرفُ یخسِرُ العیون و یُخسی

«اینک به یاد می آورم که پادشاهان ساسانی در سایه ی کنگره ی سر به فلک کشیده ی ایوان مدائن ارمیده اند . ایوانی که از عظمت و شکوه چشم ها را می فر سود.»

در همین ابیات ، به نحوی غیر قابل تردید ، آشکار می شود که خا قانی از این قصیده آگاه بوده . هر چند خاقانی در ابداع مضمون ، زیبایی تعبیر و استفاده از متون ادبی و استادی در به کار گیری ایهام و توریه و عناصر بیان استقلال خود را حفظ و رایحه ی تقلید از آن استشمام نمی شود.

بحتری در جای دیگر به نقش های متنوّع ایوان ، کوکبه ی تیسفون و نقوشی که بر پرده ی شادروان ( چادر بزرگ ایوان ) نقش بسته و همچنین صورت انوشیروان و جنگ های او می پردازد :

و هو ینبیک عن عجائب قومٍ                         لا یشاب البیان فیهم بِلِبسِ

و إ ذا ما رأیت صورت انطاکیه                    اِرتَعتُ بین روم و فُرس

والمنایا مواثل و انوشیروان                       یزجی الصفوف تحت الدّرفس ِ

گویی این نقش ها زنده اند و آن چه را در دل دارند با زبان اشاره بیان می کنند. « آن قدر تجسّم این نبرد ، غالب و نیرومند بود که آن پرده را حقیقت دانستم . »

تَصفُ العین انّهُم جدٌ احیاء                  لهُم بینهم اشارة خرسِ

یغتلی فیهم ارتیابی حتّی                     تتقرّاهم یدای یلمس

« آن رو دستان خویش را بالا برده برصفحه ی تصویر بسودم تا مگر اثری از حیات و زندگانی در آن بیابم .»

امّا در سخن خا قانی ، هر لفظ نمایند ه ی معنایی دقیق نیست . به کار گیری آرایه هایی چون : ایام، طباق، مراعات نظیر ، ارسال المثل و تمثّل به آیات و روایات و به کار گیری لغات و اصطلاحات غریب سخن او را دشوار ساخته و گویی نمی تواند بدون مدد گرفتن از آبشخور بیان چون ؛ تشبیه و استعاره مفاهیم ذهنی را بیرون ریزد .

از نمونه های فن بلاغت در سخن خاقانی به این موارد می توان اشاره نمود :

دجله چونان مادری فرزند مرده  است که باید بگرید یا اینکه کف بالا آورد تا از این کف لبش آبله گون گردد .

آب فرونشاننده ی آتش است .امّا در سخن خاقانی این آتش غم و اندوه است که آب را بی اثر و خنثی می سازد .

دجله از فرط غم و اندوه ویرانی کاخ ، چون دیوانگان باید به سلسله کشیده شود .

وقتی که زبان و گفتار برای بیان درد دل کارگر نیست باید به زبان اشک داد دل را سر داد .

در خیال خاقانی باید تصویر شیر که بر پرده ی معروف ( شادروان ) نقش بسته ، زنده است و باید بر برج اسد که شیر فلک است ، حمله ور شود و او را با همه سلطه و اقتدارش خو.ار سازد .

زمین از باده ی خون انوشیروان مست و دیوانه شده ؛ به تماشاگران به زبان دل می گوید که هیچ قدرتی پایدار نیست از آن که « اند دل خاکند همه باهنران » و « هنر اکنون زدل خاک طلب باید کرد »

اگر روزی پند نامه ی انوشیروان را می توانستید از خلال خطوط تعبیه شده بر تاج مرصّع او بخوانید اینک باید به دیده ی عبرت از خون مغزش که در کام زمین پنهان شده و از نظر ها پنهان است ، دریافت .

در سخن بحتری نیز از لابلای اشعارش به پند ها و نکات اخلاقی که به مثابه ی حربه ی مؤثّری برای تنبّه آدمیان است بر می خوریم .

     عبرت گیری از زمانه :

و کان الزمان اصبح محمو                      لاً هواه مع الاخسّ الاخس

چنین می نماید که روزگار هم خوی بیخردان است . چه همواره به کام فرو مایه ترین و نابکار ترین آدمیان است و با خورشید سواران الفتی ندارد .

 

        مناعت طبع :

و تماسکتُ حین زعزنی الد هــــ                          رُ التماساً لتعسی و نکسی

و آن دم که حوادث سهمگین روزگار ذلّت پذیری و بیچارگی و سقوط و زبونی مرا آرزو می کرد به مدد مناعت و عزّت نفس خویش استوار بر جای ماندم و آرزوهایش را نقش بر آب ساختم .

حالا در ادامه ی سخن به بررسی چند بیت از دو قصیده می پردازیم تا وجوه شباهت ها و تفاوت ها بهتر روشن شود .

       عبرت گیری از بازمانده ی سا مانیان :

هان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن هان    /   ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

اتسلّی عن الحظوظ و اَسی   /  لِمحلِّ من آل ساسان درسِ

« تا مگر دل عبرت بین خود را از راه نگریستن بر بازمانده ی آثار ساسانیان و ایوان سر شکسته و غبار آلود مدائن اندکی آرام کنم و از هجوم مصائب خویش بکاهم »

        مقایسه ی کاخ با دیگر برج ها و در عین حال برتری این ایوان بر دگر ایوان ها :

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم /     خاک در او بودی ایوان نگارستان

این است همان درگه ، کو را زشهان بودی دیلَم ، ملک بابل، هندو شه ترکستان

مُغلقٌ بابُه علی جبلِ القبــــ                     قِ الی دارتی خلاطٍ و مکسِ

« ایوانی که قلمرو آن تا کوه قبچاق و سر حد ارمنستان ( یعنی دو کوه اخلاط و مکس ) گسترده بود .

جللٍ لم تکُن کاطلال سُعدی    /        فی قفارهنّ َالبسابس ملسِ

این قصر بازمانده ی تمدّن کهن و درخشانی است که با سوابق قوم عرب قابل سنجش نیست . / ویرانه های آن هرگز چون خرابه های سعدی که در صحاری بی آب و علف قرار گرفته ، نیست.

 

 

 

 

قصیده ی ایوان مداین خاقانی:

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله‌ی خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گردجله در آموزد بادلب و سوز دل

نیمی شود افسرده و نیمی شود آتشدان

تا سلسله‌ی ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان


دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلاب ی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران گویی چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را
حکم فلک ه گردان یا حکم فلک گردان

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن



دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش کشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان


کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو بر خوان؟ رو "کم ترکوا" برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزه‌ی عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان

هرکس برد از مکه سبحه از گل حمزه

پس تو زمداین بر تسبیح گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسبّح دل،دیوانه عاقل جان

 

 

 

 

 

 

 

 



هان! ای دلِ عبرت بین! از دیده عبر کن، هان!

ایوانِ مداین را آیینه ی عبرت دان.

هان:کلمه ای برای تنبه و آگاه کردن (شبه جمله) آگاه باش، به هوش باش. // عبرت بین: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) عبرت فزاینده، پند فزاینده. //  عبر: (جمع عبرت) پند گرفتن ها و پند آموزی ها. //  ایوان مداین، کاخ با «تشبیه بلیغ» به آیینه مانند شده است. // ایوان: کاخ. //  مداین: جمع «مدینه» است به معنی شهرها، امّا از آن مجازاً «تیسفون» خواسته شده که پایتخت پادشاهان ساسانی بوده است و ایوان مداین به نام «ایوان کسری» و «طاق کسری» معروف شده است. // «هان» با «دان» جناس ناقص اختلاقی. //  «عبر» به معنی جاری شدن اشک با کلمه ی دیده «ایهام تناسب» دارد. // واج آرایی: تکرار مصوّت بلند «ا» در مصراع دوم //  آرایه ی تکرار «عبرت، در اول و آخر مصراع».

 ای دل پند پذیر، آگاه باش و از آنچه می بینی پند بگیر و ویرانه های ایوان مداین را مایه ی عبرت قرار بده.

یک ره، ز لب دجله، منزل به مداین کن؛

وز دیده، دوم دجله بر خاک مداین ران.

دجله: رودی است بزرگ در بین النّهرین، نام دیگر آن اروند است. // دوم: صفت شمارشی ترتیبی است که پیش از موصوف خود آمده است. «دجله دوم» استعاره ی مصرّحه از «اشک بسیار» است و نقش مفعولی دارد. //  یک ره: یک بار (قید). // منزل کن :فرود آی و توقف کن

یک بار از کنار دجله به کاخ مداین بیا و در آنجا اقامت کن (و به یاد گذشته ها و ناپایداری جهان) از اشک چشمان خود، دجله دیگری در کنار رود دجله، جاری کن.

خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون ؛ گویی،

کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان!

خوناب: (اسم مرکّب) آب با خون آمیخته، اشک خونین. //  دجله، با استعاره مکنیّه (تشخیص)، گریان و دارای مژگان پنداشته شده است.خاقانی در ابیات بعد ،با نوعی تشخیص حالات عاطفی خاصی را به دجله نسبت داده است  // مصراع دوم اغراق دارد. // بیت سه جمله است. //  مراعات نظیر میان «گرمی» و «آتش». // متناقض نما: چکیدن آتش از مژگان دجله (آتش با چکیدن که از ویژگی های آب است تضاد دارد).

  خود دجله برای این موضوع به اندازه ی صد دجله خون می گرید، گویی که از گرمی اشک خونین او آتش از مژگان او می چکد.

بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟!

گویی ز تَفِ آهش، لب آبله زد چندان!

تف: حرارت، گرمی. //  دجله با استعاره ی مکنیّه (تشخیص)، دارای دهان پنداشته شده است. // لب در معنی ساحل به کار است؛ در معنی اندام، با دهان «ایهام تناسب» می سازد. // کف با تف «جناس ناقص اختلافی» می سازد و با لب و دهان در معنی دست، «ایهام تناسب» پدید می آورد. //  آبله زد: تبخال زد. (فعل مرکّب)اشاره به سوراخ هایی است که غالبا در کنار رودخانه پدید می آید و شاعر آن را به آبله ها و تبخال هایی بر کنار لب های انسانی محرور و تب زده تشبیه کرده است  // مراعات نظیر میان لب، آبله، دهان و تف. // چندان: بسیار

  آیا می بینی که در ساحل رودخانه ی دجله، کف جمع می شود؟ ( از برخورد آب با ساحل رودخانه کف هایی ایجاد می شود و شاعر کناره ی کف آلود دجله را به دهان کف کرده تشبیه کرده است.) گویی که از شدّت گرمی آه اوست که بر لبش آن همه تبخال (حباب روی آب) پیدا شده است.

از آتشِ حسرت، بین بریان جگر دجله؛

خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟

حسرت: افسوس و دریغ و پشیمانی. «آتش حسرت»: تشبیه بلیغ اضافی (دریغ و افسوسی که مانند آتش سوزاننده است). //  دجله، با استعاره ی مکنیه، دارای جگری بریان از اندوه و ناکامی پنداشته شده است.(اضافه استعاری) //  آتش و آب تضاد دارند. // تکرار «بریان» بیت را آراسته است. // «شنیدستی» شکل و کاربردی است کهن از «شنیده ای» و ویژگی سبکی. «ام، ای، است، ایم، اید، اند» که با آن ها «ماضی نقلی» ساخته می شود، شکل های کوتاه شده «استم، استی، است، استیم، استید، استند» می باشند که تنها شکل سوم شخص (= است) بدون تغییر مانده است. //  مصراع دوم استفهام انکاری است. // بریان: برشته، کباب شده. // مراعات نظیر میان «لب» و «دهان». // واج آرایی صامت «ش» در مصراع دوم.

جگر دجله از آتش دریغ و افسوس بریان و کباب شده است، آیا تاکنون شنیده ای که آتش(اندوه و غم )، آب(دجله ) را بریان و سرخ کند و بسوزاند؟!

بر دجله گری، نونو ؛ وز دیده زکاتش ده؛

گرچه لب دریا هست از دجله زکات اِستان.

گری: گریه کن، اشک بریز (فعل امر از گریستن). // زکات: استعاره مصرّحه از اشک // نونو: پیاپی، قید. //  گرچه لب دریا . . . : اشاره به این که آب دجله به دریا می ریزد. //  زکات استان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) زکات گیر، چون رودخانه به دریا می ریزد، دریا را زکات گیرنده از دجله خوانده است. // «دِه» و «استان» تضاد دارند. // آرایه تکرار: دجله.

هر چند دجله رودی بسیار پر آب است و از آب خویش به دریا بهره و زکات می دهد، تو بر درد و اندوه او، دل بسوز و بر وی گریه کن.

گردجله در آموزد بادلب و سوز دل

نیمی شود افسرده و نیمی شود آتشدان

در آمیزد :همراه کند //باد لب : آه سرد //افسرده :منجمد

هرگاه آتش دل دجله – که کنایه از جوش و خروش و التهاب ناشی از ویرانی ایوان مداین است – و باد لب او – که کنایه از حسرت و دریغ و افسوس است – به هم نیامیزد ،نیمی از آن از فرط حسرت سرد و نیمی دیگر همانن آتشدانی ،گرم و گداخته  می گردد. 

تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را،

در سلسله شد دجله ؛ چون سلسله شد پیچان.

سلسله ی ایوان: استعاره مصرّحه از دندانه ها و کنگره های کاخ که مانند زنجیر در پی یکدیگر قرار گرفته اند. // تلمیح: به داستان انوشیروان و زنجیر عدل وی. //  دجله به سلسله تشبیه شده است. // سلسله ی دوم: استعاره مصرّحه از امواج دجله. // واج آرایی تکرار صامت (س). // حسن تعلیل //  آرایه ی تکرار: سلسله. //  در سلسله شدن: کنایه از دیوانگی.// را نشانه ی فک اضافه است (تا سلسله ی ایوان مداین بگسست). //چو سلسله پیچان شد :موج های دجله چون حلقه های زنجیر از شدت انقلاب  و بحران به هم گره خوردن و به هم پیوستن

  از هنگامی که زنجیر ایوان مداین پاره شد و کنگره ی ایوان مداین خراب شد، دجله انگار دیوانه شد و مانند زنجیر به خود پیچان گشت.

گه گه، به زبان اشک، آواز دِه ایوان را؛

تا بو که، به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان!

گه گه: مخفّف گاه گاه ( قید). // زبان اشک: به زبان احساس ،ازدرون (تشبیه بلیغ اضافی). // آواز دادن: ندا دادن،فراخوان // بوکه: امید که، باشد که ، مخفّف «بُوَد که» در مورد تمنّا و آرزو به  کار می رود. // مراعات نظیر میان «گوش»، «زبان» و «دل». // گوش دل: گوش باطن، گوش درون در برابر گوش سر و ظاهر.

آنقدر در برابر این حادثه ی سهمگین اشک تحسّر فرو ریز ،تا این سیل اشک ،زبانی شود و از ایوان مداین که بارگاه عدالت است پگونگی این سرشکستگی . کیفیت این تجاوزی که بر او رفته است باز پرسد . مگر ایوان از راه شفقت توراپاسخ دهد و گوید و آن پاسخ ،گوش جان تورا نوازش دهد .

(  گاهی با زبان اشک خود، ایوان مداین را صدا بزن تا شاید از آن پاسخی بشنوی).

دندانه ی هر قصری پندی دهدت، نونو؛

پند سر دندانه بشنو، ز بن دندان؛

پند دادن دندانه ی قصر: استعاره ی مکنیّه (تشخیص). // بن دندان: کنایه از صمیم دل. // دندانه: کنگره ی بالای دیوار. // دندانه با دندان جناس ناقص افزایشی. // آرایه ی تکرار: پند. // واج آرایی تکرار صامت «ن». // «ت» در دهدت نقش متممی دارد (به تو). // نونو: صفت است برای پند (پند نونو).

  دندانه ی هر قصری پی در پی به تو پند می دهد و تو این پند و اندرز را از ته دل بشنو(ازعمق دل و با همه ی وجود خویش ،شنوا باش ).

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

این بیت کنایتی است از بی اعتباری جهان .تو آفریده از خاکی و ما نیز به حکم تواضع ،در برابر تو خاک (متواضع ) هستیم این تعبیر ایهام دارد به آنکه ماباوضع و حالتی ویران ،دربرابر تو خاکسار هستیم ؛مصراع دوم : اکنون به حکم این سنخیت و نزدیکی ،به ما نزدیک شو ،گامی برسر ما بگذار و اشکی از سر مهر و شفقت یر ما بریز(ای خاقانی تو از خاکی هستی و بزرگانی که در اینجا خفته اند از خاک هستند مارا به یاد آور و از سرگذشت ما پند بگیر )

از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلاب ی کن، درد سر ما بنشان

الحق :حقا ،به درستی //نوحه جغد : اشاره به آنکه ایوان مداین ویران گردیده و لانه ی جغدان شده //ازدیده گلابی کن : از اشک خویش گلابی فراهم ساز //

از سرو صدای شوم جغد که بر ویرانه های ایوان مداین نشسته است سردرد گرفتیم از اشک خویش گلابی فراهم ساز تا موجب رفع سردرد ما شود.


آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

  چمن گیتی : باغ روزگار ،بستان این عالم //مصراع دوم :در این عالم ، هرپدیده خوش و دلپذیری دارای پایان و نهایتی خوش ،و نا دلپذیر است .(این جهان را ثباتی نیست و غم و شادی به هم است )

ما بارگه دادیم ؛ این رفت ستم بر ما؛

بر قصرِ ستمکاران گویی چه رسد خِذلان!

بارگه: بارگاه؛ جای بار دادن و به حضور پذیرفتن. // داد: عدالت و دادگری. // بارگه داد: تلمیح به انوشیروان و زنجیر عدل وی. // خِذلان: خواری و پستی // تضاد میان «داد» و «ستم».

ما که بارگاه عدل و دادخواهی بودیم این گونه ویران شدیم و مورد ستم واقع شدیم، پس بر سر قصر شکوه و سلطنت ایشان ستمگران چه خواری و پستی هایی خواهد رسید.

گویی: که نگون کرده است ایوانِ فلک وش را :

حکم فلکِ گردان، یا حکمِ فلک گردان؟

فلک وش: مانند آسمان، بلند چون فلک. // ایوان فلک وش: کاخ باشکوه و بلند. «ایوان» از جهت بلندی و عظمت به «فلک» مانند شده  است. («وش» پسوند شباهت است که جانشین ادات تشبیه شده است.) // فلکِ گردان: چرخ گردنده، استعاره مصرّحه از روزگار. // فلک گردان: (صفت فاعلی مرکّب مرخّم) گرداننده و حرکت دهنده ی فلک، خداوند بزرگ. // بر پایه ی« فلک»، آرایه ی تکرار در بیت به کار رفته است.

فکر می کنی چه کسی این کاخ با شکوه و بلند را این گونه واژگون کرده است؟ تقدیر روزگار یا حکم و اراده ی خداوند

بر دیده ی من خندی: کاینجا ز چه می گرید؟!

گریند بر آن دیده کاین جا نشود گریان.

خندیدن: کنایه از استهزا و مسخره کردن. // آرایه ی اشتقاق میان «می گرید»، «گریند» و «گریان». //  تضاد میان «خندی» و «می گرید». //  آرایه ی تکرار: دیده، کاین جا، گریه. // واج آرایی تکرار صامت «د» و «ن».

  بر چشمان من می خندی و مسخره می کنی که چرا در اینجا گریه می کند ؛  بر آن چشمی که اینجا گریه نکند باید گریست.(زیرا این موضوع و حال ،شایسته ی گریستن و دریغ و عبرت است )

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن

زال مداین :اشاره است به حکایت پیرزنی که خانه ای در مجاورت ایوان مداین داشت،و برای راست بر آوردن دیوار ،نیاز به ویران کردن خانه ی او بود اما پیرزن راضی به فروش خانه ی خود نبود .نوشیروان هم بر این حال صبر کرد و به ناچار گوشه ی دیوار را کج برآوردند تا هم قصر ساخته شود و هم بر پیرزن جوری نرود //پیرزن کوفه : اشاره است به پیرزنی که مقارن طوفان نوح،از تنور او آب برتراوید

پیرزن مداین از پیرزن کوفه کمتر نیست چون ایوان مداین ،مرکز دادگری است ،ظلمی که بر ایوان رفته است چه بسا طوفانی بر انگیزد همانن طوفان نوح (هردو مایه ی عبرت هستند )
دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

مصراع دوم : سینه ی خود را مانند تنور پیرزن کوفه بدان و از دیدگان خود ،اشکی همانند طوفان نوح طلب کن .
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان

نگارستان : نقاش خانه ،کارگاه نقاشی //این همان درگاهی است که مردم بر زمینش آنقدر به رسم بندگی و تعظیم ،چهره نهاده بودند که خاک آستانش از نقش چهره ی مردم ، مانند دیوار نگارستان ،منقّش شده بود .(یا در ایوان تصاویری از مردم در حال رزم و بزم نقش شده بود که در زیبایی ،نگارستان چین پیش او نمودی نداشت )
این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

 

بابل:شهری باستانی در بین النهرین و در کنار فرات //دیلَم: بنده و غلام //هندو :غلام و بنده

این همان درگاهی است که شاهانی چون ملک بابل و پادشاه ترکستان ،نگهبان و غلامش بوده اند .


این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

صفه : ایوان سقف دار //هیبت : شکوه //شیرفلک :برج اسد ،ششمین برج از برج های دوازده گانه //شیرِتنِ شادروان:شیری که بر پرده درگاه یا پیکر شادروان است

این درگاهی است که از بسیاری هیبت و شکوهی که داشت ،تصویر شیری که بر پرده و شادروان آن بود ،بر شیر آسمان حمله می برد .


پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

دیده ی فکرت (اضافه استعاری )به معنی چشم تامّل //کوکبه : گروه مردم ،شکوه و جلال درگاه //در چیزی نگریستن : در چیزی تامل کردن

اگر از چشم تامل و تفکر نگاه کنی این کاخ پندار و تصور همان دوران باشکوه است و این چیزها را در زنجیر و شکوه و جلال درگاه مشخص است .
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

واژه های : اسب،نطع،پیاده،رخ،پیل و شه مات  از اصطلاحات بازی شطرنج هستند .// نطع :سفره چرمین (صفحه بازی شطرنج )//نعمان : نعمان ِبن مُنذِر پادشاه حیره همزمان با هرمز چهارم پادشاه ساسانی و خسرو پرویز فرزند او که زیر پای پیل خسرو چرویز افکنده شد //شهمات شدن : قرار گرفتن شاه است در وضعی که هر حرکتی بکند ،کشته شود و مات شدن شاه در حکم پایان بازی شطرنج است
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش کشته به پی دوران

امیری چون نعمان ِبن مُنذِرکه به دلاوری ،پیل های جنگی شاهان را فرو می افگند ،اکنون بنگر که چگونه زیر پای پیل روزگار و در اثر گردش زمانه (شب و روز ) فرسوده شده و محو و نابود گشته است . پیلان شب و روز کنایه از پیل سیاه و سپید در بازی شطرنج است .
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

شه پیلی :-با یای مصدری : آوردن شاه پیل در قلعه برای مات کردن شاه //شاه پیل :رخی که در قلعه قرار گرفته باشد // حرمان : نومیدی و درماندگی // شطرنجی تقدیرش ,ر ماتگه حرمان:اضافه تشبیهی // شطرنجی با یای فاعلی شطرنج باز

ای بسا شاه پیل افکن و دلاور که شطرنج باز تقدیر او رابا شاه پیلی (قرار دادن رخ در قلعه )در ماتگاه در ماندگی و هلاک افکنده و مات کرده است .

 

مست است زمین؛ زیرا خورده است، به جایِ می،

در کاسِ سرِ هرمز، خون دل نوشروان.

مست بودن زمین: تشخیص. //  کاس سر: کاسه ی سر، جمجمه. // در میان پادشاهان ساسانی پنج تن با نام هرمز سلطنت کرده اند که سه تن از آنان پیش از انوشیروان بوده اند و دو تن دیگر پس از او و هرمز چهارم پسر انوشیروان است و ظاهراً مراد از هرمز، پادشاهان پیش از انوشیروان هستند. // نوشروان: مخفّف انوشیروان، به معنی دارنده ی روان جاوید، لقب خسرو اول (531-579 م) از پادشاهان ساسانی است. // واج آرایی صامت «س». // مراعات نظیر میان «سر»، «خون» و «دل». // حسن تعلیل: شاعر با علّت ادّعایی مستی زمین را خوردن خون دل انوشیروان در کاسه ی سر هرمز می داند.

  زمین مست گشته است، زیرا در کاسه ی سر هرمز، خون دل انوشیروان(شاهان فرو خفته در زمین ) را خورده است ( و این خونخواری برای او سرمستی آورده است).

بس پند که بود آن گه در تاج سرش پیدا!

صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان.

تاج: افسر، کلاه جواهر نشان که شاهان در مراسم رسمی بر سر می گذاشتند.// تضاد میان «پیدا» و «پنهان». // مغز سر: مجاز از کاسه ی سر.// «پند در تاج سر» ظاهراً به تاج سر شاهان قدیم، سخنانی حکمت آمیز و پند آموزی می نوشتند. سعدی در گلستان (تصحیح یوسفی، صص 78و79) می گوید: «بر تاجِ کیخسرو شنیدم که نِبشته بود:

چه سال های فراوان و عمرهای دراز              که خلق بر سرِ ما بر زمین بخواهد رفت

چنان که دست به دست آمده ست مُلک به ما       به دست های دگر همچنین بخواهد رفت.»

دکتر کزّازی در «سراچه ی آوا و ایما» (ص146) می گوید: یکی از پندهای تاج انوشیروان که نویسندگان عرب باز گفته اند، این پند نغز و زیباست: «آن مِه که آن بِه، نه آن بِه که آن مِِه.»

پادشاه ساسانی به هنگامی که زنده بود، پندها ی بسیار بر تاج سرش آشکارا دیده می شد و اکنون که مرده است، در کاسه ی سر او صد پند نو پنهان شده است که می توان از آنها عبرت گرفت.(اشاره به پند نامه ی انوشیروان )

کسری و ترنج زر، پرویز و بهِ زرّین،

بر باد شده یکسر ؛ با خاک شده یکسان.

کسری: عنوان پادشاهان ساسانی عموماً و لقب خسرو اول وخسرو دوم خصوصاً. //  ترنج: میوه ای از جنس مرکّبات. // «ترنج زر»: گویند خسرو انوشیروان ترنجی از زر ساخته بود که آن را در دست می گرفت و با آن بازی می کرد.// پرویز: لقب خسرو دوم (590-628 م) بیست وچهارمین پادشاه ساسانی که به خسرو پرویز معروف است.// بیت دو جمله است. //  بر باد شدن: کنایه از نابود شدن. // با خاک یکسان شده: کنایه از نابودی. // به زرّین: (ترکیب وصفی) گویند خسرو پرویز فرمان داده بود که انواع میوه و تره بار را از طلا بسازند و در سفره ی او بگذارند. // جناس ناقص افزایشی میان «باد» و «با».

انوشیروان و خسرو پرویز با همه ی شکوه و جلال، با ترنج طلایی و به زرّین خود همه نابود شده و با خاک یکسان  گشته اند.(همه ی آن اسباب و تجمّلات فراموش شده و تنها نامی از آنها باقی مانده است )

پرویز به هر بومی زرّین تره آوردی؛

کردی ز بِساط زر، زرّین تره را، بُستان.

بوم: جا، سرزمین // زرّین تره: (ترکیب وصفی مقلوب) میوه ی زرّین. // بساط: در اینجا به معنی سفره.

خسرو پرویز در هر زمین و جا و مکانی تره و سبزی و میوه ی زرّین می آورد، و از سفره و بساط شاهانه اش که با میوه های زرّین زینت می یافت بوستانی دایمی داشت. (بساط زر را بوستان و زرّین تره را محصول بوستان شمرده است.)

پرویز کنون گم شد؛ زآن گم شده کمتر گو؛

زرّین تره کو بر خوان؟ رو؛ «کَم تَرَکوا» برخوان.

زرّین تره کو بر خوان؟: تره ی زرّین و طلایی که بر سفره بود کجاست. //  کم ترکوا: تلمیح به آیه ی«کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمه کانوا فیها فاکهین:چه بسا ترک گفتند باغها و بستان ها از انواع رزان ،چشمه ها و کشتزارها و کاخ های با شکوه و پر از تجمل که در آنها به شادی و خرّمی می زیستند » (سوره ی دخان آیات25-27). // بین خوان اوّل به معنی سفره و خوان دوم به معنی فعل امر از مصدر خواندن جناس تام دارد.

اکنون پرویز مرده است، از او کمتر سخن بگو. آن میوهای طلایی که بر سر سفره بود کجاست؟ (آن همه شکوه و جلال از میان رفته است.) برو آیه ی «کم ترکوا من جنات و عیون...» را برای عبرت گرفتن بخوان!

گفتی که: «کجا رفتند آن تاجوران، اینک؟»؛

ز ایشان، شکم خاک است آبستنِ جاویدان.

تاجور:تاج دار، کنایه از پادشاه. // شکم خاک: استعاره مکنیّه (تشخیص) // خاک: مجاز از زمین // مراعات نظیر میان «شکم» و «آبستن». // واج آرایی تکرار مصوّت بلند «ا».

تو می پرسی که آن پادشاهان کجا رفتند؟ اکنون آن ها در دل خاک خفته اند و خاک برای همیشه از ایشان آبستن است.

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

آبستن خاک : خاک آبستن و باردار .تقدیم صفت بر موصوف

خاک آبستن و باردار ،دیرهنگام (قیامت)می زاید ، آری نطفه گرفتن (کنایه از میراندن انسانها و در شکم خود جای دادن )آسان است ولی زاییدن دشوار می باشد .
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

شیرین : معشوقه خسرو پرویز//رزبن : درخت رز

آن شرابی که از درخت انگور حاصل می شود ،درحقیقت خون شیرین (همسر مسیحی خسرو پرویز)است ،یعنی درختش از وجود شیرین بر آمده ،و آن خمی که دهقان می سازد ،از آب و گل وجود فانی شده ی پرویز سرشته است.

 

چندین تنِ جبّاران کاین خاک فرو خورده است!

این گرسنه چشم، آخِر، هم سیر نشد ز ایشان.

چندین: صفت مبهم // جبّاران: ستمگران، خودکامگان. (تن جبّاران: نقش مفعولی دارد.) // خاک: مجاز از زمین. // فرو خوردن: بلعیدن، به کام کشیدن. // گرسنه چشم: کنایه از حریص و آزمند. // تضاد میان «گرسنه» و «سیر».

این زمین تن وپیکر گردنکشان و  ستمگران زیادی را بلعیده و در شکم خود جای داده است امّا این موجود حریص بالاخره از خوردن آن ها سیر نشد.

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

زال سپید ابرو :پیرزن سالمند ،کنایه از جهان فرومایه و پیمان شکن //سیه پستان :دایه که هرطفلی از پستانش شیر بخورد ،می میرد ،کنایه از دنیا

این دنیا همانن پیرزنی سالمند و دایه ای شوم است که از خون دل فرزندان خود (انسانها)سرخاب چهره ی خود را فراهم می آورد ،ازمرگ انسانها باکی ندارد .

 

خاقانی! از این درگه دریوزه ی عبرت کن،

تا از درِ تو، ز آن پس، دریوزه کند خاقان.

خاقانی: تخلّص شاعر که ابتدا حقایقی بود و پس از آن که به خاقان اکبر، منوچهر شروانشاه پیوست تخلّص خود را از نام او (خاقان) برگزید. // دریوزه کردن: گدایی کردن.// خاقان: شاه شروان، شاید مراد هر پادشاهی باشد. // جناس ناقص افزایشی میان «خاقان» و «خاقانی». // مصراع دوم اغراق دارد.

خاقانی را سزاست که از این بارگاه توشه ای از پند آموزی فراهم آورد ،تا از این رهگذر منوچهر اخستان خاقان کبیر به دریوزگی به آستان وی در آید و توشه ی عبرت تمنا کند .


امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

رند: بی نوا و برگ و توشه (مراد خود شاعر )//از در رندی:ازخانه ی بی نوایی
گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان

زاد :توشه

اگر از مکه برای شهرهای دیگر توشه می برند ای خاقانی تو از مداین ارمغان و هدیه ای برای شروان ببر.

 

هرکس برد از مکه سبحه از گل حمزه

پس تو زمداین بر تسبیح گل سلمان
سبحه : مهره ی تسبیح //حمزه : عموی پیامبر و فرزند عبدالمطلب است.زاده ی مکه است و مورد احترام قریش.از پیامبر سخت حمایت کرد و اسلام آورد. در غزوه های بدر واحد شرکت کرد و در جنگ اخیر و در سن 57 سالگی کشته شد و به لقب سیّدالشهدا نامبردار شد //گل سلمان:مقبره ی سلمان فارسی است در اطراف ایوان مداین .در باره ی سلمان حدیثی  نقل شده است " سلمانَُ منّا اهل البیت"خاقانی این نژاده ی ایرانی راتا بدین حد می ستاید که به پایگاهی برتر از حمزه می نشاند .لازم به توضیح است که تربت حمزه در اُحد است نه در مکه واز سویی رسم نبوده است که از تربت حمزه تسبیح سازند.

 


این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

بحر بصیرت :اضافه تشبیهی و کنایتی از ایوان مداین .//شربت :توشه و جرعه//بی شربت مگذر :یعنی بدون نوشیدن و بهره گرفتن از این دریای بصیرت از او مگذر .//لب تشنه شدن :تشنه لب رفتن
این دریای آگاهی (کنایتی از ایوان مداین)را ببین و بدون نوشیدن و بهره گرفتن از این دریای بصیرت از او مگذر و از کنار این دریای بزرگ تشنه لب نرو و از آن بهره ای ببر.


اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

اخوان :دوستان //ره آورد :ارمغان و سوغات

دوستان وقتی که از جای دوری می آیند سوغاتی می آورند این قطعه ی شعر تحفه و ارمغانی برای دل دوستان است .

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسبّح دل،دیوانه عاقل جان

مهتوک (بروزن مفعول)مرده ،بیچاره،زبون ،رسوا و هتک حرمت شده //مهتوک مسبّح دل :درمانده ای که دلی بیدار و آگاه دارد.مراد ،خود خاقانی است که قصیده ی ایوان مداین را چون سحری حلال به پهنه ی زمین و ملّت فرهیخته ی آن تقدیم کرده است //سحر راندن :سخن ساحرانه آوردن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع مقاله :

سجادی، ضیاءالدین،1374،مقدمه و تصحیح دیوان خاقانی،انتشارات زوار،یک جلدی

معین ،محمد ، 1384،فرهنگ فارسی معین ،تهران ، یک جلدی

ماحوزی ،مهدی ،1383،آتش اندر چنگ ،تهران ، یک جلدی

امامی ، نصر الله ،1387،ارمغان صبح ،چاپ فراین ،یک جلدی

سجادی، ضیاءالدین،1386 ،شاعر صبح ،انتشارات حیدری (تهران)،یک جلدی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن