روز پنج شنبه که منسوب به سیاره ی مشتری است بهرام به سوی قصر صندلی(قهوه ای) رنگ خود روان شد و بانوی قصر افسانه ای برایش گفتن آغاز کرد:

دو جوان روزی شهر خود را به مقصد شهری دیگر ترک گفتند و توشه و زاد سفر برداشتند و سفر پیش گرفتند. یکی از آنها نیک نام داشت و دیگری شر. از قضا هر کدام را یک گوهر زیبا و گرانقیمت در میان اسباب خود بود و یک قمقمه آب.


هر دو دوشادوش سفر خود طی کردند تا آنزمان که به بیابانی خشک و بی آب و علف رسیدند. خیر گمان میکرد که این بیابان زود به منتها میرسد و اب و آبادانی نزدیک است اما شر میدانست که این برهوت را پایانی نیست و راه دور و درازی تا اب و برکه باقی مانده اما از ذات بد خود به خیر چیزی نگفت و خیر تمام آب موجود در قمقمه اش را خورد و شر مشتی آب در ار برای خود ذخیره کرد.

راه ادامه دادند و تشنگی عرصه را بر خیر تنگ کرد و گرمای بیابان راه نفسش برید اما شر جرعه ای اب بدو نداد و خود از همان اب ذخیره کرده دفع تشنگی میکرد و خیر در آتش عطش میسوخت و میدانست که شر را آبی هست و از او دریغ میدارد و این رسم همسفری نیست اما از او درخواست آب نمیکرد تا اینکه چند روز در بیابان گذشت و تشنگی بر او چیره شد و زبان التماس گشود که:" مردم از تشنگی دریاب. اتشم را بکش به مشتی آب. از روی مردانگی شربتی از آن زلال بر من بخش و اگر همتت نیست اب را از تو میخرم. گوهر های من بگیر و مرا لختی آب ده!"

شر بد ذات پاسخ گفت: " نمیتوانی مرا فریب دهی. میخواهی گوهرهایت را به من بدهی و وقتی به شهر رسیدیم بگویی من آنها را دزدیده ام. من فریب گوهرهایت را نمیخورم."

خیر التماس و زاری کرد و شر شرطی گذاشت که :" اگر چشمانت را به من دهی من به تو جرعه ای آب میدهم."

خیر قبول نکرد و روزی دیگر به عطش گذراند اما تشنگی طاقتش را بریده بود و صبرش را ربوده. در حسرت یک جرعه اب میسوخت. پس شرط را قبول کرد و شر شمشیر برداشت و به ضرب تیغی چشمان آن بیچاره را از کاسه بیرون آورد و بر خاک انداخت و گوهر و اسبلبش را برداشت و حتی جرعه ای هم آب به او نداد و راهش را کشید و رفت.

خیر ماند و درد چشم و ظلمات کوری و تشنگی.

کُردی از مهتران بزرگ-صحرا نشین و کوهنورد- گله اش را چرا آورده بود. همراه او چند خانوار دیگر نیز بودند که او از همه ی آنها توانگرتر بود. از برای جمع آوری علف به صحرا میرفت و گله را دشت به دشت میچراند.

کُرد را دختری بود که به جمال لعبتی بود تُرک چشم و هندو خال. ریسمان گیسویش تا به پا میرسید و چشمان مستش سحر بابلی به سخره گرفته بود. از قضا همان روز دختر کوزه ای آب پر کرد و راه صحرا گرفت تا کوزه را به پدر رساند. در راه ناگهان صدای ناله ای شنید. به دنبال صدا رفت تا مردی دید به خاک اوفتاده بیچشم و لب از تشنگی خشک که از درد به خود میپیچید.دختر گفت:" این ستم که بر تو روا داشته؟"

خیر چون صدای او بشنید گفت:"ای فرشته ی فلکی به دادم برس که از عطش هلاک شدم. قطره ای آب به من برسان."

دختر از کوزه به او آبی داد و دو چشم از کاسه درآمده را بر چشم او گذاشت و چون هنوز پیه چشمش خشک نشده بود امید بهبودی بود. سپس به خانه رفت و خادمی از خادمان خانه را برای کمک به او فرستاد.خیر را برداشتند و به چادر کرد بردند و جای دادند و خوانش انداختند تا زمانی که مرد کرد از راه رسید و آن جوان بیچاره را بدان روز دید. علاج را مرد کرد میدانست. دختر التماسش کرد که و پدر به دنبال آن برگ رفت.

دختر برگ درخت را کوبید و آبش گرفت و بر چشم او سود تا از سوزش درد کاسته شود و روشنایی به چشم او بازگردد.

چندی بعد بهبود یافت و آنجا ساکن شد و هر روز با مرد کرد به گله داری به صحرا میرفت. چون داستان خود و شر را برای کُرد باز گفت نزد او عزیزتر شد و همگان لعنتی بر شر فرستادند و خیر هر روز نامی تر و گرامیتر میشد.

دختر کرد را دل با خیر بود و خیر نیز از مهربانیهای او بر او دل بسته بود. با او سخن نگفته و رویش ندیده بود اما گاه صدایش را شنیده در هنگام بیماری حریر دستش را بر چهرهی خود حس کرده بود. اما از شرم یارای خواستن دختر از پدرش را نداشت و با خود میگفت چنین دختری را با این کمال و جمال نتوان با درویشی چون من جفت کرد. رسم میهمانی نبود که در آن خانه بماند و چشم بر دختر خانه داشته باشد پس روزی برگ و ساز سفر ساخت و برای اجازت پیش کُرد رفت.

کُرد او را گفت:" تو از غریبان بسی ظلم دیده ای رفتن را به صلاحت نمیذانم. اینجا بمان. مرا همین یک دختر است که او نیز چیزی از کمال کم ندارد. اگر دلت با من و دختر من هست اینجا بمان و دامادی من کن که من ترا بسی عزیز میدارم."

خیر که این خوشدلی او بشنید سجده ای کرد و خدا را شکر گفت. بساط نکاحشان فراهم شد و خیر در کنار آنها بماند و روزگار به خوشی بگذراند.

تا اینکه زمان سفر و کوچ به دیاری دیگر از راه رسید. چون گاه رفتن شد خیر بر آن درخت که برگش علاج چشم او بود شد و چند برگش جمع کرد و با خود برد. یکی از آنها علاج صرع بود و دیگری علاج بینایی.

راه پیمودند تا اینکه به شهری رسیدند که دختر پادشاه آن دیار صرع داشت و اطبا از درمان او عاجز بودند و پادشاه قرار کرده بود هر کس علاج صرع او کند دختر را به عقد او درآورد و او را ولیعهد خود کند.

خیر چون این بشنید نزد شاه رفت و از آن گیاه شربتی ساخت و به او داد تا درمان دختر کند. دختر آن شربت نوشید و غبار صرع از مغزش دور گشت و حال خوش گشت. پس شاه شرط خود به جای آورد و دختر خود به عقد خیر درآورد. پس خیر و دختر کرد و مرد کرد و دختر شاه همگی در قصر زندگی خوشی را آغاز کردند و روزگار به کام میگذرانیدند.

از قضا وزیر را دختری بود دلربا و شگرف زیبا که ابر سیاه آبله بر خورشید چشمانش نشسته بود و بینایی اش را از او گرفته بود. پس خیر از آن گیاه بر چشم او نهاد و چون او نیز علاج یافت با خیر جفت گشت و خیر که اول روز، شر بد ذات گوهرش دزدیده بود اکنون سه گوهر در خزانه ی دل داشت یکی از دیگری زیباتر. چندی بعد به مقام پادشاهی آن دیار رسید و عدل میکرد و احسان و مردمان همه دعا گوی او.

و اما بشنوید از شر که در بازار با جهودی در حال منازعه بود که خیر او را بدید و بشناخت. پس پیش مرد را بفرستاد تا او را به قصر بیاورد. او را آوردند و او بیخبر از اینکه شاه همان خیر است زمین بوسه داد.. خیر از شر پرسید:"نامت چیست؟"

شر پاسخ داد:"مبشر سفری!!!"

خیر گفت:" من تو را میشناسم تو یک نام بیشتر نداری و آن شر است."

دستور داد به تیغش بزنند و کرد در دم سر آن ملعون از بدنش جدا کرد خلقی را از شر در امان.

و اینچنین گوهر نیکی خیر او را خیرهای بیشمار نصیب کرد و سالین سال به عدل حکم راند و به خوشی کام.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن