روز سه شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام شهریار جامه سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ فام خود شد و نزد بانوی سرخ روی خود رسید و آن بانو, او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهد آمیز افسانه ای نشاط انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه ای زیبا گشود:


در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سرو قامت, رخ به زیبایی هم چون ماه, لب به شیرینی چون شکر. خوش رنگ و رو و زیبا. به جز از خوبی و شکر قندی وجودش از هنر نیز بی مایه نبود و از هر علمی چیزی آموخته بود و در هر فنی ورقی زده بود. جادو و افسونگری و طلسم نیز می دانست و تن به ازدواج با هیچ مردی نداده بود چرا که مردی از لحاظ علم و دانش و تدبیر و رای به پای او نمی رسید. خواستگاران بسیاری از اقالیم هفتگانه به خواستنش آمدند و زر و سیم و جان فدا کردند اما سود نداشت . آهوی رمیده, تن به دام هیچ صیادی نمیداد و پدر چون این بدید از شوهر دادن او نومید شد و دختر نیز قصد خلوت و عزلت کرد و با کسب اجازه از پدر بر سر کوهی بلند حصار و قلعه ای محکم و ستبر ساخت و بر راه پر نشیب و فراز دژ طلسماتِ عجب نهاد و دروازه ی دژ را میان دیوارها پنهان کرد و پدر را بدرود گفت و به حصار خود رفت و زندگی در آن حصار را آغاز نمود و *بانوی حصاری* لقب گرفت.

از آنجا که از هنر نگارگری سررشته داشت و نقاشی ماهر بود روزی قلم به دست گرفت و با کلک جادویی خویش بر صفحه ی سپیدی چهره ی خود را به تصویر کشید و زیر آن بنوشت:

"هر کَس از شهریاران که خواهان من است می تواند به خواستنم بیاید اما چند شرط هست که باید آنها را بپذیرد و انجام دهد. نخست آنکه نیکنام باشد و نیکخو و نیک کردار. شرط دوم آنست که طلسمات راه را گشودن و از بین بردن تواند. سوم شرط آنکه دروازه یِ پنهانیِ دژ را بیابد و از راهِ در داخل شود نه دیوار. و اگر این سه شرط را به انجام رساند آنگاه من با او به قصر پدرم می آیم تا شرط چهارم را به انجام رسانیم. چنانچه به سوالات من پاسخ تواند داد شرط چهارم را نیز برده و من آن او خواهم شد."

تصویرهای خود را بر سر دروازه ی شهر و در پیچ و خمهای راهِ منتهی به حصار قرار داد و خود در قلعه به انتظار شهسوارش بنشست.

و آن تصویر دلبریها نمود و هزاران هزار مرد نیکنام در هوای او قدم به آن راه پر خطر می نهادند و هیچ یک را یارای انجام آن شروط سخت نبود.

تا آنکه جوانی از بزرگان پادشاهزاده را چشم بر جمال بیچون بانو افتاد و دل در گرو مهر او بست و چشم از او فرو بستن نتوانست. آن راه محال و پر نشیب و فراز برای رسیدن به او قدمهای رفتنش را سست میکرد اما جمال آن حوری مهرو صبر را بر پادشازاده ی جوان دشوار می ساخت. تا اینکه روزی به خود گفت پیش افسون چنان پری ای نشاید که نادانسته روم که من نیز به عاقبت دیگران دچار شوم. چاره ای باید ساز کردن و حیلتی اندیشیدن.

پس به نزد پیری آزموده و دانا رفت و روزگاری نزد او به علم آموزی و حکمت اندوزی گذراند و در پایان راز خود بر او کشف کرد و آن خضر راه او را از حسابهای نهفته در رویارویی با بانوی حصاری آگاه کرد و چون چاره جویی چاره ساز شد عزم بازگشت نمود.

پس جامه ی سرخ به رنگ خون عاشق بر تن کرد و راه قلعه ی بانوی حصاری در پیش گرفت و طلسمات راه نابود ساخت و ره تاخت تا به در قلعه رسید. دُهُلی به دست گرفت و با دَوال بر آن نواخت و اطراف قلعه گشت. آنجا که صدا بیرون می آمد را کند و دروازه را یافت و وارد قلعه شد.

بانوی حصاری چون او را دید ندا دادش که: " ای رخنه بند رهگشا! چون طلسم را گشادی و در را یافتی حال به قصر پدرم رو تا شرط چهارم را به جای آوری."

سپس خود نیز شباهنگام از قلعه به سوی قصر پدر رفت و فردای آنروز پدر را گفت که بزمی بیاراید و پادشازاده را دعوت کند تا شرط چهارم بگذارند. چون همه گرد شدند بانو وارد شد و در پس پرده بنشست و محک آغاز شد.

دختر از گوش خود دو گوشوار کوچک مروارید درآورد و به کنیزی داد تا آن را برِ پادشازاده ببرد. چون مرد گوشوار را بدید سه مروارید دیگر از همان جنس و عیار در کنار آن دو گذاشت و پنج مروارید به سوی بانو فرستاد. دختر چون پنج مروارید را بدید مُشتی شکر بر آن افزود و به نزد مرد فرستاد و پادشازاده شیر به آن شکر افزود و آنرا از کنیزک به بانوی حصاری فرستاد و بانو چون شیر را دید آن را نوشید و هر آنچه مرواری در ظرف مانده بود سنجید و همان عیار داشت که ابتدا او را بود.

بانو چون این بدید انگشتری خود از دست دراورد و به پادشازاده فرستاد او انگشتر در دست خود کرد و گوهری بی همتا برای دختر حصاری فرستاد. بانو چون آن گوهر بدید همتای آن را جستجو کرد و از میان سنگهای گردنبندی اش گوهری چون آن گوهر یافت و به پادشازاده فرستاد. پادشازاده چون گوهری همتای گوهر خود دید سنگی آبی رنگ در کنار آن دو گوهر گذاشت و به بانو فرستاد و دختر چون این بدید خندید و پدر را گفت: " خیز و کار من بساز که بر بخت خود بسی ناز کردم و حال بخت بین که چگونه با من یار است و چه نیکو یاری مرا در اختیار. همسری یافتم که هم سرِ او نیست کسی در دیار و کشور او."

پدر راز آن سوالها را از فرزند خویش جویا شد و دختر پاسخ داد:

" چون دو مروارید کوچک برِ او فرستادم او را گفتم که دنیا دو روز است و بی ارزش است و گذران. جون سه مروارید دیگر بر آن گذاشت و نزد من فرستاد خواست مرا بگوید که اگر پنج روز باشد نیز گذران است و بی ارزش.

من شکر بر مروارید ریختم و او را گفتم دو روزه زندگی دنیا به شهوت و گناه می گذرد و او شیر بر آن آمیخت و مرا گفت که اگر پرهیز و راه خدا پیشه کنی کامت شیرین میشود. من چون آن شیر نوشیدنم خود را در برابر علم او کودک شیرخواره ای دانستم.

چون انگشتری خود به او دادم به نکاحش رضا دادم و او چون گوهری به من فرستاد خواست بگوید که وجودش چون گوهر است و همتایی بر او یافت نمیشود. من اما گوهری همسنگ آن از گردنبندی خویش گشودم و بر او فرستادم و او را گفتم که من همسر توام و چون جفت شدیم و گوهر دیگری چون گوهر من نیافت سنگی آبی رنگ در کنار دو گوهر گذاشت تا مِهر و عشق ما از بیمِ چشمِ بد در امان باشد.

و اینگونه بود که پادشازاده و بانوی حصاری به وصال همدیگر رسیدند و سالیان سال به ناز و به کام در کنار هم زیستند.

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن