روز یکشنبه بهرام قصد گنبد زردِ همچون آفتاب کرد. جام زرین به دست گرفت و تاج زر به سر نهاد و عیش راند. چون شبِ خلوت ساز از راه رسید بهرام شاه از رومی عروس چینی نازِ خود تقاضای  افسانه ای کرد و او نیز اطاعت شاه نمود و در آن گنبد آوازی خوش ساز کرد و قصه ای را چنین آغاز, که:


در شهری از شهرهای عراق, شهریاری بود عالم افروز. شاهی که از قدرت و جمال و هنر چیزی کم نداشت مگر یک عیبِ بزرگ و آن غم و اندوه و دلتنگی او بود که شیشه ی آسمان جوانیش را تیره نموده بود. منجمانِ قصر شاهی سالها قبل در طالع او چنین خوانده بودند که برای او از طرف زنانش خصومتی پیش خواهد آمد. از این روی مدتی از بیم ضرر, تنهایی پیش گرفت و چون جانش از تنهایی به تنگ آمد کنیزکانی اختیار کرد و آنها را به مهر نواخت اما هر یک از آنها در طی هفته ای پا از گلیم خویش بیرون می گذاشتند و نافرمانی و سرکشی آغاز میکردند و خیال خاتونی مغزشان را پر می کرد و گنجهای قارونی از شاه می خواستند. و بدین ترتیب هر کنیز بیش از یک هفته در قصر وی دوام نمی آورد و او کنیز را بیرون می کرد و کنیز تازه ای اختیار می نمود و در طی سالی هزاران کنیز می آمد و میرفت و هر یک هفته ای بیش نمی ماند و شاه دلیل این نافرمانی بیمهری زنان را نمی دانست.

و دلیل این نافرمانی آنها عجوزه پیرزنی از خدمتکاران قصر شاهی بود که جز خود ندیم و خادمه ی دیگری را نمی توانست پذیرُفتن و هر عروس نویی که در قصر وارد میشد او سحر و افسون به گوشش میخواند و زنان را فریب میداد که زیبا خاتونِ نازداری چون تو چرا در بند خدمت شاهی باشد که تو خود خداوندگار قصر توانی بود و بدین ترتیب باد غرور و منیت مغز زنان را پر میکرد و هفته ای بیش در آن قصر ماندن نتوانستند.

و شاه روزهای حیات خود به تنهایی و دلتنگی میگذراندو زنی در خور عشق خود نمیافت. در حالیکه تنها دوای درد او مهربانی بود و وفا. تا اینکه روزی از روزها شاه از رسیدن کاروانی از کنیزکان زیبا مطلع شد و طبق عادت همیشه برای خرید کنیزکی مهرو راهی بازار شد. در میان کنیزکان دختری بود از ولایت چین. کنیزی چون پری, پر نور چون ستاره ی سحری, لبش چو مرجان و دندانها چون مروارید, آفتاب رو و شکر ریز. شاه چون جمال او بدید از میان تمام کنیزکان او را خواستار شد و از برده فروش احوالش پرسید. برده فروش پاسخ داد:

"جمیله کنیزیست به غایت زیبایی که از کمال اخلاق و خوبی رفتار خللی در او نیست و هیچ عیبی ندارد جز یکی. و عیب او این است که دل به وصال هیچ مردی نمی دهد و دوست نمیدارد دست کَسی به او بخورد. هر که صبحگاه او را میخرد شباهنگام پَسَش میآورد. ازاینروست که با تمام جمال و خوش خویی, خریداری ندارد."

شاه چون این سخن بشنید قصد خرید کنیزکی دیگر از آن کنیزان را نمود اما جز آن مهروی پریچهر به دیگری اندیشیدن نتوانست. نه  از کنیز شیرین رو سیر میشد و نه عیبش را تحمل می توانست کرد. عاقبت عشق چیره شد و تن به خرید کنیزک داد و درِِ یک آرزو را بر خود بست و ماری را کُشت و از اژدهایی برَست.

آن پریرو را به قصر خویش آورد و نبک بنواخت و او نیز به زیر پرده ی لطف و مهر شاه خدمت شهریار نگاه داشت و چون غنچه, مهربان در پوست بود و دوست بود و خانه داری نیکو بود و معتمدی مُشفق. گرچه شهریار مقام و منزلتی بلندمرتبه اش داده بود چون سایه ی زیر پای متواضع بود و فروتن. تا اینکه عجوزه ی خدمتکار از راه رسید و در قصر, بانویی دید به کمال زیبایی و مهربانی و اخلاق پسندیده و دل شاه را  در گرو محبت او دید و دیدنش را تاب نیاورد و حیلت آغازیدن گرفت و زبان به فریب آن مهرو گشاد اما پیش موسی ساحری کردن را سود نبود و فریبش در کنیزک نگرفت و شاه چون عتاب کنیز را دید پی برد که این جادوی پیرزن تمام کنیزکان را فریب میداد و او را از قصر خود بیرون کرد.

روزها میگذشتندو هر روز مهر شاه به کنیز و عشق کنیز به شهریار فزونی می یافت اما شاه صبر و خویشتنداری میکرد و سخنی از وصل به زبان نمی آورد. تا اینکه شبی آتشی در دل آن دو مهربان افتاد و شاه زبان به سخن گشود که:

"ای سرو قامت ماهروی من, از تو یکی نکته پرسیدن میخواهم. قسم یاد کن که راستش را بگویی. که من راستی از زنان کَم شنیده ام و راستیست بنای عشق مرد و زن. شنیده ای که بلقیس و سلیمان(ع) را کودکی شد, دست کَج و پا کج. سلیمان به خدمت جبرییل (ع) شد و از او پرسید راز این نقص را و او پاسخ داد: ناراستی ای میان تو و همسرت رفته. آن را جستجو کن و بیاب و راستش را بگو تا فرزندت صحت یابد. او به نزد بلقیس رفت و از او راستی خواست و بلقیس اعترافی نمود و دست کودک راست شد. سپس بلقیس از سلیمان راستی خواست و او رازی را فاش ساخت و آن هنگام پای کودک راست شد و صحت یافت. پس میبینی که راستگویی و درستکاری بر هر زن و شویی واجبست. پس زبان بگشا و به من راستش را بگو که از چه روی از وصال من سر باز میزنی."

کنیز چو این سخنان بشنید زبان بگشود و پرده از بیماری و زردرویی خود برداشت ,که:

"در میان بستگان ما صفتی هست موروثی در تمام زنان. که همه زردروی و بیمارند و چون دل به مردی بسپارند و عروس او شوند همه به گاه فرزند آوردن و زادن از دنیا میروند. من چگونه تن به مرگ خود دهم و این عسل زهرآلود را بنوشم؟ اینست راستِ قصه ی من. حال تو نیز چون سلیمان راستش را بگو که چرا زنان را طرد میکنی و زود از آنها سیر میشوی و راستشان نمیدانی؟"

شاه پاسخ داد:" از برای آنکه هیچ یک از زنان با من نفسی مهر نورزیدند. همه در بند کار و راحت خویش بودند. نیک آغاز کردند و بد تمام. چون راحتی دادمشانع هدیه دادمشان, دردشان را ئوا شدم خدمتم فراموششان شد و جور کردند و برفتند. بر زن ایمن نتوان بود که او چون پر کاه است در برابر باد: بی ثبات. اگر زر ببیند و ثروت راضیست. تا جوان است و زیبا خامست. آنگاه که پخته مشود و تجربه اندوخته دیگر عجوز پیری شده که کَس میل وصالش نکند. هیچ یک از این کنیزکان را خدمتکار و مهربان ندیدم. تا تو آمدی و راستی آغاز کردی. تنها تو را دیدم که به شرط خدمتِ من قیام کرده ای و دم به دم بر خدمت می افزایی. با اینکه با تو در عین بی کامی ام  اما بی تو لحظه ای چشم بر هم زدن نتوانم."

شاه تمام این سخنان بگفت اما در کنیز نگرفت و  همچنان روزگار را در صبر و خودداری می گذراند و آتش عشقش هر روز شعله ورتر میگشت. تا اینکه آن عجوز پیر را از راز شاه آگاهی افتاد و فهمید که شهریار دل در گرو دختری دارد بدون اینکه به وصال رسیده باشد. پس حیلتی آغاز کرد وبا شاه در میانش گذاشت,که: "تو میتوانی حسادت بانویت را برانگیزی. کنیزی دیگر در خانه بیاور و مقابل چشمانِ بانویت, او را بنواز و در آغوش بگیر و اوقاتت را با او بگذران تا رام شود."

و شاه چنین کرد. کنیزی به خانه آورد. دلش با آن بانوی پریچهر خود بود اما اوقاتش را با کنیز تازه خرید می گذراند. وقت دلتنگی و نیاز به بانوی خود پناه میبرد و وقت عشرت به کنیز تازه خرید. و اما احوال آن بانوی چگونه بود؟ از رشک دادن شاه آتش غبار غیرت بر رخسار چون مهش نشسته بود اما صبر پیشی کرده بود. اما عاشق را صبر چه سود؟ تا اینکه شبی از شبها شاه را به خلوت خویش تنها یافت و نزد او رفت و سخن آغازیدن گرفت که:

: ای شهریار خسروِ فریشته نهاد! داور مملکت به دین و به داد! چرا با من اینگونه میکنی؟ چرا در صبح هنگام آشنایی مرا نوش محبت دادی و بنواختی و در آخر مانند شام سرکه فروشی و تلخی آغازیدی؟ گیرم از من نخورده گشتی سیر, چرا به دست رشک رقیبم دادی؟ اگر قصد جان مرا داری با شمشیر خودت مرا بکش که آن برای من عین حیات است. هر چه خواهی کن ولی به دست رقیبت دیدنم را تاب نیست. لب بگشا و راز با من گو! از چه روی این کردی؟ بگو و آنگه من قفل این خودداری میشکنم و آنِ تو میشوم و مرگ را به جان میخرم چرا که تو را از جانم دوست تر میدارم."

شاه از آنجا که دل در گرو او داشت لب به سخن گشود و گفت: " از اشتیاق خود گفتی ازحال من نگفتی. آرزوی تو افروخت مرا شکیباییم سود نداشت تا پیرزن دوا بشناخت و چاره ای ساز کرد و او این راه را پیش رویم نهاد. گرچه سختم بود و آزار تو چون زهری بود بر جانم, اما صبر کردم و آنچه گفت را انجام دادم."

چون فریبکار را شناختند او را به جزای عملش رساندند و شاه قفل گنج گهر گشود و به وصل بانوی خود رسید و نه تنها مرگی در پی نداشت که زرد رویی او برطرف شد و صحت یافت و سالهای سال در کنار شهریار زندگی کرد و کامکار و شادکام بود.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن