زندگینامه مسعود سعد

 ٭زمینه تاریخی

سلطان ابراهیم نیروی خود را صرف لشگر کشی به هندوستان وگسترش قلمرو فرمانروائی خود و به دست آوردن غنائم از آن سرزمین مانند اسلاف خود می کرد ، وفرماندهی سپاه را به فرزند خود به نام سیف الدوله محمود سپرده بود . چنان که از دیوان ابوالفرح رومی استباط می شود، لشکر کشی های سیف الدوله به هندوستان ، باید از حدود سال 460 آغاز شده باشد .

مسعود سعد نیز قاعدﺓ در همین سالها در لاهور به سیف الدوله پیوسته است ، چنان که در یکی از قصاید خود در مدح سیف الدوله که فرا رسیدن نوروز را به او تهنیت می گوید ، نوروز را مصادف ماه رجب ذکر می کند .

خجسته بادت نوروز و این چنین نوروز هزار جفت شده با مه رجب دریاب

سلطان ابراهیم رسما فرمانروای هندوستان را با فرستادن خلعت و منشور ، به سیف الدوله سپرد ومسعود سعد نیز که در جنگها در کنار او شرکت داشت و فتح نامه ها و قصیدها در ستایش او می سورود ، ندیم و جلیس و شاعر در بار او گردید .

خویشتن را سوار باید کرد بر سخن کامگار باید کرد

مدحت شهریار باید گفت خدمت شهریار باید کرد

شاه محمود سیف دولت و دین که زبان ذوالفقار باید کرد

 ٭خاندان،ولادت وجوانی مسعود

اصل خاندان مسعود سعدازهمدان بودوباقدرت یافتن غزنویان یکی ازنیا کانشبه غزنین مهاجرت کرده بودودر دربار غزنوی ، وارد شغل دیوانی شده بود،چنانکه درشعرمسعود آمده است که بنده زاده این دولتم به هفت تبار))که البته هفت نسل را قاعدﺓ باید اغراق دانست چون اگر چنانکه معمول است برای هر نسل 30سال درنظر گرفته شود،ازتأسیس دولت غزنوی پیش ترخواهد رفت0

درسال 427،به روایت بیهقی،سلطان مسعود غزنوی فرزند خود مجدود را به فرمانروائی هند منصوب کردوسعد سلمان ، پدر شاعر ، به عنوان مستوفی همراه مجدود به لاهور رفت ودرآنجااقامت دایم یافت ، وصاحب املاک ومستغتلات فراوان گردید0

مسعود سعد- به احتمال زیاد – دربین سالها ی 438و440 درلاهور به دنیا آمد واین که دربعضی تذکره ها زادگاه اورا همدان یا جرجان نوشته اند صحیح نیست و خود شاعر در اشعار گوناگون به این نکته تصریح کرده است 0

ای لاهور و یهک بی من چه گونه ای بی آفتاب روشن روشن چگونه ای

ای جره بازدشت گذار شکار دوست بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای

کودکی و نوجوانی شاعر در لاهور صرف آموختن علم و ادب و نیز فراگرفتن فنون جنگاوری و شکار و تیراندازی و سوارکاری گردید .

به ویژه آن که به سبب اشتغال پدرانش به امور دیوانی ، آموختن شعرو ادب و ترسل در خواندانش موروسی بود چنان که خود می گوید :

سعد مسعود همان دادست از براعت که سعد را سلمان

این روزگار ، دوران تنعم و کامروائی او بود چناکه در شعرخود آروزو می کرد که همین روزگار همیشه بماند : (( تا هست روزگار همین روزگار باد . )) اما ای بسا آروزو که خاک شده .

در سفری که سیف الدوله برای دیدار پدرش از لاهور به غزنین می رفت ، مسعود نیز با او همراه بود . در پایتخت قصاید غرائی در مدح سلطان ابراهم و وزیر و سپهسالاراو سرود.

در دولت و سعادت صاحب کاداب از او شده است

 منصور بن سعید بن احمد کش بنده اند حران اغلب

و با(( شاعران چیره زبان )) غزنین مشاعره ومجابات کرد، بخصوص با راشدی ، ملک الشعرای دربار گویا از همین جا آتش رشک آن شاعران زبانه کشید و چون (( رتبت و پایگاه )) او را نزد شاه دیدن به صد گونه (( تنبل و دستان )) بر ضد او به توطئه و تهمت پرداختند ، چنانکه خود او می گوید :

زمن بترسید ای شاه خصم نقاص من که کار مدح به من باز گردد آخر کار
از قضا در این هنگام نیت تشرف و سفر خراسان در او پدید آمد و برای این مقصود از سیف الدوله اجازه خواست . اما سیف الدوله که گویا دمدمه و افسون مدعیان شاعر در او اثر کرده بود نه تنها اجازه نداد بلکه بر او خشمگین شد و گرفتاری شاعر از این جا آغاز شد . اصرار او نیزبر خشم سیف الدوله می افزود ، او را ازکار برکنارکرد.

آتش شغل من نجسته هنوز دود عزلم بر آمد از روزن

شاعر پس ازعزل به فرمان سیف الدوله دستور داد اموال او را نیز ضبط کردند تا آن زمان به پشتوانه دارائی فراوان خود به دیگر شاعران صله می داد ، تهی دست و آوره ونا گزیربرای دادخواهی زادگاه خود را ترک کرد و بسوی غزنین رهسپار شد :

درویشی و نیستی زلوهور بر کند و به حضرتم فرستاد

نانپاره خویشتن بجستم از شاه ظهیر دولت و داد

 ٭زندان

در غزنین ، چنانکه ازفحوای اشعار مسعود بر می آید ، شاعران و درباریان آنچنان ذهن پادشاه را نسبت به او بدبین کرده بودند که بدون دلیل به حبس شاعر فرمان داد 0 شاید تهمت زننده راشدی شاعر دربار باشد0که پیش از گرفتاری خطاب به سیف الدوله درباره اوچنین گفته:

اگر نه بیم تو بودی شها به حق خدای که راشدی را بفکندی زآب و زنان

 ٭در قلعه سو

توطه گران نتوانستند آسایش نسبی شاعر را در دهک تهمل کنند و کاری کردند که فرمان او به قلعه سو داده شد .

محل جغرافیایی سو (( به سمت جنوب مشرق دهک ، به فاصله ده کیلومتردره بسیار تنگی است که( سوکوه) نام دارد و بالای این کوه خرابه زاری است که محبس سلاطین آل ناصر در آن بود )) .

مسعود سعد در این باره می گوید : حصار به حدی مرتفع بود که م توانستم با ستارگان راز دل خود را بگویم . در این زندان زنجیر آهنین بر پای او بستند و از هوای عفن و مردم بی سامان شکوه ها داشت وتنها مایع دل خوشی او وجود پیرمرد منجمی به نام بهرامی بود و علم نوجوم را در حد کمال از او آموخت .

مجموع گرفتاری شاعر در دهک و سو هفت سال بود و سپس او را به قلعه نای برند .

٭در حصار نای

آنان که سر نشات عالم دارند پیوسته به نای ، طبع خرم دارند

ای نای زتو همه جهان غم دارند توآن نایی کز پی ماتم دارند

قلعه نای به د ودلیل مشهورترین زندان مسعود سعد است ، چنان که نام سای زندان ها را تحت الشعاع قرار داده است . یکی این که در این زندان عذاب روحی و جسمی شاعر بیشتر بوده است و دیگر خود لفظ نای که با ساز معروف جناس تام دارد و شاعر ایهام ها و تناسبات بدیهی از آن ساخته است .

محل جغرافیایی این زندان در سمت غرب شهر غزنین ، مایل به زاویه جنوب ، در فاصله حدود هشتاد

کیلومتری ، دردل قله ای سر به فلک کشیده .

موثرترین و پر سوزترین حبسیات مسعود در همین زندان سروده شده است

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا شادی ندید هیچ کس از نای بی نوا

شد دیده تیره و نخرم غم زبهر آنک روزم همه شب است و صباهم همه مسا

پس سه سال گرفتاری در نای و جمعا ده سال در دهک و سو و نای از زندان رهائی یافت شاعر که با یک فرمان پادشاه در اثر یک سوء ظن به زندان افتاده بود، بدون آنکه جرم خود را بداند، با فرمانی دیگر آزادی خود را باز یافت :

عفو سلطان نامدار رضی بر شب من فکند نور قم

 ٭رهائی

مسعود سعد،پس از رهائی از زندان به لا هور با زگشت و به سرپرستی املاک پدر خود سعد سلمان که تا این زمان هنوز زنده بود پرداخت0بونصرکه اهل ادب بود از قدیم با مسعود آشنا بود شاعررا بار دیگربه عمل دیوانی کشاند و او را از ندیمان خاص عضد الدوله شیرزاد کرد. شاعر در مجالس بزم شیرزاد درکنار ندیمان و عمله طرب به شعرخواندن می پرداخت و وصب این مجالس را در (( مثنوی ارشکال))

که به لهنی طنز آمیزسروده شده و سرمشق سنائی در سرود ن کارنامه بلخ است ، به تفصیل بیان کرده است.

 ٭حکومت چا لند

از بخشش دست من زسیم و زرپرس وزخوی خوشمزمشکوازعنبرپرس

از قوت بازوی من ازخنجر پرس وز هیبت من زراه چا لندر پرس

مسعود سعد بار دیگر شوکت و ثروت از دسته رفته را باز یافت قصری درلاهوربنا کرد در این ایام هندوان در شهر چالندر قیام کردند و بونصر پارسی با لشکر کشی گران بر آنها تاخت و قیامشان را سرکوب کرد.

مسعود سعد نیز در این جنگ در کنار بونصر بود، دوران کامروای و رهائی او بار دیگر به سرانجام رسید . این بار بونصر پارسی متهم و گرفتار گردید و مسعود را نیز به جرم همدستی با او به زندان افکندند ، چنان که در یکی از قطعه های خود می گوید :

بوالفرج شرم نایدت که به جهد در چنین حبس و بند افکندی؟

تا من اکنون همی به غم گریم تو به شادی ز دور می خندی

بوالفرجی عامل گرفتاری بونصر و مسعود سعد شناخته اند .


٭دوران بهرام شاه ، پایان عمر

مسعود سعد سالهای پایانی عمر خود را در دربار بهرام شاه با عزت و حرمت به سر برد و قصایدی در مدح او سرود .

عاقبت به قید احتمال و به اصح اقوال مسعود سعد در سال 515 هجری و قمری دیده از جهان فرو بست از این رو تربت اونیز قاعدتا باید در غزنین باشد و به رغم تصور قالب نباید آن را در لاهور جستجو کرد.

پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من شد سودمند مدت و نا سودمند ماند

وامروز بریقین و گمانم زعمرخویش دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند

فهرست حال من همه بارنج وبندبود ازحبس ماند عبرت واز بند پند ماند

از قصد بد سگالان و زغمز حاسدان جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند

لیکن به شکر کوش که از طبع پاک تو چندین هزار بیت بدیع بلند ماند



 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : عبدالرضاآریاپور | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی | بن تن