اشعار منوچهر آتشی

 

تکرار کن
تکرار کن ، فراغت را و رهایی را
تکرار کن
خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها
که صیادی در میان نبوده است جز باد
تکرار کن
پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من
جز دل ابرها
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است
تکرار کن

نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن
پرپر شدن را و شکفتن را
تکرار کن
خزان شدن را و رستن را
تکرار کن
غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین
و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را
تکرار کن
پیشانی خونی همگنان معصوم را
تکرار کن
جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود
و نغمه ی دردنکن را تا گوش نخستین دختر برآن آستانه مردد
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود
و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است
تکرار کن
نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده
و بشکن بالهایی را
که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند
بوسه هایی که از هول پرنده ی زرین
بر گرد آشیانه ی خود
سرگردانی و دریغ آرمیدن را
به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند
تکرار کن
استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر
تکرار کن
لحظه های بازنیافتنی را
خوابگردی کودکانه را در نخستین غروب های بهار دشت
تا ساقه های شاداب
زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند
تا رویش علف ها را
با کف پاهای عریان احساس کنم
تا تپش قلب کوچک پروانه را
بر سینه ی کرم غنچه بشنوم
تا چشم انداز احساس های گوارا را
با درنگی بی تابانه بر تجربه های دردنک
حصار رضایت کشم
تا زندگی را بپذیرم
تا به مرگ نیندیشم
تا به هیچ نیندیشم
تا اندیشه ای نداشته باشم
تکرار کن
تا اشتباه نکنم
تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
تا ناهشیار و بی اعتنا
کنون را به فریب باغ های ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم
تا به افق ننگرم
و دریای جیوه را
با همه نرمی و تلاطم
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم
تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم
تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم
تکرار کن
و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت
مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم
مقدر کن تا خود حادثه ای شوم
تکرار کن
مرا تکرار کن
آمین

 

 

کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
که آن سوگند ها را نیز
همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که
گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم

 

 

پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آنچنانست که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
نه صدایی است از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال برابر گذران می ساید
دودش انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفر اندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا نسیمی چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش مانده است اندیشه ی آب

 

آمدم از گرد راه گرم و عریق ریز
س سوخته پیشانیم ز تابش خورشید
مرکب آشفته یال خانه شناسم
سم به زمین می زند که : در بگشایید
آمده ام تا به پای دوست بریزم
بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک
می بردم یاد رنج و خستگی از سر
دست نیازم گرفته حلقه در را
سینه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به رکابست
اما در بسته است صامت و سنگین
سینه جلو داده است : یعنی برگرد
از که پرسم دوای این تب مرموز
به چه گشایم زبان این در نامرد
پاسخ شومی در این سکوت غریب است
دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد
ماند ز پرواز بال مرغ امیدم
شیهه بکش اسب من ! اگرچه به نیرنگ
کس سر پاسخ ندارد از پس این در
خواهم آگه شوم که فرجامش چیست
بازی مرموز این سکوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود
زندگی گرم را پیام و پیمبر
پس چه فسونیست ؟
آه ... اینجا ... پیداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از این در
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر

 

 

اینه ی تشنگی آدم و آهو
آبخور ماهیان مرده ی مهتاب
در نفس رگ فسایش آهن تبخیر
با عطش جاودانش ، آتش چون آب
چاه گشوده است زیر پای هر اختر
اختر در او چو مرغ مرده به مرداب
لانه ی زنبورهای وحشی خورشید
چشم پلنگ کمین نشسته لب آب
مهره ی مسموم جادوان پلید است
مهره ی آمیهته به زهر و گل و خون
بر سر هر کس نشست بفسردش عقل
بر تن هر کس که سود گردد مجنون
برکه ی افسرده چشم بی مه و ماهی
اینه ی منکسر نهان شده در گرد
چشم من است این که همچو تاول پر آب
در بدنم آفریده است تب و درد
رنگ نمای هزار دشت فریب است
برگ فسای هزار باغ تماشا
نفرین آهنگ هر چه گلخن زشتی است
پاییز انگیز هر چه حلوه ی زیبا
مهر ندیده است و همجو مار غنوده است
خواب دروغنیش دام رهگذرانست
شب سر دیوارها خزد چو گل دود
روز چو جادو میان خلق روانست
چشم من است این که چون گیاهی مسموم
ریشه به سنگ دلی سرشته به زهر است
خانه ببندید ! کاین وبای نگاهم
دشمن آرامش و سلامت شهر است
چشم من است این که پاک بود و هوسجوی
هر جا در زد به شوق در نگشادند
اینه ی عشق بود خاک فشاندند
تشنه ی یکذره مهر بود ، ندادند
چشم من است این کمند بر کف لبخند
جوید بر هر دریچه ی غافلتان باز
چشم من ! ای حیله گر شکارچی پیر باک من ، پیش رو ! کمند بینداز

 

 

افق تاریک و دل تاریک
شب از جادوگران سکه باز اختران ، تنها
لطیف آسمان تسخیر پاک آلای ابری چرک و آلوده
خمش ، بار افکندیه ، تنبل ایین ، اشتران کوه خوابیده
افق خالی و شب بیمار
گره بگسسته زیر دست پیر ذهن
روان بر جاده های چرب هر دانه ز تسبیح ظریف یاد
گران پا مرغ کور خستگی از خاک چیدنشان
به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
زده حلقه بسان قطره های اشک بر مژگان
کند در جاده ی دور صدایی ، گوش تیز ، اسب نجیب هوش
سواران ریزدش بر آبسار چشم و جویدشان ، نبیندشان
گره بگسسته زیر دست پیر فکر
سبک اندیشه ها هر یک روان در جاده ای
چون زورقان از ساحل بندر
سپیده جو ، سیاه سایه ی تردید
نهد آهسته پا در بیشه ی وسواس
خمیده یاغی اسبان افق از تشنگی دشت ها بر جدول دریا
غبار جاده ی مهتابشان آبشخور آلوده است
سگ شب پاسدار حادثه های نهان بر ساحل آسوده است
هراسان طفل دل پای تپش از نیش خار موذی هر لحظه اش مجروح
دود شیب و فراز تپه های عمر را در جستجوی سایه خویش
رود تا بر فراز آخرین قله نفس گیر و عطش در چشم
ببیند دور دست شهرهای رنگ زندگانی را
ببیند بر سمند آرزو چابک سواری جوانی را
افق تاریک و شب جاری
ز قلب صخره ی چرکین و پیر جهل
تراود زیبق آسا چشمه سار شعر
شتابد دست هر مصرع درون سینه هر دشت
دمد بر تکمه ی پستان هر دانه تب شهوت
گریزد دست هر مصرع به صندوق پر از الماس های یاد
شتابد پای هر مصرع میان کوچه های ساکت شهر بزرگ دوستی
تا خانه ی معهود
شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ی معبود
رود پیغام هر مصرع به شهر دودنک دشمنی ها
شبان تاریک و شهر آرام
دلان از باده ی درد غریب خویش ناهشیار
گرفته کولبار عشق ها بار امانت هر یکی بر دوش
غمین در کوچه های شهر می گردند
چو سرگردان یهودان ، کاسب آوارگی خویش
تپش ها هلهله افکنده خواب آباد شب را
می رود تا آسمان ها چاوشی آه
هوس های بلند امید کوته دست
کمند ماهتاب افکنده بر دندانه ی هر قصر
سر از پندار رنگین غرفه ها سرشار عطر و دود
دریغا این تناور قصرها کوتاه
دریغا پنجه ها چالاکتر می بود
غمان بسیار و شهر خفته در جنبش
به یورت خالی شب می چرد کفتار پیر روز
ز صندوق پر از سنگ و کلوخ خاطره ها می رمد دست لطیف شعر
غبار شهر غارت دیده ی رؤیا
گرفته آسمان ذهن را تاریک
سواد منظر اندیشه ها گم می شود از چشم اندیشه
سپیدی می کشد بر شیشه ها و پله ها انگشت
سیاهی می زند در سنگ چشم خستگان ریشه

 

چون تپه ای در غروب به تاریکی می گرایم
آخرین اندیشه ها آخرین روشنایی ها ، چون رؤیایی سبک
چون نگاهی رنگین از من بر می خیزد و من
در اندوهی بی گریه ، در تیرگی بی اندوه خود یافتگی پروحشت
ریشه های سیاه خشم را چنگ می زنم
من صخره ی پر جنبش ساحل های مهتابی بودم و پناهگاه
صدف های بی مروارید
اما امشب مهتاب آسمانی دیگر گردن بند ستارگان را گسسته
و کودکان سپید پایش را در جنگل بی جادوی دیگر به بازی رها کرده
من صخره ی تاریک ساحل عربده جویی هستم
در سکون ناشکفتگی خویش مرواریدهای بنفش اعماق بی آفتاب
را بر کف دست زمخت نا امیدی می غلتانم ، تا در این ستایش
رنگین و دروغین چشم خدایان مغرور را چون لئیمان به خنده ای
منفور به بازی گیرم
من به تاریکی می گرایم تا در سراشیب جاده های باریک و بی عابر
جنگل سیراب رؤیاها در ته جلگه ها و دره های نامکشوف بر آغاز
رهایی بی حصار و دیوار به پشت سر نگرم و نفرینم را در خنده ای دیوانه وار
بر چهره های مبهوت مسخره کنندگانم
چون صاعقه ای بی هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه های
تاریک بر بیشه زار زرین پر مهتاب آغاز نمایم
ای روشنگر مغاره نشین شرق
با مشعل درخشانت که از فتیله ی اولین برخوردها ، سایه ها را بر
سینه ی سطبر کمرها بیدار کرد بر این سرگردان دره های تاریک
جلوه گر شو ! تا همسفران کور و نومید از کنار کوه های
درختان با فریادی نامفهوم و کودکانه بخندند و چهره های
بی گناهشان در رقص کنجکاو مشعل بی آرامت با لبخندی شگفت
هویدا شود و پیشانی بی اندیشه و مهتابیشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگین کند
و الهام هدایت چون لرزشی تابناک از عمق وجودت چهره ی نیرومندت را روشن سازد
من صخره ی بی جمبش ساحل تاریکم
دریغا اگر دست رؤیایی مشعل پر دود مهتاب را از پناه
کوهساران در تیرگی فرو رفته بر من می گرفت تا بیماروار سر به
لبخندی بلند کنم و همه ی بادبان های دلشاد را چون گمانی گذران
ازپیشانی خویش بگذرانم
من در خویش می گریم .... در خویش می غرم
و با سوگ چشم های مبهوت صدف ها صدفهای چشم ها
که مروارید پر بهای انسان خود را گم کرده اند
و با سوگ درماندگی خویش به همه ی نعره ها پشت کرده ام
به همه ی ضربه های بیدار کننده سر خم نموده ام
من صخره ی تاریکم ای زردشت سرزمین های نامکشوف من
چه می شد اگ در جامه ی ارغوانی متلاطم از فراز پرستشگاه
خدایان باطل ، چون مشعلی کاونده ، نفس زنان بر من فرود می آمدی
تا همه ی دامنه های بی عابر را به سوی دشت های روشن برانگیزم
و غم ایجاد تازه را بر لامسه ی مبهوت زندگی بلغزانم
و سرزمین های تازه را جون احساس های تازه از پشت
افق ها باورد حرکت این دانش شگفت بی تفسیر احضار کنم
و کویرها را تا مرز سبز دریا ها فرمان رویش دهم
کاش فرود می آمدی
تا این صخره ی تاریک بشکند و خنده های محبوس من ، چون
کبوتران زرین صبحدم پرواز کنان بر شانه های تو بنشینند

 

  صخره لم داده است و ران افکنده بر ران پای رود
چون زنی زیر نگاه تشنه ی دزدانه ی مردی
چشم در خوابی دروغین بسته تا بنوازدش خورشید
هوش در وهمی فریبا بسته تا بفشاردش بر خویش، خاک
خارش هر دانه ی شن را
رنگ می بازد تنش چون چشمهای از جنبش ماهی
ساقه ای سیراب و سبز
با هراس عاشقانه پنجه می سای به پهلویش
می تراود در تنش تک قطره های شرم و شوق
سایه اش در آب و سیرابست
پیکرش اما نفس بگرفته از عطر و عطش
خارشی در اوست جاری ، شهوت آمیز
لعل در او نطفه می بندد
ریشه در او می دواند پنجه ی مرجان
می زند در او جوانه ساقه ی یاقوت
پرورش می یابد از هر قطره ی خورشید
ضربه ی منقار باران چشمه در او می گشاید
مرغ لذت می زند در چشمه اش پرپر
در کنارش چک چم تک قطره های آب
که ز چشم سبز برگی می چکد در رود
از زبانش قصه می گوید ، دلش را می کند بی تاب
این سکون ترد خواب آمیز را
تیغه ی الماسگون تیشه ای ، ای کاش
آنچنان که میوه ای شاداب زیر زخم دندان می درید از هم
وین رگه های پی آسا را
کاش تیغ ناخنی وحشی و تشنه می برید از هم
در گذرگاه هزاران چشم
لانه ی پنهانشان گرداب ناف مرمرین روسپی ها
در تپش گاه هزاران دل
گرمگاه لرزش جاودیشان در شعله خیز سینه های مست
در گذرگاه هزاران لب
حرف هاشان ایه های روشن انجیل
چاره ساز دیو خویی های انسان
حرف هاشان زمزم جوشنده ی قرآن
روشنی بخش هزاران جاده ی بی عابر تاریخ
حرف هاشان ... لیک
پاسخ دلخواهشان در چشمه ی کودک کش پستان شهوت
مایه ی بیوه زنی بیمار
در گذرگاه نوازش ها
در گذرگاه ستایش ها
در وزش گاه نسیم آن همه پندار
کاش تندیس ونوسی می شدم
تا برانگیزم هزار افسانه در یک وهم
تا برانگیزم هزار اندیشه در یک حرف
تا بلرزانم هزاران غنچه ی لب را به تحسین
در اجاق خاطر شاعر ، ز خاکستر
تا برویانم گل داغ هزارا شعر رنگین
کاشکی تندیس سرداری شوم غم نام
در سطبر سینه اش در چین پیشانیش
سایه ی اندوه بی جنبش
در شکاف دیده اش در صخره ی لبهاش
اشک و نعره ، خشم و تشویش
تیغ پیرش سرد و صلح اندیش
تا چو از فرمان آتش خسته گردد امپراطور
تا چو از رحم دروغین اشکش از گونه شود خشک
تا چو خالی گرددش از لعب تن فرسا رگ و پی
مغفر از سر بفکند با خشم
خم شود بر شانه ی اندوهناک من
بنگرد در دیده ی اندیشناک من
کودک آسا اشک بفشاند
بر خدایی دروغین مرثیه خواند
صخره بی تاب است و ران افشرده بر ران
رنگ می بازد پیاپی پیکرش
سایه می گیرد ز هر جنبش چو آب چشمه ی ساکت ز ماهی
در کنارش لیک
گوش خوابانده فتاده تیشه ای
چشم بسته لب گشاده سخره نک
نیشخندی می جهد از برق دندان هاش
در کنار تیشه مرد تیشه کار
های های رودش از سر برده هوش
لای لای آبش از تن برده تاب
با شراب خستگی رفته به خواب
سبز دشتان مرتع اندیشه هاش
جویباران با هیاهو در رگش جاری
با نی زرین سرودش غلغله افکنده در صحرا
می رماند گرگ های هول
می چراند آهوان خاطراتش را
هه : چه افشاندم نفس ها را عبث
گر چه جوی هر نفس خشکید زیر پای من
در سکوت گور از ره ماندگان
هر چه نیرو داشتم
ریختم از جوی خشک بازوان در چاه سرد گور
هر چه خونم بود در گونه
در رگ زرد و فسرده ی مردگان جاری شد آخر
هر چه مهرم بود در دل
در مصاف سنگ ها شد خشم
هر چه خشمم بود در مشت
در نگاه بی فروغ مردگان شد مهر
مهر اما هیچ کس با من نورزید
نفرت و نفرین ولی ، بسیار
در شبان سرد
زوزه ی شاخ درختان است و گرگ باد
سبزه ها در ساحل اندیشه های من نمی رویند
مرغکان بر آستانم دانه ی مهری نمی جویند
دوستانم قصه ای بهرم نمی گویند
شب اگر گهواره ای آهنگ پرتاب تولد خواند
من ، شتاب آلود و بی اندوه
خوانده پایان هزار افسانه کوتاه و دراز
صبح ، گور تازه ای پرداختم
این همه نفرین چرا با من ؟
من کیم جز ناخدای آخرین بندر ؟
کشتی بی ناخدای گور
گور بردشان چه به دوزخ ، چه به فردوس
تا چه کالاشان درون گونی تن
مزد من اما چرا از زندگان
این همه دشنامن
چشم من اما چرا از جلوه ها
این همه متروک
نام من اما چرا در نام ها
این همه مشئوم ؟
ناخدا برد آن همه زورق به ساحل
ناخدا را نوبت است اینک که زورق لاشه اش را بر کنار آرد
ناخدا را نوبت است اینک که مزد ناخدایی هاش بستاند
ناخدا را
گورکن با رعشه ای بر می جهد از خواب
تیشه می خندد به سخره
صخره رنگ از گونه می بازد
کاش تندیس ونوسی
تیشه پاسخ می برد از لخت پستانهاش
گورکن می جوشدش اندیشه ای مشئوم در بازو
گور خود را زینتی زین به کجا یابم
صخره ای صافست و مرمرفام
گور شاهان را سزد دنیا نگین بی بهاشان
لیک من بر لوح این رنگین
عمر خود را می تراشم نام چرکین
این کتیبه را به پندی می دهم زینت
صخره چون لخت پنیری نرم
زیر دندان بلند تیشه می ترکد به شادی
کاشکی تندیس مرغی می شدم
کاشکی تندیس
گورکن اما
می کند با دست افسوس از درخت پیر ذهن
میوه پوسیده ی پند بزرگش را
تیشه می رقصد به نعش صخره چون ماهی به چشمه
صخره در بی تابی خود می سراید
کاش تندیس زنی بیمار و عشق آمیز
کاش
می نویسد گورکن با خنده ای مسلول پندش را
گور دائم گرسنه است ، گورکن را نیز

کاش

 


/ 0 نظر / 33 بازدید