بررسی داستان کوتاه«شوخی کوچک»

راوی با شوخی کوچک شروع به بازی می‌کند تا تنهایی‌اش را پُرکند، به سراغ دختر تنهایی به نام نادنکا می‌رود.


 * درخت‌ها عریان بودند اما بوی بهار همه‌جا احساس می‌شد و کلاغ ها غار‌غار‌کنان به آشیانه بر‌می‌گشتند.  

صحنه :

 * کنار پای ما، روی برف، سورتمه‌ی کوچکی قرار داشت که روی نشیمن‌گاه آن ماهوت ارغوانی کشیده بودند.

 * چیزی‌های دور اطراف‌مان به نواری طویل و شتاب زده تبدیل شده بود.

 * از سرعت دیوانه‌وار سورتمه کاسته می‌شد، خروش باد و صدای غژغژ پایه‌های سورتمه بر سطح یخ‌زده آرام‌تر شده بود.

تصویر‌سازی :

 * سورتمه مانند تیری که رها شده باشد به حرکت در آمد. باد به سر وصورت‌مان تازیانه می‌زد.

 * نزدیک‌اش ایستاده بودم به سیگار پک می‌زدم و با دقت به دستکش‌هایش نگاه می‌کردم. نادنکا دست مرا در دست گرفت و مدتی با هم در دامنه‌ی تپه قدم زدیم.

تشبیه :

 * پوست‌مان را خشم‌آگین چنگ می‌زد و در صدد بود سر از تن‌مان جدا کند.

* ... شیطان ما را در چنگال خود گرفته و صفیر‌کشان به طرف دوزخ کی برد.

ژانر رمانتیک :

 * ..... دست او را گرفتم و با آن رنگ پریده و تن لرزان روی سورتمه نشاندم، دستم را دور کمرش حلقه کردم و با هم راه پرتگاه را در پیش گرفتیم .... در گوش نادنکا با نجوا گفتم،(دوستت دارم .)

 * غم چهره ی نادنکا را پوشاند ........ من، منتظر وزش نسیم شدم، آن وقت نجوا کنان گفتم :

_ دوستت دارم نادیا !

 5_ داستان سه سطحی است.

سطح اول :

روایت واضح و آشکار بدون ابهام و پیچیدگی .

  * راوی با نادنکا که دختری کم سن و سال است قصد شوخی دارد چندین بار از او در خواست می کند سوار سورتمه شود تا از تپه ایی بلند به پایین سقوط کنند، دختر به خاطر ترسی که دارد امتناع می کند ولی با اصرار پیشنهاد او را قبول می کند اما کم کم داستان وارد فضای رمانتیک شده، همین طور که داستان پیش می رود در لایه ی پنهانی نویسنده دو سطح دیگر هم می سازد.

سطح دوم :

تقابل اصلی :

 زن / مرد.  ( آرامش / وحشت. سردی / گرمی.)

 * چیزی نگذشت که نادنکا مثل آدمی که به شراب یا مرفین معتاد شده باشد به این کلمات عادت پیدا کرد. زندگی بدون شنیدن این جمله به کامش ناگوار بود. و هر چند سُر خوردن از تپه به وحشت دچارش می کرد اما همین وحشت به جمله ای که منشاء آن نامعلوم بود و روح را آزار می داد، گیرایی می بخشید. هر چند نادنکا به دوچیز-من و باد- مشکوک بود و نمی دانست کدام یک اظهار عشق می کند، اما دیگر برای اش تفاوتی نداشت، چون چیزی که مهم است سرمستی است و نه نوع جامی که ادم به دست می گیرد.  
یونگ معتقد است؛ کار‌کردهای روانی فرد چهار گانه است، تفکر، احساس، هیجان، شهود. تفکر و احساس از نظر یونگ کار‌کردهای عقلانی، هیجان و شهود کارکردهای غیر عقلانی است.

 


در سطح زیرین نویسنده اشاره دارد که، زیبایی در کنار وحشت معنا پیدا کرده آن هم معنایی که برای نادنکا شک برانگیز، و او را هرگز به یقین نرساند. مستی مهم است حتی اگر همراه وحشت باشد و روان تو را دربر بگیرد چگونه و چه طور مهم نیست. نشان دادن تقابل بسیار هنرمندانه و ظریف و در عین حال پیچیده، زیرا که هر کس از منظر نگاه خود به آن پی می‌برد، شاید مستی همراه با وحشت را طوری ببیند که با بافت فکری و فرهنگی او در تضاد باشد. همیشه عادت کرده‌ایم که، عشق را در کنار رابطه‌ای عمیق، دوست داشتن در کنار فداکاری، قرار گرفتن در فضای رمانتیک با محرک‌های حسی و عشقی ببینیم و نتیجه‌ای رمانتیک بگیریم تا برای لحظه‌ای هر چند از طریق داستان به آرامش کاذب برسیم ولی  چخوف دراین داستان تمام قاعده‌ها را شکسته است برخلاف آن چه گفته شد به آن نپرداخته بلکه تنهایی انسان را نشان داده است‌.

سطح سوم :

 عینی روانشناسی رفتاری :

 * عادت انسان را به نوعی به تصویر می‌کشد.

بشر به چیزی عادت می‌کند، دیگر ترک آن محال است چه بسا سال‌ها با همان روشی که عادت کرده زندگی کند حتی شنیدن یک کلمه‌ای رمانتیک باشد.

 تأثیر عادت بر ذهن و رفتار انسان بسیار زیاد است طوری که حتی باعث توهم‌گرایی می‌شود.

اما می‌توان به سنخ‌های روانی انسان از نظر یونگ هم به آن اشاره کرد.

 یونگ معتقد است؛ کار‌کردهای روانی فرد چهار گانه است، تفکر، احساس، هیجان، شهود.

تفکر و احساس از نظر یونگ کار‌کردهای عقلانی، هیجان و شهود کارکردهای غیر عقلانی است.

تفکر وضعیتی است که نوعی داوری درآن غلبه دارد، اما احساس بین "خود" و محتوایی معین حادث می‌شود.

اما انطباق نظریه ی یونگ به داستان :

 * دائماً راوی با نادنکا بازی احساسی می‌کند. او که از جنس مؤنث، و از راه گوش به صدای راوی که محرک است تحریک شده، اما نمی‌تواند ارتباط احساسی پیدا کند و پاسخی به آن بدهد چون بین مرز یقین و شک مانده، آن قدر این بازی قوی نمود پیدا کرده که از حوزه ی تفکر و عقلانی خارج وارد حوزه‌ی هیجان شده تا جایی که دیگر نادنکا نمی‌تواند بر اساس تفکر و منطق در مقابل صدایی که می‌شنود پاسخ دهد در نتیجه این فرایند باعث شده تا محتوای مذکوری که شنیده از ارزشی خاص برخوردار شود با این که نادنکا خود اذعان دارد، (‌دیگه حتی یه بار هم حاضر نیستم از این تپه پایین بیام! به هیچ قیمتی! جونم به لبم رسید!) ولی باز هم شیدای آن صدا است و برای سومین بار آن را امتحان می‌کند. بنابراین هیجان او کارکردی غیر عقلانی و غریزی است.  

 6- تعلیق :

 * با آوردن تصاویری قوی دائماً مخاطب را درسیطره‌ی خود نگه می‌دارد و با ضربه های آنی که می‌زند او را در مرکزیت محور داستان هم چنان حفظ می‌کند.

نه تنها این تعلیق را برای مخاطب حفظ می‌کند بلکه اجازه نمی‌دهد شخصیت داستان (نادنکا) هم دست او را بخواند و با آوردن یک "موتیف کوچک" با زیرکی تمام حالت تعلیق را تا پایان داستان حفظ می‌کند.

 * ... می‌دیدم که به من چشم دوخته و حواسش جمع لب‌های من است. دستمالم را جلو دهانم گرفتم، سرفه‌ای کردم و به کمرکش تپه ی سراشیب که رسیدم در فرصتی کوتاه زیر گوشش با نجوا گفتم، (دوستت دارم نادیا!)

تا جایی تعلیق را پیش می‌برد، که مخاطب ذهنش درگیر چند گزینه می‌شود، (‌حتماً باهم دوستی عمیقی پیدا می‌کنند، یا اتفاقی بین‌شان می‌افتد، شایدم هم سورتمه‌سواری تبدیل به قرارهای معمول و مرسوم می‌شود) اما ناگهان نویسنده در پاراگراف پایانی، چرخشی هنرمندانه به ذهن مخاطب می‌زند و برخلاف انتظار و به دوراز کلیشه‌ای بودن این گونه داستان را تمام می‌کند.

 * اکنون سال‌هاست از این ماجرا می‌گذر. نادنکا حالا زن شوهر‌داری است. شنیده‌ام سه فرزند و شوهرش، که روشن نیست او را انتخاب کرده یا دیگران برایش انتخاب کرده‌اند الی آخر.

7- تصویر مرکزی قوی :

 * روایت داستان یک اتفاق ساده‌ی روزمره‌گی است امّا کل داستان (نه اجزاء آن) دارای تصویر مرکزی قوی است (سورتمه، نادنکا، دامنه‌ی تپه‌ی پوشیده از یخ، صدای باد، سُرسُربازی، یادداشتی از نادنکا، زیبایی، وحشت) همه و همه چیزهایی است که هیچ گاه خواننده حتی با یک بار خواندن از یاد نخواهد برد.

8-تقابل سنت ومدرن :

(عدم قطعیت، جزء اصول داستان کوتاه واقع گرا است.)   

 * ... نادنکا حالا زن شوهر‌داری است. شنیده‌ام سه فرزند دارد و شوهرش که معلوم نیست او را انتحاب کرده یا دیگران برایش انتخاب کرده‌اند.

محدود بودن زنان جامعه‌ی عصر خود را در انتخاب امر ازدواج نشان می‌دهد. این که نادنکا ازدواج سنتی کرده (برایش انتخاب کردند) یا ازدواجی مدرن (خود انتخاب کرده) ذهن مخاطب را درگیر تقابل می‌کند، قطعیت نمی‌دهد، هیچ پاسخی هم نمی‌دهد.    

9_ پایان داستان :

پایان داستان باز است، جزء اصول داستان کوتاه واقع‌گرا است.

 * داستان در بهترین حالت ممکنه تمام، به دور از کلیشه‌ای بودن و بر خلاف انتظار خواننده است.

چندین امکان را برای مخاطب به وجود آورده تا خود هر نتیجه‌ای دوست دارد از داستان بگیرد.  

داستانی که طرح قوی دارد آن هم در ژانر واقع‌گرا پایان آن به ابتدای داستان کاملا جفت می‌شود.

درآغاز داستان مخاطب با دختری تنها روبه‌روست و در آخر هم باز همان تنهایی را می‌بیند گرچه به ظاهر شوهر کرده است‌.

http://www.chouk.ir/

/ 0 نظر / 5 بازدید