واکنش سعدی

 مقدمه

آثار ادبی در هر دوره آیینة تمام‌نمای اوضاع اجتماعی و سیاسی آن دوره‌اند و جای پای اوضاع سالم و ناسالم اجتماعی را می‌توان در این آثار به وضوح مشاهده کرد، بنابراین، با مطالعه و بررسی آثار ادبی هر دوره می‌توان به نتایج بسیار جالبی در زمینة وضعیت اجتماعی و سیاسی آن دوره رسید. با توجه به اینکه حملة مغول یکی از مهم‌ترین حوادث و وقایع در تاریخ مملکت ماست و آثار و تبعات آن با وجود گذشت قرن‌ها تا به امروز هم در بعضی از شعب زندگی ما مشاهده می‌شود، نیز با توجه به اینکه سعدی از شاعران برجستة قرن هفتم است که هم حمله و و هم حکومت مغولان را درک کرده است، در این مقاله به بازتاب حمله و حکومت مغولان در آثار سعدی و واکنش وی نسبت به این واقعه پرداخته می‌شود.

شایان ذکر است که شاعر سیاسی و میهن‌پرست، کسی که تمام هم و غم خود را صرف آزادی وطن از یوغ بیگانگان کند، به معنای امروز در ادبیات گذشتة ما وجود ندارد. به‌عنوان نمونه، حملة مغول یکی از نادرترین حوادثی است که ممکن است در طول تاریخ، یک ملت به مصیبت آن دچار شود اما تقریباً هیچ شاعری حتی تأسف خود را از این مسئله بیان نکرده است. شاید دلیل این امر آن باشد که موازین و معیارهای گذشته با امروز متفاوت بوده و مفاهیمی از قبیل آزادی‌خواهی، دموکراسی، استقلال و حتی کشور و میهن، به معنایی که ما امروزه در ذهن داریم، در گذشته رایج نبوده است. از طرفی، چون شاعران و نویسندگان مستقیماً از طرف حاکمان و امیران وقت تأمین می‌شده‌اند، در اغلب موارد سعی می‌کرده‌اند که این حمایت را - حتی با توسل به مدح‌های اغراق‌آمیز و گزافه - از دست ندهند و این موضوع برایشان اهمیت نداشت که پادشاهی را که مدح می‌کنند، از چه قومی است، چه بر سر مردم می‌آورد، عملکرد او چگونه است و... .

با همة این اوصاف تأثیر مسائل اجتماعی و سیاسی در آثار ادبی، انکارناپذیر است. اگر شاعران از بیان ویرانی حملة مغول و آوارگی و کشته شدن هزاران هزار نفر به دلایل خاص تن زده‌اند، خواه ناخواه مشکلات و مصائب اجتماعی که حکومت آن‌ها بعدها به وجود آورده، در آثار آن‌ها منعکس شده است.

 

حملة مغول

مغولان به سرکردگی چنگیزخان در سال 616 هجری به سرزمین ما حمله کردند، این اولین بار نبود که ایران مورد هجوم یک قوم بیگانه واقع می‌شد اما این تهاجم با دیگر تهاجمات کاملاً متفاوت بود. یونانیان که سالیان پیش به سرکردگی اسکندر به ایران حمله کرده بودند، خود از اقوام متمدن دنیای آن روز بودند. این خصوصیت مثبت در میزان آسیب‌رسانی آن‌ها به مظاهر تمدن بسیار مؤثر بود. اعراب نیز این حسن را داشتند که با خود دینی آسمانی آورده بودند که مورد استقبال مردم واقع شد اما مغولان قومی بدوی و وحشی بودند که از سرزمین سرد و لم یزرع مغولستان آمده بودند. زادگاه و وطن مغولان که سرزمینی غیرقابل کشت هم بود، با قرقیز و سلنکای و از طرف جنوب با تنگت و تبت همسایه بود. قبل از اینکه چنگیزخان ریاست این قوم را به عهده بگیرد، آن‌ها حاکم و امیری نداشتند. هر کدام از قبایل جداجدا یا دو قبیله دو قبیله با هم بودند و بین این قبایل هیچ‌گونه اتحاد و هم‌بستگی وجود نداشت؛ به‌طوری که دائماً در نزاع و کشمکش بودند. این قبایل دزدی، زورگویی، فسق و فجور را از مردانگی می‌دانستند، لباسشان از پوست حیواناتی چون سگ و موش و غذایشان نیز از گوشت همین حیوانات و مردارهای دیگر بود، نوشیدنی‌شان شیر چهارپایان و غذایشان میوة درختی بود که فسوق نامیده می‌شد. این درخت هم فقط در بعضی از کوه‌های مغولستان می‌رویید و به علت سرمای بیش از حد هیچ درخت دیگری در آنجا رشد نمی‌کرد. علامت رئیس قبیله این بود که رکابش از آهن باشد و این تنها وسیلة تجملاتی در زندگی مغولان بود. بدین‌ترتیب آن‌ها در فقر و تنگدستی بسیار زندگی می‌کردند، تا اینکه چنگیزخان توانست همة این قبایل را با هم متحد کند و تحت سرپرستی خود در آورد. بدین‌گونه وی آن‌ها را از آن همه فلاکت و بدبختی نجات داد و به نعمت و ثروت رساند. (جوینی، ج1، 1385: ص 15 و 16)

آن‌ها که از تمدن بویی نبرده بودند، به سرعت تمام مظاهر مدنیت را از بین بردند؛ شهرهای بسیاری را با خاک یکسان کردند و اهالی آن‌ها را با فجیع‌ترین وضعیت قتل عام کردند. بدین‌ترتیب، تمام شهرهای خراسان و ماوراءالنهر ویران شدند. آن‌ها در نیشابور حتی به سگ و گربه نیز رحم نکردند و شهر را به گونه‌ای ویران کردند که قابل زراعت باشد. در این میان فقط مناطقی که قبول ایلی1 می‌کردند، از آسیب حمله و قتل عام در امان ماندند؛ هرچند که مغولان همیشه هم به این اصل خود وفادار نمی‌ماندند. ‌کردند، از آسیب حمله و قتل عام در امان ماندند؛ هرچند که مغولان همیشه هم به این اصل خود وفادار نمی‌ماندند.

بسیاری از این شهرها از آبادان‌ترین و پیشرفته‌ترین شهرهای دنیای آن روز بوده‌اند. پیشرفتی که حاصل قرن‌ها تلاش و زحمت بود، در مدت کوتاهی از طرف وحشیانی که به بلای آسمانی می‌مانستند از بین رفت. ‌مانستند از بین رفت.

علاوه بر ویرانی و خرابی شهرها و مراکز تمدن، یکی دیگر از پیامدهای منفی حملة مغول صدمه و آسیبی است که به فرهنگ و علوم وارد شد. صدمه‌ای که تأثیر آن بلافاصله بعد از این ایلغار خود را نشان نداد بلکه زمان زیادی نیاز بود تا آثار این حمله پدیدار گردد. در حقیقت، اوضاع متشنج قرن هشتم ثمرة طبیعی این هجوم بود.

در نتیجة این ایلغار برخی از فضلا، اندیشمندان و نوابغ از بین رفتند و برخی دیگر مثل مؤلف کتاب «المعجم فی معاییر اشعار العجم» به فارس گریختند که اتابکان آنجا قبول ایلی کرده بودند و ایمن مانده، بعضی راه سند و مولتان و دهلی پیش گرفتند که امرای آنجا به فضل و ادب رغبتی داشتند و برخی نیز مثل «نجم رازی» به بلاد روم و آسیای صغیر گریختند که بقایای سلاجقه را هنوز در آنجا قدرتی و کر و فری بود. در عراق و سایر بلاد نیز کسانی که از اهل علم و ادب باقی ماندند، عمر در خوف و هراس به سر می‌بردند و امید به آسایشی نداشتند.» (زرین‌کوب، 1363: 71)

 

سعدی و اوضاع سیاسی روزگار وی

سال تولد شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی به درستی روشن نیست و غالباً تولد وی را سال 580 و یا 606 هجری می‌دانند. وی در خانواده‌ای که «همه عالمان دین بودند» در شیراز چشم به جهان گشود و در کودکی از نعمت پدر محروم ماند. در شیراز به تحصیلات ابتدایی پرداخت و سپس در بحبوحة حملة مغول به بغداد رفت و در نظامیة بغداد - که معروف‌ترین مدرسه آن زمان بود - به تحصیل پرداخت. بعد از اتمام تحصیلات در نظامیه، به سفر پرداخت و مناطقی چون شام، آسیای صغیر، مغرب، مصر، حبشه، مکه و غیره را درنوردید. عاقبت بعد از سی سال در سال 654 یا 656 به زادگاهش مراجعت کرد. در این زمان شیراز قرین آرامش و راحتی بود و سلغریان هنوز بر فارس حکم‌رانی می‌کردند و به علت فرمانبرداری از حکومت‌های مقتدر وقت، یعنی خوارزمشاهیان و سپس مغولان و ایلخانان، موفق شدند خطة فارس را از تاخت و تاز سپاهیان و ویرانی دور نگه دارند. سعدی در تأیید حرکت خردمندانة ابوبکربن سعدبن زنگی در مقابل مغولان، یعنی پرداخت خراج به چنگیزخان و جلوگیری از حملة آن‌ها به فارس، چنین گفته است:

سکندر به دیوار رویین و سنگ

بکرد از جهان راه یأجوج تنگ

 

تو را سد یأجوج کفر از زر است

نه رویین چو دیوار اسکندر است

(سعدی شیرازی، 1361: 225)

سعدی یک بار دیگر در سال 662 هجری همان سالی که مغولان به فارس هجوم آوردند، به مکه سفر کرد و سپس به شیراز برگشت و روزهای پایانی عمرش را در زادگاه خود گذراند.

 

بررسی اجمالی مفاهیمی چون وطن، زادگاه و وطن‌دوستی در آثار سعدی

اگر تولد سعدی را بنا بر نظر غالب 580 هجری فرض کنیم، مقارن حمله مغول به خراسان وی سی و شش ساله و در حوالی سال 620 - 621 هجری که مغولان به شیراز رسیدند، سن او به چهل رسیده بود. اگر تولد وی را 606 هجری فرض کنیم، مقارن حملة مغول به شیراز نوجوانی شانزده یا هفده ساله بوده است. به هر حال، سعدی در هر سنی که بوده است، با شنیدن نزدیک شدن سپاه مغول به فارس، هرج و مرج و به هم ریختن اوضاع و همچنین شنیدن اخبار فجایع و قتل عام‌های وحشتناک بلاد فتح شده به وسیلة مغولان، صلاح خود را در آن دید که جلای وطن اختیار کند.

شیراز، زادگاه سعدی، دیگر امنیت و آسایش قبل را نداشت و وی ترجیح می‌داد در جای دیگر زندگی توأم با آسایش و امنیت داشته باشد تا اینکه در شهر و زادگاهش - صرفاً به این خاطر که در آنجا متولد شده است - به سختی روزگار را بگذراند. دیگر هیچ چیز حتی آگاهی از حدیث «حب الوطن من الایمان» نمی‌توانست جلودار سعدی از ترک وطن باشد:

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم

 

هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد

عجب ار صاحب دیوان برسد فریادم

 

سعدیا، حب وطن گرچه حدیثی ست صحیح

نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

(همان: 756)

به نظر سعدی عشق ورزیدن به «دیار»ی خاص با وجود فراخی دنیا کاری بیهوده است. وی همچنین خود را به سبب سفر و نایستادن در شیراز که مانع از ظلم و جور بر وی شده است، به «سگ صید»، «کبوتر طیار»، «بلبل»، «آسمان دوار» و «اسب و الاغ» و دیگران را که عکس‌العملی مشابه وی نداشته‌اند به «سگ شهری»، «ماکیان»، «بوتیمار»، «زمین» و «گاو عصار» تشبیه می‌کند:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

 

همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید

از آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار

 

چو ماکیان به در خانه چند بینی جور

چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار

 

از این درخت چو بلبل بدان درخت‌نشین

به دام دل چه فرو مانده‌ای چو بوتیمار

 

زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن

که ساکن است نه مانند آسمان دوار

 

مثال اسب و الاغ‌اند مردم سفری

نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار

(سعدی، 1361: 456)

 

اما به محض اینکه شیراز آسایش از دست رفته را باز می‌یابد و سعدی مطمئن می‌شود که دیگر خطری در شیراز وی را تهدید نمی‌کند، به شیراز برمی‌گردد:

وجودم به تنگ آمد از جور تنگی

شدم در سفر روزگاری درنگی

 

جهان زیر پی چون سکندر بریدم

چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی

 

برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم

جهان در هم افتاده چون موی زنگی

 

چو باز آمدم کشور آسوده دیدم

ز گرگان بدر رفته آن تیز چنگی

 

خط ماهرویان چو مشک تتاری

سر زلف خوبان چو درع فرنگی

 

به نام ایزد آباد پر ناز و نعمت

پلنگان رها کرده خوی پلنگی

(همان: 816)

 

سعدی و حب وطن

قبل از هرگونه قضاوت دربارة سفر یا به عبارت دیگر گریز سعدی از مقابل مغولان، نظر علی دشتی را در این باره ذکر می‌کنیم. به نظر وی، علاقه به زادگاه به دلایل زیر است:

1. علاقه به زادگاه، فطری و غریزی است و حتی نمی‌توان آن را جزء فضایل به شمار آورد... آدمی به وطن خود از این رو علاقه‌مند است که مردمی در آنجا او را دوست دارند و او کسانی را دوست دارد، در آنجا مردمی زندگی می‌کنند که با وی هم زبان‌اند و او به کنه روح و فکرشان آشناست.

2. از قدیمی‌ترین ادوار تاریخ موجب نیرومند دیگری این غریزه و احساس فطری را در انسان‌ها راسخ کرده و آن هجوم اقوام بیگانه و تجاوزاتی است که نسبت به قوم مغلوب روا می‌داشتند... طبعاً مردم هر کشوری در مقابل هجوم بیگانه هم‌داستان شده، از هستی و ناموس و آزادی خود دفاع کرده‌اند.

وی سپس نظر خود را دربارة حب وطن سعدی این‌گونه بیان می‌کند:

1. با آشنایی به روح انصاف جوی و طبع ظریف و عاطفی سعدی سست‌رأیی است که وی را از این حس غریزی بیگانه پنداشت و موجبات دیگر را نادیده گرفت؛ زیرا ابیات بسیاری در دیوان وی پراکنده است که حنین شوق از آن بلند است و یاد شیراز او را به وجد می‌آورد. این‌گونه تغایر را در گفته‌های شاعر نمی‌توان بر او خرده گرفت و حتی می‌توان آن را لازم روح تأثیرپذیر شاعر دانست.

2. نباید فراموش کرد که وطن‌پرستی به مفهوم امروزی در عصر سعدی خیلی ضعیف بوده و قدر مشترک دینی و مذهبی‌ جای عصبیت‌های نژادی و قومی را پر کرده بود.

3. مطلب سوم و مهم‌تر از همه که در گفته‌های سعدی نهفته، این نکتة مهم اجتماعی است؛ انسان به کشور خود از این روی پابند است که در آنجا مکرم و آزاده بوده، به خصوص به نتیجة سعی و عمل خویش اطمینان داشته باشد.

هیچ بشر سالم و عادی به آب و خاکی که در آن عبودیت و اسارت هست، علاقه پیدا نمی‌کند و این همان نکته‌ای است که در گفتار سعدی می‌درخشد و او در ابواب متعدد کلیات به شکل‌های گوناگون آن را پرورانده است. (دشتی: 400-396)

واقع امر این است که در این باره نمی‌توان حکم قطعی صادر و یک‌جانبه قضاوت کرد؛ نه می‌توان سعدی را کاملاً یک شاعر درباری و مداح که مفهوم وطن و زادگاه و قوم و قبیله را نمی‌دانسته و فرق بیگانه و هم‌وطن را از هم تشخیص نمی‌داده است قلمداد کرد، آن‌گونه که دکتر شریعتی با استناد به دو بیت زیر از سعدی دربارة وی این‌گونه گفته است:

«درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

***

بهار آمد و شد جهان چون بهشت

به خاک سیه بر، فلک لاله کشت

خدا مرگت بده که تو شاعر قرن هفتمی؟ قرنی که مغول از شرق و صلیبی‌ها از غرب این سرزمین را حمام خون ساخته‌اند» (شریعتی: 278)

چون سعدی در آثارش بسیار به یاد شیراز بوده و آبادانی آن را آرزو می‌کرده، بنابراین از غریزة حب وطن تهی نبوده است. اشعار زیر که همگی در وصف شیراز سروده شده‌اند، این سخن بنده را تأیید می‌کنند.

الف- در آرزوی دیدار شیراز:

خوشا سپیده دمی باشد آنکه ببینم باز

رسیده بر سر الله‌اکبر شیراز

 

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

که باد ایمنی آرد نه جور و قحط و نیاز

(سعدی، 1361: 462)

ب- تعریف و تمجید از شهر شیراز و اهل آن:

نه لایق ظلمات است بالله این اقلیم

که تختگاه سلیمان شده‌ست و حضرت راز

 

هزار پیر و ولی بیش باشد اندروی

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

 

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

(همان جا: همان صفحه)

 

در اقصای گیتی بگشتم بسی

بسر بردم ایام با هر کسی

 

تمتع به هر گوشه‌ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم

 

چو پاکان شیراز، خاکی نهاد

ندیدم که رحمت بر این خاک باد

 

تولای مردان این خاک بوم

برانگیختم خاطر از شام و روم

(همان: 222)

 

پ- دعا برای شیراز:

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

 

که گوش دار تو این شهر نیک مردان را

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

 

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

 

هر آن کسی که کند قصد قبئ‌الاسلام

بریده باد سرش همچو زر و نقره بگاز

(سعدی، 1361: 4)

یا رب ز باد فتنه نگه دار خاک پارس

چندان که خاک را بود و باد را بقا

(همان: 70)

 

ایزد تعالی و تقدس خطة پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه دارد.

(همان جا: همان صفحه)

و نه هم می‌توان صرفاً به ‌خاطر این نوع شعر که حاکی از عشق و دوستی او نسبت به زادگاهش است، وی را کاملاً بری دانست و حکم صادر کرد که هیچ‌گونه اشکال و اعتراضی بر واکنش سعدی نسبت به حمله مغولان به شیراز وارد نیست. حتی خود وی نیز در غزلی که هنگام بازگشت به شیراز سروده است، نشان می‌دهد که احساس خوبی نسبت به اینکه در هنگام سختی و مشکلات، شهر و دیارش را ترک کرده، ندارد و امیدوار است که دیگران وی را به خاطر این کار ملامت نکنند:

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

 

فتنة شاهد و سودا زدة باد بهار

عاشق نغمة مرغان سحر باز آمد

 

تا نپنداری کآشفتگی از سر بنهاد

تا نگویی که ز مستی به خبر باز آمد

 

دل بی‌خویشتن و خاطر شورانگیزش

همچنان یاوگی و تن به حضر باز آمد

 

سال‌ها رفت مگر عقل و سکون آموزد

تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر باز آمد

 

عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت

عالمی گشت و به گرداب خطر باز آمد

 

تا بدانی که به دل نقطة پابرجا بود

که چو پرگار بگردید و به سر باز آمد

 

وه که چون تشنة دیدار عزیزان می‌بود

گوییا آب حیاتش به جگر باز آمد

 

خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد

لاجرم بلبل خوشگوی دگر باز آمد

 

پای دیوانگی‌اش برد و سر شوق آورد

منزلت بین که به پا رفت و به سر باز آمد

 

میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

که به اندیشه شیرین ز شکر باز آمد

 

جرمناک است ملامت مکنیدش که کریم

بر گناهکار نگیرد چو ز در باز آمد

 

چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق

تا بدین روز که شب‌های قمر باز آمد

(همان: 450)

حتی اگر تمام سخنان آقای دشتی را بپذیریم، هنوز هم یک نکته و اشکال بسیار مهم به سعدی، معلم اخلاق، سردمدار شعار انسان‌دوستی و نوع‌دوستی وارد است و آن اشکال - که فکر نمی‌کنم بتوان توجیه درستی برای آن ارائه داد - این است که چرا در مقابل هجوم تاتار سکوت اختیار کرده و کوچک‌ترین اشاره‌ای  به فجایع و زشتکاری‌های آن‌ها نکرده است. علی‌اکبر ترابی در کتاب «جامعه‌شناسی ادبیات» دربارة انسان‌دوستی و همیاری و یگانگی انسان در گلستان و بوستان چنین می‌گوید: ‌شناسی ادبیات» دربارة انسان‌دوستی و همیاری و یگانگی انسان در گلستان و بوستان چنین می‌گوید:

«سعدی در قلمرو انسان‌دوستی و تعلق ‌خاطر به مصالح انسان‌ها و مهم شمردن خدمت خلقت بیشتر و بیشتر از انسان‌گرایان باختر زمین گام برداشته است. به بیان دیگر، سعدی یک قرن پیش از پترارک - که به اعتباری نیای انسان‌گرایان باختر زمین شمرده می‌شود - به مسائل انسانی و مصالح انسان‌ها پرداخته و مقام و ارج آدمیت را به شیوایی و رسایی بیان کرده است. هنوز هم در همه جا و هر محفل و کنگره‌ای که سخن از انسان و همبستگی اندام‌وار بشریت در میان باشد، این گفتة سعدی سرلوحه و مقدمة کار، گفتار آن مجلس و آن جمع خواهد بود:

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

 

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

 

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی» (ترابی، 1376: 15)

آیا مردم نیشابور، بلخ، مرو، سمرقند و... عضوی از پیکرة انسانیت نبودند که سعدی کوچک‌ترین اشاره‌ای به قتل عام آن‌ها نکرده است؟ مگر نه اینکه به قول دشتی و دیگران مفهوم وطن به معنای امروزی در زمان سعدی وجود نداشته و بیشتر قدر مشترک دینی و مذهبی جای عصبیت‌های قومی و نژادی را پر کرده بوده است، مگر مردمان خراسان و ماوراءالنهر و... هم کیشان سعدی نبودند؟! اگر بخواهیم ترس از جان را توجیهی برای این نقطة منفی در رفتار سعدی ذکر کنیم، باز هم توجیهی بی‌معنی است. چرا که سعدی فرسنگ‌ها از مغولان و حکومتشان دور بوده است. بنابراین، ترس از جان نمی‌تواند مانعی برای این کار وی باشد.

همین سعدی برای زوال مستعصم، خلیفة عباسی، قصیده‌ای می‌گوید و آسمان را به حال زمین به دلیل سقوط بغداد به گریه می‌آورد ولی هیچ اشاره‌ای به قتل عام هم‌کیشان خود در شهرهای دیگر نمی‌کند. هرچند این رفتار سعدی را این‌گونه نیز می‌توان توجیه کرد که شاید وی از شمار کسانی بوده است که هنوز می‌پنداشته‌اند که تنها حکومتی که قابل اتباع و پیروی و حق است همان خلافت بغداد است. علاقه‌مندی وی به بغداد می‌تواند جنبة کاملاً اعتقادی هم داشته باشد؛ سوای آنکه سعدی دانش آموختة نظامیة آنجا نیز بوده است. این نکته نیز قابل توجه است که شاید بر این باور بوده است که تا بغداد و خلافت به جا باشد، ویرانی شهرهای دیگر و قتل عام مردم و مسلمانان به دست یاجوج کفر چندان مهم نیست و بغداد می‌تواند انتقام همة آن‌ها را از آنان بگیرد. کسی چه می‌داند خوارزمشاه نیز برای دریافت کمک و حمایت تا بغداد آمد و به شهرهای دیگر برای بسیج سپاه در مقابل سپاه مغول رفت، ولی هیچ‌کس متوجه نبود که از بغداد سال‌ها بود که جز نامی نمانده بود.

 

مغول در آثار سعدی

کل اشاره‌های سعدی به مغول در تمامی اشعار و آثارش خلاصه می‌شود. در همین لفظ تاتار که اتفاقاً به حملة تاتار هم - بجز چند مورد - ارتباطی ندارد و اینک آن اشعار:

مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان

و گر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم

(سعدی، 1361: 755)

 

حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست

درویش صفت باش و کلاه تتری دار

(همان: 115)

 

جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید، کسی گفت فلان بازرگان نوش‌دارو دارد.

(همان، 1361: 13)

 

گر تتر بکشد این مخنث را

تتری را دگر نباید کشت

(همان: 138)

 

همین دیدم از پاسبان تتار

دل مرده و چشم شب‌زنده‌دار

(همان: 281)

 

مورد زیر تنها موردی است که در آن از جنگ مغول سختی به میان می‌آورد که بیشتر ناظر به وصف میدان جنگ است، شکست مقاومت مردم اصفهان در برابر سپاه مغول:

مرا در سپاهان یکی یار بود

که جنگ‌آور و شوخ و عیار بود...

 

دلاور به سر پنجة گاو زور

ز هولش به شیران درافتاده شور...

 

قضا نقل کرد از عراقم به شام

خوش آمد در آن خاک پاکم مقام...

 

به دیدار وی در سپاهان شدم

به مهرش طلبکار و خواهان شدم

 

جوان دیدم از گردش دهر پیر

خدنگش کمان، ارغوانش زریر...

 

بدو گفتم ای سرور شیر گیر

چه فرسوده کردت چو روباه پیر؟

 

بخندید کز روز جنگ تتر

بدر کردم آن جنگ جویی ز سر

 

زمین دیدم از نیزه چون نیستان

گرفته علم‌ها چو آتش در آن

 

برانگیختم گرد هیجا چو دود

چو دولت نباشد تهور چه سود...

 

گروهی پلنگ افکن پیل زور

در آهن سر مرد و سم ستور

 

همان دم که دیدیم گرد سپاه

زره جامه کردیم و مغفر کلاه

 

دو لشکر به هم بر زدند از کمین

تو گفتی زدند آسمان بر زمین

 

کس از لشکر ما ز هیجا برون

نیامد جز آغتشته خفتان به خون

 

چو صد دانه مجموع در گوشه‌ای

فتادیم هر دانه‌ای گوشه‌ای

(سعدی، 1361: 333)

 

که در سینه پیکان تیر تتار

به از ثقل مأکول ناسازگار

(همان: 336)

 

با تترت حاجت شمشیر نیست

حمله همی آری و دل می‌بری

(همان: 336)

 

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی

کشتی رود اکنون که تتر جسر بریده‌ست

(همان: 554)

 

سعدی در عرصه گفتار و رفتار

سعدی سخنوری توانا و قابل است. وی مفاهیم اخلاقی و نصایح خود را به قدری شیرین و پرجذبه ادا می‌کند که خواننده از خواندن آن‌ها و قدرت او در بیان این مفاهیم متلذذ می‌شود. به شعر زیر دقت کنید تا مسئله اندکی روشن شود:

شبی دود خلق آتشی برفروخت

شنیدم که بغداد نیمی بسوخت

 

یکی شکر گفت اندران خاک و دود

که دکان ما را گزندی نبود

 

جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس

تو را خود غم خویشتن بود و بس

 

پسندی که شهری بسوزد به نار

وگرچه سرایت بود بر کنار

 

به جز سنگدل ناکند معده تنگ

چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ

 

توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد

چو بیند که درویش خون می‌خورد

 

مگو تندرست است رنجوردار

که می‌پیچد از غصه رنجوروار

 

تنکدل چو یاران به منزل رسند

نخسبد که واماندگان از پسند

 

دل پادشاهان شود بار کش

چو بینند در گل خر خارکش

(سعدی، 1361، 246)

 

در حکایت زیر نیز سعدی همین مسئلة اخلاقی را در قالب حکایتی دیگر با زبانی گیرا بیان می‌کند، و اتفاقاً مخاطب این حکایت، خود سعدی است:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

 

چنان آسمان بر زمین شد بخیل

که لب تر نکردند زرع و نخیل

 

بخوشید سرچشمه‌های قدیم

نماند آب جز آب چشم یتیم

 

نبودی به جز آه بیوه‌زنی

اگر بر شدی دودی از روزنی

 

چو درویش بی برگ دیدم درخت

قوی بازوان سست و درمانده سخت

 

نه در کوه سبزی نه در باغ شخ

ملخ بوستان خورده، مردم ملخ

 

در آن حال پیش آمدم دوستی

از او مانده بر استخوان پوستی

 

و گرچه به مکنت قوی حال بود

خداوند جاه و زر و مال بود

 

بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی

چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی

 

بغرید بر من که عقلت کجاست؟

چو دانی و پرسی سؤالت خطاست

 

نبینی که سختی به غایت رسید

مشقت به حد نهایت رسید؟

 

نه باران همی آید از آسمان

نه بر می‌رود دود فریاد خوان

 

بدو گفتم: آخر تو را باک نیست

کشد زهر جایی که تریاک نیست

 

گر از نیستی دیگری شد هلاک

تو را هست، بط را ز طوفان چه باک

 

نگه کرد رنجیده در من فقیه

نگه کردن عالم اندر سفیه

 

که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق

نیاساید و دوستانش غریق

 

من از بینوایی نیم روی زرد

غم بینوایان رخم زرد کرد

 

نخواهد که بیند خردمند ریش

نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

 

یکی اول از تندرستان منم

که ریشی که بینم بلرزد تنم

 

منغص بود عیش آن تندرست

که باشد به پهلوی رنجور سست

 

چو بینم که درویش مسکین نخورد

به کام اندرم لقمه زهرست و درد

 

یکی را به زندان درش دوستان

کجا ماندش عیش در بوستان

(همان، 245)

 

هر نکته‌ای از این دست، بار دیگر این پرسش را به ذهن می‌آورد که سعدی با آن نکته و پند و اندرز و بیدارباش که به انسان‌ها در هنگامه فاجعه و قحطی و جنگ می‌دهد، چگونه است که از حملات و تاخت و تاز و ویرانی‌هایی که مغولان در سراسر قلمرو همزبانان او انجام دادند، چنان‌که بایسته است یاد نکرده و در آن ابواب اظهارنظر نفرموده است؟

این نکته نیز قابل ذکر است که «سعدی از نظر بینش فلسفی نسبت به خیام و حافظ در درجه اهمیت کمتری قرار دارد و می‌توان گفت که در افکار سعدی تفکر فلسفی به حداقل می‌رسد و بیشتر فلسفه و جهان‌بینی وی اعتقادی است که این را می‌توان در مقدمه گلستان و سایر آثارش مشاهده نمود. سعدی در دورانی می‌زیسته که از قرن پنجم هجری طرز تفکر اشعری‌گرایانه و عرفانی کاملاً بر جامعه ایران و حتی حوزة تمدن اسلامی حاکم می‌شود و با حملة مغول در قرن‌های ششم و هفتم هجری به اوج خود می‌رسد. در این دوران علم و فلسفه محض کاملاً محدود می‌شوند و زمینة ابراز وجود پیدا نمی‌کنند. بدین‌گونه است که متفکران این دوران مانند مولوی، آثارشان کاملاً در خدمت عرفان قرار می‌گیرد و سعدی هر چند بسیار علمی و تجربی‌تر و واقعی‌تر از مولوی است، اما باز نمی‌تواند یا نمی‌خواهد که از این فضا بیرون آید. وی در زمان حیاتش به عنوان یک سخنور معروف شده و اکثر فرمانروایان و حاکمان سعی داشته‌اند که از تفکر و اندیشه وی استفاده کنند. بدین‌گونه است که سعدی سعی می‌کند مصلحت‌اندیشی نماید و نمی‌توان انتقادهایی از آن دست را که در آثار ناصرخسرو، خیام و حافظ در مورد جهان، زمین و آسمان و محیط اجتماعی وجود دارد - به خصوص محیط اجتماعی و حاکمان - در آثار او یافت. سعدی به شکل رو در رو و خطاب مستقیم انتقاد می‌کند و نمی‌توان با توجه به محیط اجتماعی زمانش از وی انتظار یک انقلاب را داشت و این مسئله در آثار و اشعارش کاملاً مشخص می‌باشد.» (شفیعیان، 1387)‌گونه است که سعدی سعی می‌کند مصلحت‌اندیشی نماید و نمی‌توان انتقادهایی از آن دست را که در آثار ناصرخسرو، خیام و حافظ در مورد جهان، زمین و آسمان و محیط اجتماعی وجود دارد - به خصوص محیط اجتماعی و حاکمان - در آثار او یافت. سعدی به شکل رو در رو و خطاب مستقیم انتقاد می‌کند و نمی‌توان با توجه به محیط اجتماعی زمانش از وی انتظار یک انقلاب را داشت و این مسئله در آثار و اشعارش کاملاً مشخص می‌باشد.» (شفیعیان، 1387)

 

سعدی، روحیة محافظه‌کاری و اندیشة جبرگرایی

شاید واکنش سعدی در مقابل حملة مغولان، برگرفته از دو عامل باشد:

1. اندیشة محافظه‌کارانة وی که در آثارش نمود بسیار دارد. سعدی تا جایی که ممکن است از ایستادن و مبارزه کردن پرهیز می‌کند و فقط زمانی به مبارزه می‌پردازد که مطمئن باشد از هر نظر از حریف جلو است. در غیر این‌صورت ترجیح می‌دهد دست از مبارزه بکشد و راه مصالحه را در پیش گیرد. در اینکه سعدی با خشونت و جنگ مخالف بوده است، تردیدی وجود ندارد. در نظر او برخی از این حوادث و جنگ‌ها در سطح کلان آن و خرابی و ویرانی‌ها را می‌توان با تدبیر پیشگیری کرد. آیا یکی از عوامل مهم هجوم مغولان سوء تدبیر و غرور خوارزمشاه در کشتن رسولان چنگیز نبود؟ در مواردی می‌توان شهری را با قبول ایلی و دادن باج و خراج از توفان بلا و جنگ در امان نگه داشت؛ کاری که نه تنها فرمانروای شیراز - که سدی از زر در برابر یأجوج کفر و هجوم مغول بر آورد - بلکه ملوک آل شنسب نیز انجام دادند. گفته می‌شود حاکمان فارس برای پرداخت باج و خراج شیراز زیورآلات حرمسرای خویش را نیز در ترازوی طمع مهاجمان نهادند و خود و مردمان شهر خویش را نجات دادند:

همی تا بر آید به تدبیر کار

مدارای دشمن به از کارزار

 

چو نتوان عدو را به قوت شکست

به نعمت بباید در فتنه بست

 

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند

به تعویذ احسان زبانش ببند

 

عدو را به جای خسک در بریز

که احسان کند، کند دندان تیز

 

اگر پیل زوری و گر شیر جنگ

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

 

چو دست از همه حیلتی در گسست

حلال است بردن به شمشیر دست

(سعدی، 1361: 262)

 

تا کار به زر بر می‌آید جان در خطر افکندن نشاید.

پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست

(سعدی، 1361: 198)

جنگ و زورآوری مکن با مست

پیش سرپنجه در بغل نِه دست

(همان: 204)

خلاف رأی سلطان رأی جستن

به خون خویش باشد دست شستن

 

اگر خود روز را گوید شب است این

بباید گفت آنک ماه و پروین

(همان: 103)

ناسزایی را که بینی بخت‌یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

 

چون نداری ناخن درنده تیز

با ددان آن به که کم‌گیری ستیز

 

هر که با پولاد بازو پنجه کرد

ساعد مسکین خود را رنجه کرد

 

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

 

عاقل چون خلاف اندر میان آید بجهد و چون صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان.

(همان: 214)

 

چو کردی با کلوخ انداز پیکار

سر خود را به نادانی شکستی

 

چو تیر انداختی بر روی دشمن

حذر کن، کاندر آماجش نشستی

(همان: 98)

 

ضعیفی که با قوی دلاوری کند، بار دشمن است در هلاک خویش.

سایه پرورده را چه طاقت آن

که رود با مبارزان به قتال

 

سست بازو به جهل می‌فکند

پنجه با مرد آهنین چنگال

(همان: 204)

 

2. اندیشة جبرگرایی وی که باعث تسلیم و رضا در مقابل حوادث زندگی است:

برانگیختم گرد هیجا چو دود

چو دولت نباشد تهور چه سود

(همان: 333)

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تأیید آسمانی نیست

(همان: 106)

اگر به هر سر موییت صد خرد باشد

خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد

(همان: 145)

 

«به نظر می‌رسد که گفتمان یا دیسکورس2 جبر و اختیار مخصوصاً در تحلیل پیروزی مغولان در قرون هفتم و هشتم سرانجام به این نتیجه منجر شده بود که شکست ایرانیان از مغولان خواست الهی بوده است. چنان‌که در مقدمة تاریخ جهانگشای جوینی (ص. 8) که توجیه شکست ایرانیان است، می‌خوانیم: «مخفی و مستور نماند که هرچه از خیر و

/ 0 نظر / 102 بازدید