بررسی مقایسه ای مفهوم «تنهایی» در اشعار نیما یوشیج و شفیعی کدکنی

مقدمه :
   واقع گرایی وانسان اندیشی شاعران معاصر بر محتوای شعر تأثیری شگرف داشت آن چنان که شاعران معاصر حتّی در بیان حالات درونی خویش نیز از «انسان» و «اجتماع» غافل نماندند واز آن سخن گفتند، تنهایی یکی از این بن مایه هاست که به تناسب تغییر نگاه شاعران معاصر دگرگونی پذیرفته است، براساس این فرضیه که نیما یوشیج وشفیعی کدکنی به عنوان شاعران نظریه پرداز نگرش دیگری را نسبت به این مفهوم یافته اند، این نوشتار تلاش کرد تا اهدافی را نتیجه گیری کند:
1-هر دو شاعر از کدام زاویه به مفهوم تنهایی نگریسته اند؟
2-نگاه آن ها به مفهوم تنهایی چه شباهت ها وتفاوت هایی یافته است؟
   براساس مطالعه ای که بر نقدهای انجام گرفته بر اشعار هر دو شاعر صورت گرفته است، چنین پژوهشی تا به حال انجام نگرفته است، اهمیّت این پژوهش از این جهت است که دگرگونی نگرش دو شاعر معاصر را نسبت به مفهوم «تنهایی» به ارزیابی می گذارد.
تنهایی در شعر نیما یوشیج
   تنهایی، مفهومی است که می تواند نمایانگر خاطرآزرده ی شاعر باشد: «دوستان من یکایک مثل توللی به  من گرویدند و همین که  سفره  را خالی دیدند،گریختند، من  در «قصه ی  رنگ  پریده» این صنف¬ها را وصف کرده ام.»(یوشیج،1388الف:237)،گاه، این تنهایی بیانگر بدبینی شاعر است: «امّا من فراموش نمی کنم، تمام افرادی را که به من نزدیک شدند، برای خیانت بود، برای نفع خودشان بود ... تمام افراد دزد و وطن فروش و خائن و بی ایمان و نانجیب، هرکس باید تنها بشود و  تنها بمیرد.» (یوشیج،1388ب:534) و گاه  نشانگر تأثّرات  اجتماعی  او همچنان  که درآذر1332می گوید: «افسوس چقدر وحشتناک است، انسان بی پناه، انسان بی درمان، انسان بی یاور.» (یوشیج، 1388الف: 21) امّا لحظاتی نیز پناهگاه اندیشیدن های شاعر است.
   نیما در «خانواده ی  سرباز»، تنهایی زنی را به تصویرمی کشد که باید به زمزمه های فقر گوش بسپارد: «ای خدا! یک  زن، یک زن تنها/این فقارت ها! این  حکایت ها،/ مرد مثل تو، نان ندارم من، بس که بی-تابم، جان ندارم من.»(یوشیج،1389: 132)؛زمانی نیز  پرندگان  را مظهری از تنهایی خود می یابد و فکرهای دریایی  را می جوید: «لیک مرغ جزیره های کبود،/ در همین دم که او به تنهایی/سینه خالی ز فکر بود و نبود/ می کند فکرهای دریایی.»(همان:162)؛ «غراب»(همان:328) نیز «تصویری از شاعر و تنهایی او بر ساحل  خاموش و ساکت دریاست.»(پورنامداریان،1377: 122)در واقع «تنهایی برای او فرصتی است تا با طبیعت درآمیزد و به شناخت اشیاء پیرامون بکوشد.»(رحیمی،1370: 155)
   نیما در «قلعه ی سقریم»، والایی آسمان را حاصل  تنهایی او می داند:«آسمان را که جمله والایی ست /دیده باشی  که هم ز تنهایی است.»(یوشیج،1389: 271)، تنهایی  که  در «سریویلی» چهره  می گشاید تنهایی آرمانی شاعر است که می تواند درآن فکرهای بارور خود را جست وجو کند: «من به تنهایی به نیروی هزاران مرد می کوشم./ قطره ی ناچیز را مانم ولیکن/ همچنان دریای طوفان زا به دل همواره می جوشم./ من به نیرویی که دارم دردناک این خاکدان درهم بکوبیده،/ وز غبارکوفته هایش دگرسان خاکدان را می نهم بنیان./ پس بجنبانم./ بر فرازکوه ها و درّه های غمفزای زعفرانی چهره ی آن/ زندگانی دگرسان تر. / چون منم تنها/فکر من هست  از من. امّا/ هیچم این نیروی پنهانی نمی-میرد./آتش بیهوده ی دونان/در درون من نمی گیرد.»(همان:393)
   «اندوهناک شب»، تصویرکسانی است «که زنده اند ولی  زندگان،  او را به  زندگی راهی  نداده اند.» (ر.ک ،همان:414)، تصویر تنهایی انسان است، انسانی که خواسته است، بازگشتی دوباره داشته¬باشد امّا همدلی را نمی بیند پس با دلتنگی اش که با دلتنگی شب درآمیخته است، به سوی مردمانی بازمی-گرددکه  آن ها نیز مثل او چهره شان را از مردم نهان می دارند و دیگر حرف هایشان برای مردم آشنانیست.(ر.ک،همان:415)، این شعر می تواند حکایت لادبن باشد، آن داستانی که  شراگیم یوشیج از بازگشت او به وطن و برگشت اندوهناک او به   شوروی می گوید.(ر.ک،یوشیج،1388پ:307)، گویی نیما داستان  لحظه ی  غمگینی را می سراید که  برادر را بدرقه می کند و «نشانی اش را در سایه ها می جوید.»(ر.ک،یوشیج،1389: 416)
   تنهایی پویاوغمگین شاعردر«مهتاب»ازجلوه ای ویژه برخورداراست:«دست هامی سایم/تادری بگشایم/بر
عبث می پایم/که به درکس آید/در و دیوار بهم ریخته شان/ بر سرم می شکند.»(همان:664)، «پاس ها از شب گذشته است، تنهایی انسان را روایت می کند: «پاس ها از شب گذشته است./ میهمانان جای را کرده اند خالی.دیرگاهی است/ میزبان در خانه اش تنها نشسته./ در نی آجین جای خود بر ساحل متروک می سوزد اجاق او/ اوست مانده. اوست خسته./ مانده زندانی به لبهایش/ بس فراوان حرف ها امّا/ با نوای نای خود در این  شب تاریک پیوسته/چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند/میزبان در خانه-اش تنها نشسته.» (همان:785)
تنهایی در شعر شفیعی کدکنی
   چشم انداز گسترده ی مفهوم «تنهایی» در شعر شفیعی کدکنی، بیانگر این است که او به این  مفهوم از زاویه های مختلف نگریسته است، گاه شکست رؤیاهای ملّی، تصویری از تنهایی را در شعر او برانگیخته است و گاه تنهایی انسان او را رنجانده است، لحظاتی تنهایی آرمان اوست و زمانی پویایی، او را از دام تنهایی می رهاند و گاه  در پیرامون خود، «افسانه ی تنهایی »اش  را می جوید، امّا در این گستردگی، طبیعت،
آینگی  خود را از او نمی گسلد و پژواک اندیشه هایش را در خود می پراکند.
   در «مرثیه ی درخت»، شاعر،تنهایی قهرمان ملّی (مصدق) را چنین به تصویر می کشد: «دیوار،/ دیوار بی کرانی تنهایی تو-/ یا/ دیوار باستانی تردیدهای من/ نگذاشت شاخه های تو دیگر/ درخنده ی سپیده ببالند.» (شفیعی کدکنی،1388ب:40) ؛ «کوچ تنهایی»، در «خطّی ز دلتنگی»، حکایت تنهایی مبارزانی است که آرمان هایشان به بن بست بی سرانجامی می رسد و: «همچنان در کوچ تنهایی/ باز دیگر بار/ ما ز زندانی به زندانی ز زنجیری به زنجیری/ در شب خاموش خارایی.» (شفیعی کدکنی،1388ج:17) ؛ در «شبخوانی»، تنهایی قهرمان شعر (سیمرغ)، نیز چنین  جلوه ای  دارد و نمودی از ناامیدی ها و دلتنگی های شاعر است، در واقع «موقعیت آرمان خواهانه، ذهن [او] را همواره در دوسوی امیدهای وسیع و نومیدی-های گسترده در نوسان نگه می دارد.» (عابدی،1381: 98)، امّا او در این  شعر به  یپشروی (سیمرغ)  دل-بسته است: «تیر زهرآگین  طعنش  مانده  در چشمان/ تکیه داده  خسته جان، بر نیزه ی تنهایی اش بی کس/ هیچش آن دستان خون آلوده/ پنداری/ به فرمان نیست./ ... /درگذار باد/ می زند فریاد:/ «-از ستیغ آسمان پیوند البرز مه آلوده/ با حریر رازبفت قصّه های  دور،/ بال بگشا ی  از کنام خویش/ ای سیمرغ رازآموز! / بنگر این جا در نبرد این دژآیینان/ عرصه بر آزادگان تنگ است/ کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است / روزگار رنگ و نیرنگ است.» (شفیعی کدکنی،1388ذ:34-35)
   در «آیینه ی جم»، که: «هرگوشه ای از این حصار پیر/ صد بیژن آزاده دربند است/ خون سیاووش جوان در ساغر افراسیاب پیر/ می جوشد./ خونی که با هر قطره اش صد صبح پیوند است.» (همان:48)، شاعر از «موبد آتشگه خاموش»، می خواهد که «آیینه ی جم» را باز به  گردش آورد: «تا بنگرم در ژرفنای این حصار شوم/ یاران رستم را./ امشب درون  سینه ی  من موج  طوفان هاست/ سیلاب  خون/ در بستر رگ های  من جاری ست/ امشب درین  صحرای بی فریاد، روح من/ چون عصمت   آیینه  ها تنهاست.» (همان:47)، اسارت
هم رزمان شاعر در مسیر مبارزات سیاسی  و اجتماعی، برای شاعر زمینه ساز تنهایی بی فریادی شده¬است.
   تنهایی آرمانی در شعر او از آن مردی است که: «چتری از آواز بر سر، زیر باران رفت مرد/ زیر بارانی
 پر از اندوه یاران رفت مرد.» (شفیعی کدکنی،1388ر:79)، مردی  که در «ظلمت یک رنگ»، به  سوی «قلب طوفان»، می رود و: «غیرآوازی که بر لب داشت همرازی نیافت/ همره آواز و رازش رهسپاران رفت مرد/ ای خوشا تنهائیی زین سان پر از آواز و راز/ رفت و تنها و هزاران در هزاران رفت مرد/ شیشه ی تنهایی معصوم او را یادها/ شست وشو دادند و همچون روح باران رفت مرد/ همچو ابر شعر نیما، یکّه و تنها، ولی/ «سوگواران در میان سوگواران» رفت مرد.(همان:80)
   «سرودستاره»، سرود تنهایی آدمیان است: «ستاره می گوید:/ دلم نمی خواهد، غریبه ای باشم/ میان آبی ها. / ستاره می گوید:/ دلم نمی خواهد، صدا کنم امّا، هجای آوازم/ به شب درآمیزد، کنار تنهایی/ و بی خطابی ها.» ( شفیعی کدکنی،1388الف:38) شاعر در دیباچه ی «مثل درخت در شب باران»، نیز از «تنهایی برهنه و انبوه » انسان می گوید: «مثل درخت در شب باران، به اعتراف/ با من بگو، بگوی صمیمانه، هیچ گاه/ تنهایی برهنه و انبوه خویش را/ یک نیم شب،/ صریح،/ سرودی به گوش باد؟» (شفیعی کدکنی ، 1388ز:15)
   شاعر،در «باغ میرا»، باغی  که  پاییز در خون او آوازمی خواند، به «لحظه ی  ناگهانی» (مرگ) و تنهایی خود می اندیشد: «ای روشن آرای چراغ لالگان،/ در رهگذار باد!/ با من نمی گویی/ آن آهوان شاد و شنگ تو/ سوی کدامین جو کنارانی گریزان اند؟/ ... / من دانم  و/ تنهایی باغی/ که رستنگاه آوای-هزاران بود،/ وینک/ خنیاگرش خاموش / و آرایه اش/ خونابه ی برگان پاییزاست.» (همان:23)، در «ستاره ی دنباله دار»، شاعر زمانی که سایه ی «لحظه ی ناگهانی» و همیشگی مرگ را با خود همراه می-بیند، خود را تنها نمی یابد: «نقابیت بر روی و همراه من/ همی آیی و با تو تنها نیَم/ ولی کاش  می شد بدانم کجا/ نقابت ز رخساره یک سو شود/ درآن لحظه ی ناگهانی مرا؟» (شفیعی کدکنی،1388د:49)
   در شعر «از زبور تنهایی»، شاعر از تنهایی حاصل از بی پناهی سخن می گوید: «تنهایی ای/ آن سان که حتّی سایه ات با تو/ گاه آید و گاهی نمی آید،/ در بی پناهی ها.» (شفیعی کدکنی،1388ز:54)؛ در «از زبان برگ»، او در جست وجوی «تنهایی ارغوان» است ؛ زیرا می تواند «بر یال گریوه های دشت دور»، «خلوت بامدادی باران»، را ببیند و سلام روشن «خروس صبح» را پاسخ گوید. (ر.ک،شفیعی-کدکنی،1388ب:47) ؛ و شعر «ملال»، حکایت تنهایی هایی است که شاعر برای رهایی از آن به پویایی می اندیشد: «در کنار جوی/ من نشسته،/ آب در رفتار./ در تمام هفته،/ خسته،/ انتظار جمعه را دارم/ در تمام جمعه باز از فرط تنهایی/ انتظار شنبه است و کار.../ من نشسته/ آب دررفتار.»(همان:63-64)
   معشوق،«گل سایه رست چمنزار تنهایی» شاعر است: «در زیر باران ابریشمین نگاهت/  بار دگر/ ای گل
سایه رست چمنزار تنهایی من!/ چون جلگه ای سبز و شاداب گشتم./ در تیرگی های بیگانه با روشنایی/ همراز مهتاب گشتم.» (شفیعی کدکنی،1388ذ:50) و شاعر، «افسانه ی تنهایی» خود را از «تنهایی بی-آشنا»ی خانه ی متروک، می شنود: «همه ایوان و صحن خانه خاموش/ همه دیوارها درهم شکسته/ به هرطاقش تنیده عنکبوتی/ به روی سقف، گرد غم نشسته./ چنین ویرانه افتاده ست و بی کس/ خدایا این همان کاشانه ی ماست؟/ درین تنهایی بی آشنایش/ مگرتصویری از افسانه ی ماست؟»(همان:58)
نتیجه
   تنهایی،  مفهومی  است  که  می تواند  نمایانگر خاطر آزرده و بدبینی نیما باشد و گاه نشانگر تأثّرات
اجتماعی او، امّا لحظاتی نیز پناهگاه اندیشیدن های شاعر است ؛ نیما در «خانواده ی سرباز»، تنهایی زنی را به تصویر می کشد که باید به زمزمه های فقر گوش بسپارد، زمانی نیز پرندگان را مظهری از تنهایی خویش می یابد و فکرهای دریایی را می جوید و در «قلعه ی سقریم»، والایی آسمان را حاصل تنهایی او می داند و در «سریویلی»، از تنهایی آرمانی خویش می گوید و اندیشه های بارور را می جوید ؛ «اندوهناک شب»، تصویر کسانی است که زنده اند ولی زندگان  آن  ها را به زندگی راهی نداده اند ؛ «پاس ها از شب گذشته است» نیز تنهایی انسان را روایت می کند و تنهایی پویا و غمگین شاعر در «مهتاب» از جلوه ای ویژه برخوردار است.
   چشم انداز گسترده ی مفهوم «تنهایی»، در شعر سرشک، بیانگر این است که او به این مفهوم از زاویه-های مختلف نگریسته است، گاه شکست رؤیاهای ملّی، تصویری از تنهایی را در شعر او برانگیخته است و گاه تنهایی انسان، او را رنجانده است، لحظاتی تنهایی آرمان اوست و زمانی پویایی او را از دام تنهایی می رهاند و گاه در پیرامون خود، «افسانه ی تنهایی»اش را می جوید امّا در این گستر دگی طبیعت، آینگی خود را از اونمی گسلد و پژواک اندیشه هایش را در خود می پراکند.
   در«مرثیه ی درخت»، شاعر، «دیوار بی کرانی تنهایی» قهرمان ملّی (مصدق) را به خاطر «دیوار باستانی تردیدها» می داند و «کوچ تنهایی» در «خطّی ز دلتنگی»، حکایت تنهایی مبارزانی است که آرمان-هایشان به بن بست بی سر انجامی می رسد ؛ در «آیینه ی جم»، شاعر، تنهایی بی فریاد خویش را به خاطر اسارت هم رزمانش در مسیر مبارزات سیاسی –  اجتماعی روایت می کند و تنهایی آرمانی در شعر او از آن مردی است که در «ظلمت یک رنگ» به سوی «قلب طوفان» می رود ؛ «سرود ستاره»، سرود تنهایی آدمیان است و در دیباچه ی «مثل در خت در شب باران»، از «تنهایی برهنه و انبوه» انسان سخن می-گوید ؛ شاعر در «باغ میرا»، به «لحظه ی ناگهانی» (مرگ) و تنهایی خود می اندیشد و در «ستاره ی دنباله دار»، شاعر زمانی که سایه ی «لحظه ی ناگهانی» و همیشگی مرگ را با خود می بیند، خود را تنها نمی یابد ؛ در شعر «از زبور تنهایی»، شاعر از تنهایی حاصل از بی پناهی سخن می گوید و در «از زبان برگ»، او در جست وجوی تنهایی ارغوان است ؛ زیرا می تواند «بر یال گریوه های دشت دور»، «خلوت بامدادی باران» را ببیند و سلام روشن «خروس صبح» را پاسخ گوید و شعر«ملال»، حکایت تنهایی هایی است که شاعر برای رهایی از آن به پویایی می اندیشد، معشوق «گل سایه رست چمنزار تنهایی شاعر» است و شاعر، «افسانه ی تنهایی» خود
 را از «تنهایی بی آشنا»ی خانه ی متروک» می شنود.
   شعرهر دو شاعر  نه تنها روایتگر تنهایی فردی آن هاست بلکه تنهایی انسان و اجتماع را نیز بازگو می کند ،نیما وسرشک تنهایی آرمانی را در شعر خویش جسته اند وشفیعی کدکنی گسترده  تر به این مفهوم اندیشیده است.

 فهرستمنابع:                                                                                                                                                                                                                                                      
1.پورنامداریان، تقی(1377)، خانه ام ابری است، ج اوّل، تهران:سروش.
2.رحیمی، رضا(1370)، بدون مقدمه  در نقد و تفسیر ادبیات  معاصر، چ اوّل، تهران: ماهور.    
3. شفیعی کدکنی،محمدرضا(1388الف)، از بودن  و سرودن، چ نهم، تهران:سخن.
 4.ــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388ب)،از زبان  برگ،چاپ دهم،تهران:سخن.
 5.ــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388ج)، خطّی ز دلتنگی، چ ششم، تهران:سخن.
6.ــــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388د)،ستاره ی دنباله دار،چ ششم،تهران:سخن.
7.ـــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388ذ)،شبخوانی،چ نهم،تهران:سخن.  
8.ـــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388ر)، غزل برای گل آفتابگردان، چ ششم،تهران:سخن.
 9.ــــــــــــــــــــــــــــــــ(1388ز)، مثل  درخت درشب  باران، چ نهم،تهران:سخن.
10.عابدی،کامیار(1381)،در روشنی بارانها:تحلیلو بررسی اشعارشفیعی کدکنی،چ وّل،تهران:کتاب-نادر. 11.یوشیج،شراگیم(1388پ)،یادداشت های خط خطی(فکر نوشته های شراگیم یوشیج):یادداشت های روزانه نیمایوشیج،به کوشش شراگیم یوشیج،چ دوّم، تهران:مروارید
12.یوشیج،نیما(1388الف)، یادداشت های روزانه، به کوشش شراگیم  یوشیج، چ دوّم، تهران:مروارید. 13.ــــــــــــــ(1388ب)، برخی دیدگاه ها و داوری های نیما:تدوین میلاد عظیمی،پادشاه فتح (نقد و تحلیل ¬و گزیده ¬اشعار نیما)،چ  دوم،تهران:سخن.
14.ــــــــــــ(1389)، دیوان اشعار، تدوین سیروس طاهباز، چ دهم،تهران:نگاه. 

 

http://www.piadero.ir

/ 0 نظر / 115 بازدید