جلوه‌های مکتب وقوع و واسوخت در شعر وحشی بافقی

 

 

  مقدمه
شعر غنایی فارسی از آغاز تا کنون همواره شاهد دو جریان به ظاهر متضاد در دل خود بوده که یکی از آن به نام «سوخت» با پویایی هر چه بیشتر و دیگری یعنی «واسوخت» همواره با رعایت پاره‌ای محافظه‌کاری‌ها و وسواس‌ها از جانب شعرای ادب پارسی انتخاب و به شعر کشیده شده است. در مقام تعریف، شعر سوختی سروده‌ای است که شاعر در آن به طریق مهر گام نهاده و به هیچ قیمتی حاضر نیست به معشوق از گل نازک‌تر بگوید. در شعر سوختی اگرچه عاشق در آتشِ جفای محبوب می‌سوزد، ولی شیرینی حاصل از سوز عشق را با چیزی در دنیا معاوضه نمی‌کند. امّا شعر واسوختی نوعی اعراض از معشوق است و این اعراض ممکن است به بیزاری از معشوق نیز بیانجامد. نیز پیش از بسامد یافتن واسوخت در قالب مکتب واسوختی قرن دهم، رگه‌هایی از واسوخت در اشعار شاعران دورة خراسانی و عراقی وجود داشته و در طی این دوره‌ها، واسوخت‌سرایی تقریباً  هم‌راستا با هدف و قصد شاعران سوخت‌سرا صورت پذیرفته؛ به عبارتی شاعران واسوخت‌گو با هدف رام کردن دل معشوق، به سرایش اشعار واسوختی دست می‌زدند.

     در حالی که معدود نویسندگانی از جمله مرحوم گلچین معانی به بررسیِ وقوع و واسوخت‌ پرداخته‌اند و در این راستا نوشتارهایی در قالب کتب و مقالات گوناگون تنظیم گردیده است؛ امّا می‌توان گفت: عمده تمایز این متن با متون دیگر علاوه بر تنوع مثال‌های واسوختی آورده شده در آن، به مرکز توجّه قرار دادن اشعار واسوختی وحشی بازمی‌گردد. بیان نوع ارتباط وقوع و واسوخت، ریشه‌یابی علّت تمایل شاعران از سوخت به واسوخت، تقسیم بندی انواع واسوخت و بررسی هدف و الگوی شکل‌گیری آن از دیگر تفاوت‌های این نوشتار با متون گذشته‌ای است که در این خصوص تدوین گردیده است.

عشق در اشعار وحشی

لازمة درکی درست از اشعار وحشی و بررسی جلوه‌های وقوع‌گویی و واسوخت‌سرایی‌های او در گرو بررسی هر چند اجمالی عشق در اشعار وحشی است. او در آغاز داستان فرهاد و شیرین این‌گونه به شرحِ عشق می‌پردازد:

یکی میل است با هر ذرّه رقاص
اگر پویی ز اَسفل تا به عالی
ز آتش تا به باد از آب تا خاک
همین‌میل‌است‌اگر دانی، همین میل
از این میل است هر جنبش‌که بینی
غرض کاین میل چون گردد قوی‌پی
وجود عشق کش عالم طفیل است
نبینی هیچ جز میلی در آغاز
اگر یک شعله‌ور خود صد هزار است
شراری باشد اول آتش انگیز
مدارِ زندگی بر چیست، بر عشق

 

کشان هر ذرّه را تا مقصد خاص...
نبینی ذرّه‌ای زین میل خالی
ز زیر ماه، تا بالای افلاک
جنیبت در جنیبت، خیل در خیل...
به جسم آسمانی تا زمینی...
شود عشق و درآید در رگ و پی
ز استیلای قبض و بسط میل است
ز اصل عشق اگر جویی نشان باز
به اصلش بازگردی یک شرار است
کز استیلاست آخر آتشِ تیز...
رخِ پایندگی در کیست، در عشق...
(وحشی، 1384، ص814- 815)

از ابیات ذکر شده مشخّص می‌شود که وحشی نیز  همچون بسیاری از شاعران متفکّر پیش از خود، عشق را نیرویی بالقوه دانسته و همة آفرینش را از اسفل تا عالی بهره‌مند از عشق و طفیلی آن می‌داند. وی معتقد است اساس هر جنبش و حرکتی همین میل است و این میلِ بالقوه بر اثر برخی عوامل که همان عواملِ محیطی‌ است، در انسان به حالت بالفعل در‌می‌آید.

     سوالی که در اینجا رخ می‌دهد این است: به راستی عشقی که وحشی در اشعارش به آن اشاره می‌کند، حائز چه کیفیّتی است؟ آیا او همچون عارفان به عشق نگرشی عرفانی داشته و معشوق را آسمانی قلمداد ‌می‌کند؟ یا اینکه عشق را در نهاد معاشیق این دنیایی می‌یابد؟ و یا همچون حافظ به جمع و تلفیق این دو قطب پرداخته و عاشقانه-عارفانه‌سرایی می‌کند؟ نظر نگارنده چنین است که وحشی در اشعارش بازتاب دهندة عشق به معاشیق زمینی است. ولی کیفیّت عشق در وجود این شاعر به گونه‌ایست که وی حقیقتِ عشق زمینیِ خویش را دروغین، کذایی و مجازی نمی‌داند و بر خلاف آن گروهی که از همان ابتدا عشق را  به دو سطحِ کلی یعنی حقیقی و مجازی تقسیم کرده و عشق انسان به انسان را مجازی قلمداد می‌کنند، معتقد است که عشق حقیقی ولو از  نوع انسانی نباید مجازی خوانده شود.        

مطلب قابل اشارة دیگر این است: انسانی که با نگرش عشق محور زندگی ‌می‌کند، در هر مرحله از زندگی دیدگاهی آکنده از عشقِ محض،نسبت به معشوق آن وقتِ خود دارد  و انسان تنها با تجربه نمودن و بهره‌مندی ازعشق به یک معشوق است که می‌تواند بفهمد آیا عشق کامل‌تری می‌تواند در زندگی او شعله برافروزد یا نه!

نیز باید در نظر داشت بنا به عقیدة وحشی الزام حصولِ تجربه از عشقِ معشوق قبلی آنقدر بالاست که وی همان عشق پیشین را در جایگاه خودش حقیقی می‌داند. اجتماع این آرای عاشقانه از دیدگاه وحشی در ابیات نخستین یک غزل او به چشم می‌آید: 

اسیر جلوة هر حسن عشقبازی هست
ز هر دری که نهد حسن، پای ناز برون
اگر مکلّف عشقی، سرِ نیاز بِنه
چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست

 

میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست
بر آستانة‌ آن ‌در، سَرِ نیازی هست
که‌هرکه‌هست‌به‌کیش‌خودش‌نمازی‌هست حقیقتی پَسِ هر پردة‌ مجازی‌هست...
 (همان،ص 201)

وقوع گرایی

اینک بعد از اشاره‌ای اجمالی به عشق در اشعار وحشی نوبت به شرحی مبسوط از اشعار وقوعی و واسوختی این شاعر‌ می‌رسد. مکتب وقوع «در ربع قرن دهم شکل گرفت و در نیمة دوم همان قرن به اوج خود رسید و تقریباً تا ربع اوّل قرن یازدهم ادامه داشت». (شمیسا، 1382، ص270)  این شیوه، چاره‌ای بود که پاره‌ای از شاعران برای رهایی از قید ابتذال و تکرار اندیشیده بودند، تا بدین حربه شعر اندکی از بند جنبه‌های انتزاعی رها شده و قامت خم شده‌اش در زیر بار سنن ادبی با ساده‌گویی‌ها راست گردد. ازین رو حقیقت‌گویی آن هم صرفاً بین دو قهرمان اصلی اشعار عشقی یعنی عاشق و معشوق رواج یافت که یکی از جنبه‌های این واقع‌گویی انعکاس عشق‌بازی‌های برخی از شعرا در ارتباط با معشوق مذکر است.(همان‌جا‌)

    جریان وقوع‌گویی به نحوی تا امروزه هم مورد توجّه شاعران واقع شده است.در حالی که برخی از ادبا و محققین[1] گویند بابافغانی واضع مکتب وقوع بوده، ولی گروهی دیگر معتقدند لسانی شیرازی ایجاد کنندة این مکتب ادبی است و مرحوم گلچین معانی، شهیدی قمی را در این امر متقدّم بر شرف جهان می‌شمارد. در هر صورت گویند این مکتب بعد از میرزا شرف جهان در میان برخی ادبا شیوع بسیاری یافت؛ چنانکه برخی وقوعی تخلّص کردند.[2] از شاعران معروف این مکتب می‌توان به میرزا شرف جهان قزوینی، شهیدی قمی، وحشی بافقی، محتشم کاشانی و ... اشاره کرد.(همان، ص271)

امّا در اصل وقوع‌سرایی همچون واسوخت‌گویی در خلال ابیاتی پراکنده در دل دیوان شاعران پیش از قرن دهم نیز یافت می‌شود. وقوع‌سرایی بیشتر به معنی پیشه گرفتن طریق و شیوه‌ای از سخن است که مخاطب به محض شنیدن، به خاطر ایجاد حس صمیمیّت در لحن، گفتار و بیان پاره‌ای ریزه‌کاری‌ها در روابط عشقی، آن شعر را باور می‌کند و حقیقت می‌پندارد. به طور دقیق‌تر باید گفت اینگونه اشعار می‌تواند در عالم واقع برای شاعر افتاده و یا اینکه دستِ کم شاعر آن را در دنیای خیال درک کرده باشد.

رودکی پدر شعر پارسی در یک رباعی می‌سراید:

آمد بر من که؟ یار، کی؟ وقت سحر
دادمش دو بوسه بر کجا ؟ بر لبِ تر

 

ترسنده ‌ز که؟زخصم،خصمش‌که؟پدر
لب‌بُد؟نه،چه‌بُد؟عقیق،چون‌بُد؟چوشکر

(رودکی،1363، ص70)

و مولانا در دیوان شمس خطاب به محبوب خویش می‌گوید:

ببستی چشم یعنی وقت خواب است

 

نه‌خواب‌است‌این‌حریفان‌را‌جواب‌است
 (گلچین معانی ،1374، ص4-5)

و سعدی که به قول آزاد بلگرامی خال خال وقوع سرایی هم دارد، می‌سراید:

دل‌و‌جانم‌به‌تومشغول‌ونظردرچپ‌و راست

 

تا نگویند حریفان که تو منظور منی

(همان‌جا)

این اشعار نمونه‌هایی محدود از وقوع‌سرایی است که پیش از قرن دهم سروده شده. اساساً در شعر وقوعی کلی‌گویی‌های عاشقانه کنار زده می‍‌‌شود و معشوقی توصیف می‌گردد که سیمایی جزئی و به عبارتی شخصی‌تر دارد.

نشستم دوش در کنجی که سازم
در آن ساعت حکیمی در گذر بود
پریشان حال او بودم در آن وقت
به من گفتا که دارویی مرا هست
بیا تا بر سرت پاشم که روید
کشیدم از جگر آهی و گفتم
«زمین شوره سنبل بر نیارد

 

سرِ َکل را به زیر فوطه پنهان
مرا چون دید زان‌سان گشت خندان
ز فعل او شدم از سر پریشان
کز آن دارو سرِ کَل راست درمان
تو را موی سر از خاصیّت آن
مگر نشنیده‌ای حرف بزرگان
در او تخم عمل ضایع مگردان»
(وحشی، 1384، ص56)

     در خصوص غزل وقوعی قرن دهم مخصوصاً غزلیّات وقوعیِ وحشی گفتنی است، اگرچه غالباً کاربرد غزل وقوعی بیان ریزه‌کاری‌های روابط عاشقانه است، امّا شاعری همچون وحشی بافقی گاهی و آن هم به ندرت، وقوع‌سرایی‌های غیرعاشقانه دارد و در این وقوع‌سرایی‌ها از سیمای ظاهری خود، فقر، غم حاصل از احساسِ تنهایی و روحیة حساسش سخن می‌گوید. وی که بنا به گفته‌ها ،سری کَل و سیمایی نازیبا داشته اینگونه در قطعه‌ای از این موضوع یاد می‌کند:

بر اساس پیش‌گفتار نسبتاً مفصلی که حسین آذران بر دیوان وحشی بافقی می‌نویسد، این شاعر گویا در سراسر زندگی خویش همسری نداشته و بیشتر با دلبران پنداری و خیالی، دل را  خوش می‌داشته است! چنان که در غزلی می‌سراید:

یک همدم و هم‌نفس ندارم
گویند بگیر دامنِ وصل
دارم هوس و نمی‌دهد دست

 

می‌میرم و هیچ‌کس ندارم
می‌خواهم و دسترس ندارم
آن نیست که این هوس ندارم...
(همان، ص335-336)

     وحشی در قصیده‌ای غم حاصل از فقر و عزلت و تنهایی خویش را به صورت شکایت از روزگار و سرنوشت بیان داشته و می‌سراید:

ای فلک چند ز دیدار تو بینم آزار
چند ما را ز جفای‌تو دَوَد اشک به روی
سنگباران شدم‌از دستِ‌غمِ‌دهر و هنوز چند باشم به غم و غصّة ایام، صبور

 

من خود آزرده دلم،‌بادل‌خویشم بگذار
ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار...
 بختِ سرگشته‌ام از خواب نگردد بیدار
چند گیرم به سر کوچة اندوه، قرار
(همان،ص459)

      وی در غزلی اینگونه از عُزلت و گوشه نشینی خود یاد می‌کند:

عزلت ما شده سرتاسر دنیا مشهور
پایه آن یافت  که‌گردید مجرّد ز همه

 

قاف تا قاف ُبوَد عُزلت عنقا مشهور
هست آری‌به‌فلک‌رفتن‌ عیسا مشهور...
(همان،ص280)

     همان‌طور که عیان است وحشی-‌ شاعرِ عشق- تمهید هر سخنش برای عشق و خاتمة هر سخنش با عشق است. وی که دیوانش آکنده از وقوع‌گرایی‌های عاشقانه می‌باشد [3]  به سخن گفتن از نیازی که پرده‌در حیاست و بیان احساساتش در آغاز عشق ورزی به یک محبوب و شرح دلدادگی‌ تا رسواییِ برملا شدن عشقش پرداخته امّا بی‌سابقه است که  در میان این سخنان جوان‌پسند، گره‌ای از راز عشق نگشوده و رهنمودی پیرانه و پخته نکرده‌باشد.     

     از آنجا که عمدتاً مضامین شعری مخصوصاً مضامین غزلی، عرصه‌ای برای بروز احساسات پیچیده و تو در توی  عاشقانه می‌باشد؛ هیچگاه نمی‌توان مرزبندی و تقسیم‌بندی بسیاردقیق و جامع و مانعی از عاشقانه‌گویی‌ها ارائه داد. امّا اگراندکی با تسامح و کل‌نگری برخورد کنیم، در آن صورت می‌توانیم شعر وقوعی عاشقانه را در  سه دسته جای دهیم : 1) شعراحساساتِ معتدل 2)شعرسوختی 3) شعر واسوختی.

1) شعر احساسات معتدل

     گفتنی است در اشعار احساسات معتدل بیشتر به توصیف زیبایی ظاهری معشوق پرداخته می‌شود. در این‌گونه اشعار چندان از حدّت سوز حاصل از غم عشق خبری نیست و در کل به مضامین سوختی و واسوختی تمایل نشان داده نمی‌شود. به عبارتی شاعران در آن اهل تهدید یا تملّق‌ نبوده و به هیچ روی از واسوخت سخن نمی‌رانند؛ بلکه تنها انعکاس دهندة عشقی اعتدالی هستند. وحشی می‌سراید:

می‌نماید چند روزی شد که‌آزاریت هست
چونی از شاخ گلت رنگی و بویی می‌رسد
در گلستانی چو شاخ گل نمی‌جنبی ز جا
عشقبازان رازداران همند از من مپوش
در طلسم دوستی‌کاندر تواش تأثیرنیست چارة‌خودکن‌اگربیچاره‌سوزی‌همچو توست بارِ حرمان بر نتابد خاطر نازک‌دلان

 

غالباً دل‌درکف ‌چون‌خود‌ستمکاریت‌هست
یا‌‌ به‌این‌خوش‌می‌کنی‌خاطرکه‌گلزاریت‌هست می‌توان‌دانست‌کاندر پای‌دل خاریت هست
همچو من بی‌عزّتی‌یا قدر و مقداریت‌هست
نسخه‌ها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
وای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست
 عمر من‌ بر جان ‌وحشی‌نِه، اگر باریت‌هست
(همان، ص196-197)

     در حالی که در غزل‌های سبک عراقی تواضع و اظهار نیاز عاشق موج می‌زند؛ در اشعار معتدل وقوعی در انعکاس تصویر وقوعی خبری از خاکساری و نیاز وافر عاشقانه و بی‌تابی‌های بیش از حدّ شاعرانه نیست :

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
نوازشم به جواب سلام اگرچه نداد
به جذبة نگهی کز پیش کشان می‌برد
کرشمه‌ای که جنون آورد تعقّل آن

 

تواضعی که به ابرو کنند کرد و گذشت
تبسمی ز لبِ نوشخند کرد و گذشت
 چه‌صیدهاکه‌اسیر کمند کرد و گذشت
 بلای‌دانشِ‌صد هوشمندکردو گذشت...
(همان، ص 203)

    2) اشعار سوختی وقوعی:

     وحشی در سرودن اشعار سوختی وقوعی مقلّد طرز بابافغانی شیرازی است. «طرز فغانی برزخی است میان سبک‌ هندی و شعر دوره تیموری و سبک عراقی‌... و همین سبک بود که زمینه‌ را جهت بروز و ظهور سبک هندی توسط صائب آماده کرد».(ذوالفقاری،1369، ص 179)

     در زیر نمونه‌هایی از اشعار سوختی وقوعی را ذکر می‌کنیم:

نوید آشنایی می‌دهد چشم سخنگویت
بمیرم‌پیش‌آن‌لب،این‌چنین‌گاهی‌تبسّم‌کن
به‌رویت‌مردمان‌دیده‌راهست آن‌چنان‌میلی
شرابی‌خورده‌ام‌ازشوق‌و زور آورده‌می‌ترسم
ز آتش آب می‌جویم ببین فکر محال من
فریب غمزه‌امروز آنقدرخوردم‌که می‌باید
چه‌بودی‌گر‌ به‌ قدر‌آرزوجان‌داشتی‌وحشی

 

گرفته اُنس گویا نرمی‌ای‌با تندی خویت
بحمدالله که دیدم بی‌گره یک‌بار ابرویت
که‌ناگه‌می‌دوندازخانه‌بیرون‌تا سرِ کویت
که‌بردارد مرا ناگاه‌و بی‌خود‌ آورد سویت
 وفاداری طمع دارم از طبع وفاجویت
مجرّب‌بودهرافسون‌که‌برمن‌خواندجادویت

که‌کردی‌صدهزاران‌جان‌فدای‌یک‌‌سرمویت
(وحشی، 1384 ، ص207- 208)

       اظهار تواضع، عجز و بیتابی‌های عاشقانه از موضوعات تکراری اینگونه اشعار وقوعی است و شاید عمده وجه تشابه شعر سوختیِ وقوعی با غزلیّات سبک عراقی در این خصیصه‌ نهفته باشد.برای مثال:

سنایی عارف و شاعر قرن ششم می‌سراید:

. . .

از شیر فلک چه باک داریم
ما را سگ خویش خوان که تا ما

 

 

چون با سگ کویت آشناییم
 گوییم که شیر چرخ ماییم...
(سنایی، 1385، ص947)

وحشی نیز به تبعیّت از شاعران سبک عراقی می‌سراید:

در این‌فکرم‌که‌خواهی‌ماند‌بامن‌مهربان‌یا‌نه
گمان‌دارندخلقی‌کز توخواری‌ها کشم آخر بود هر آستانی‌را سگی،ای‌من سگ کویت

 

به‌من‌کم‌می‌کنی‌لطفی‌که‌داری‌این‌زمان‌یانه

عزیزمن‌یقین‌خواهد شدآخراین‌گمان‌یا‌نه... تومی‌خواهی‌که‌من‌باشم‌سگ‌آن‌آستان‌یانه...
(وحشی، 1384،ص 365)

      نمونة دیگری از اشعار وقوعی سوختی در غزلیّات وحشی شعر زیر است. وحشی در این شعر به دختری آرزو نام اشاره می‌کند که گویا وحشی دلباخته‌اش بوده. نکتة قابل اشاره اینکه: اگر چنین معشوقی در زندگی وحشی قطعیّت حضور داشته‌‌ باشد و این معشوقِ آرزو نام، صرفاً زاییدة خیال و آرزوهای دوردست شاعر نبوده باشد؛  می‌شود گفت که غزل زیر حاصل واقع‌گرایی است تا واقع‌نُمایی شاعرش:

 مصلحت‌دیده چنین‌صبر که‌سویش‌نروم
هست خوش مصلحتی لیک‌دریغا کو تاب
آرزو نامِ یکی سلسله جنبانم هست

 

ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
که یک امروز به نظّارة رویش نروم
خود به‌خود من‌به‌شکن‌گیری‌مویش نروم...       (همان، 315-316)

     3) اشعار واسوختی

      برای ورود به بحث واسوخت و بررسی جلوه‌های آن در شعر وحشی بافقی، نگارنده ابتدا به تعریفی اجمالی از واسوخت می‌پردازد و به این سوال پاسخ می‌دهد: آیا اشعار واسوختی وحشی اساساَ منافاتی با اندیشة عشق محور او دارد یا خیر؟ 

تعریف واژة واسوخت

واسوخت از مصدر مرکب مُرخّم و به معنی بیزاری و روی‌گردانی از معشوق می‌باشد. بنا به فرهنگ دهخدا از نظر ساختاری گاهی پیشوند «وا» بر سر فعل می‌آید که خلاف و عکس معنی فعل را می‌رساند. مثلاً «رفتن» و «وارفتن»، «کنش» و «واکنش» و همچنین است «سوختن» و «واسوختن».(رزمجو،1390: ص80)

     اگر چه سابقة اشعار واسوختی، به پیش از قرن دهم باز می‌گردد، امّا در اصل عُمر استعمال واژة واسوخت به قرن دهم می‌رسد. این واژه مخصوصاً در اشعار سبک هندی به کار رفته است. از نمونه‌های به‌کارگیری واژة واسوخت به معنی بیزاری و اعراض از معشوق، می‌توان به اشعار زیر اشاره نمود:

زود واسوزد ز عشق آتشین رخسارِ  گل

 

بلبل‌از این‌گونه ‌ناز باغبان‌خواهدکشید
(لغت نامه : ذیل واژة واسوختن).

افسرده مکن ز تابِ رشکم

 

واسوختنم شگون ندارد
(ذوالفقاری،1369، ص182)

 

دل‌ز‌ سودای‌سرِ زلف‌تو خواهد واسوخت

 

از سر مجمرم این‌دود به‌در خواهد رفت

(کلیم همدانی، 1369، ص300)

 

         

     در شعر کهن فارسی« اعراض اگر از جانب معشوق روی دهد، پسندیده و طبیعی است امّا در ادب پارسی اعراض از جانب عاشق، عجیب و غیر معمول است».( خدیور- فرجی‌فر، 1391 ، ص160) 

الگوی شکل‌گیری واسوخت

دو جریان سوخت و واسوخت مهّم‌ترین فرزندان وقوع‌گرایی به شمار می‌روند. شاعران در خَلق سوخت و واسوخت با دو شیوة حقیقت‌سرایی و حقیقت‌نمایی به بیان ریزه‌کاری‎‌های روابط عاشقانه می‌پردازند. البته تشخیص اینکه یک شعر حاصل حقیقت‌سرایی سراینده‌اش است یا خیر، وابسته به اطّلاع ما از تاریخ ادبیّات و نیز منوط به شواهد باقی‌مانده از روابط عاشقانة شاعری با معشوقی مشخّص در طول تاریخ است و این بدیهی است که به دلیل اشراف بیشتر ما بر زوایای زندگی شخصی شاعران معاصر، تشخیص حقیقت‌سرایی یا حقیقت‌نمایی بودن شعر معاصر امکان پذیرتر است تا تشخیص این امر در شعر

/ 0 نظر / 203 بازدید