خلاصه ی نوزده رمان ایرانی


2ـ جنایات بشر
ربیع انصاری 1308 (جیبی، 284 صفحه)
پس از « تهران مخوف» داستان‌های زیادی نوشته شد که درونمایه آن را سقوط دختران بی‌گناه در منجلاب فساد و فحشا تشکیل می‌داد. « جنایات بشر» یکی از این دست آثار و از جمله پرخواننده‌ترین آنهاست. صورت داستان و نیز اسلوب نثر آن ارزش خاصی ندارد و اغلب به گزارش اداری یا انشای مدرسه‌ای شبیه است.
خلاصه داستان از این قرار است: راوی حکایت در بیغوله‌ای در کرمانشاه زنی «بدریه» نام را مشرف به موت می‌یابد. زن یادداشت‌های خود را به او می‌سپارد. مطابق این یادداشت‌ها بدریه دختری است معصوم و چشم و گوش بسته که به اغوا و کمک دوست نامناسبش ا ز راه خانه در تهران ربوده و در شهرستان‌ها به فحشاء گمارده می‌شود. کشته شدن رئیسه فاحشه خانه بدست یکی از روسپیان عاصی فرصتی به بدریه می‌دهد تا بازمانده پیکر دردمند خویش را از خانه منحوس بدر آورد و در این بیغوله ساکن شود. در آخرین فصول کتاب، راوی حدیث، نامزد دختر را می‌یابد و دو عاشق در کنار هم جان می‌سپارند.
کتاب طبق رسم زمان سرشار از نوحه خوانی‌ها و نفرین‌های نویسنده و آدم‌های داستان خطاب به اجتماع منحط و عوامل فساد است. ولی هیچگاه به ماهیت ریشه‌ها و عناصر متشکله آن در اجتماع اشاره‌ای نشده است. مثلاً نویسنده ضمن یکی از پیام‌هایش قتل رئیسه فاحشه خانه را « بیهوده» تلقی می‌کند و پاداش « بد و خوب اعمال مردم» را به خداوند احاله می‌کند. در این صورت معلوم نیست که «اصلاح اخلاق عمومی» به عهده کیست؟
داستان در عین حال بازتاب اخلاقیات زمان است. تهمت و افترا‌زنی، تصور غلوآمیز و چشم بسته نسبت به خطرات رابطه جوانی، بیم از شهوت‌زدگی و افسارگسیختگی جامعه‌ای که گویی همه در آن دست به دست می‌دهند تا دامن عفت اشخاص نجیب و بی تجربه را لکه‌دار کنند. با این حال برخی از صحنه‌های کتاب، مثل وضع راه‌ها و مسافرت، جواز عبور و پست‌های پلیس، زندگی در خانه‌های فساد، روابط روسپیان و منشاء اجتماعی مشتریان، تصویری مبهم اما قابل استناد از روزگار گذشته به دست می‌دهد.

3- تفریحات شب
محمد مسعود 1311 (جیبی، 173 صفحه)
مسعود سه رمان دارد: تفریحات شب (1311)، در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) (گل‌هایی که در جهنم می‌رویند داستان گونه‌ای است که سبک اصلی مسعود را از دست داده است) اما آن سه رمان در واقع مکمل هم هستند و جمعاً طرحی کلی از سیمای زندگی و روابط اقتصادی و انسانی زمانش را با زبانی رک و بی پروا ترسیم می‌کنند. محیط این سه گانه کوچه و پسکوچه‌ها، میخانه‌ها، فاحشه خانه‌ها، بازارها، ادارات یا مدارس دلمرده است. آدم‌های قصه‌ها به امراض روحی و جسمی گرفتارند: بیماری‌های مقاربتی، سل، ترس از تنهایی، وحشت از آینده و میل به بی عاری و خودکشی. این آدم با اسامی مستعاری که بازگوی شخصیت شان است نامیده می‌شوند. در مورد زبان، روحیه و ریست طبقه تحصیل کرده آن سال‌ها آثار مسعود سند است و قول نویسنده گمنامی که در همان ایام اظهار عقیده کرده صحیح است که « در آتیه وقتی بخواهیم نمونه‌ای از زبان محاوره‌ای امروزی جوانان کم تربیت شده پایتخت به دست آوریم (تفریحات شب) به طور کامل حاجت ما را روا خواهد کرد»2 عیب مسعود مثل اغلب نویسندگان هم عصرش دخالت نویسنده و در واقع روضه‌خوانی او در لابلای داستان است. خلاصه صافی شده تفریحات شب را در این جا می‌آوریم، که به خصوص کثرت «عمل» را در کارهای مسعود نشان می‌دهد:
راوی داستان که معلم است، به همراه رفیقش در سالن رقص مهمانخانه‌ای در کوک مردم هستند.
راوی و رفیقش سیاه مست، از خیابان‌های غم‌انگیز می‌گذرند و به کافه بسیار شیکی قدم می‌گذارند. در این جا رفیقش بعضی از مشتریان کافه را که همه با کلاه‌برداری مال دار و سرشناس شده‌اند به او نشان می‌دهد.
با درشکه به فاحشه خانه می‌روند « محله کثیفی با مشتریانش، هزاران عمله، بنا، شاگرد دکان‌ها، عضوهای ماهی بیست تومانی ادارات، محصلین بی‌خانمان، در محله به چند نفر از رفقا بر می‌خورند، گوجه فرنگی، خرازی فروش، پکر ممیز نواقل، اسکلت شاگرد چاپخانه و فیلسوف پیر دیر». این‌ها را «لحیم بدبختی» به هم جوش داده است. در خانه‌ای نامزد سابق اسکلت را در میان فواحش می‌بینند.
پس از ساعتی وقت گذرانی سر خانم رئیس را کلاه گذاشته فرار می‌کنند.
یادی مبهم از گذشته، راوی داستان در موقعیتی که امکان دزدی کلانی داشته خودداری نشان داده است. برای او هنوز افسانه کهنه شرافت زنده است.
راوی به تجارتخانه یکی از دوستانش می‌رود و چند چشمه از معاملات پرنیرنگ بازاری را می‌بیند.
به عیادت منصور رفیق می‌رود. در اتاقی محقر و کثیف. منصور برنشیت حاد دارد.
به دیدار چند تن از دوستان به اداره شان می‌رود، رئیس کارمندان خاطی را جمع کرده و دشنام می‌دهد « پدر سوخته‌های سیراب خور، لش و لوش‌های ولگرد!»
دوستان اشتباهاً به خیال عشرت خانه، وارد یک خانه معمولی می‌شوند.
راوی به مدرسه می‌رود. توصیف وضع اسف بار محصلان. ورود مفتش معارف و نطق پرطمطراق و پوچ او.
راوی کتاب‌های درسی را ورق می‌زند که مطالبشان با زندگی بیگانه است. پیشخدمت حکم لغو قرارداد استخدامش را به دستش می‌دهد.

4ـ زیبا
محمد حجازی 1311 (قطع وزیری، 503 صفحه)
وقایع داستان قبل از سال 1300 شمسی اتفاق افتاده و سال‌ها بعد در زندان به شکل گزارش ماوقع از طرف شیخ حسین جهت وکیل مدافعش نگاشته می‌شود.
شیخ حسین روستازاده‌ای که جهت ادامه تحصیلات مذهبی به تهران آمده دلباخته زن هوسباز و آشوبگری به نام « زیبا» می‌شود. سودای سوزان جسم، او را مرحله به مرحله به تسلیم سنگرهای اعتقادات و اخلاقیاتش می‌کشاند. شیخ به خاطر زیبا تغییر لباس می‌دهد، به توصیه او زیردست یکی از عشاق دلدارش در اداره‌ای استخدام می‌شود. به فشار زیبا وارد خدعه‌ها و بند و بست‌های سیاسی می‌گردد، قلم بمزد می‌شود، و افتراهای سیاسی او باعث خودکشی دختری بی گناه می‌گردد. در این سقوط ارزش‌ها که شیخ حسین با آگاهی اما بدون قدرت مقاومت شاهد آن است، بر سر زیبا با دیگر دل باختگان می‌جنگد، نامزد عفیفش را به فحشاء می‌کشاند، رشوه می‌گیرد و اختلاس می‌کند، گاه مجاهد می‌شود و گاه مرتجع، گاه امروزی و گاه سنتی. به معنای کامل کلمه شیخ حسین بازیچه زیبا است.
فضای رمان سرشار است از هرج و مرج، مرض اداره سالاری، فساد و سقوط سردمداران قوم. روزگاری که رمز پیشرفت روابط پنهانی و خصوصی است، مردمی گرگ صفت و بی اصول، مردمی که بندی بند شلوار خویشند. خوشگلی بلا است و مایه پیشرفت. کتاب به روشنی نشان می‌دهد که چگونه سازمان مشروطیت به مان سبک استبدادی اداره می‌شود و سهولت‌های قانون، در جامعه‌ای که سرشار از خرافات و تبعیض و فریب است، چگونه فساد را تسهیل کرده است.
شخصیت زیبا خوب پرداخت شده، این روسپی اعیانی تا حدی شبیه نانا قهرمان کتاب امیل زولا است. البته زیبا باهوش‌تر است، چون جامعه شرقی زنان را تودارتر و آب زیرکاه‌تر بار می‌آورد. او یادآور عصر «عزیز کاشی»ها است که حتی در تغییر کابینه‌ها اعمال نفوذ می‌کردند.
شخصیت شیخ حسین، علاوه بر سوداوی مراجی و مالیخولیازدگی، نمایشگر شیخک‌هایی است که فرصت طلبانه، با وسائل غیرقانونی و نامشروع، خود را از اعماق اجتماع بالا می‌کشیدند و از گوشه حجره مدرسه بر کرسی مقامات تکیه می‌زدند. در عین حال تضاد درونی شیخ حسین جالب است. او آگاه است اما تن در می‌دهد تا بازیچه زیبا باشد. شیخ بین تقوای مدرسه و شهوت سوزان، حس ایثار و فرصت طلبی، آونگ وار نوسان می‌کند.
سبک حجازی در این رمان گزارش گونه است. یعنی ماجراها را به طور کلی می‌گوید و کم‌تر به توصیف جزئیات و سایه روشن‌های صحنه می‌پردازد، و اغلب در صدد ساختن زبانی خاص برای هر یک از آدم‌ها برنمی‌آید. و البته چون قصه از قول شیخ حسین نقل شده این شکل قابل توجیه است.
زیبا واقعگراترین اثر حجازی است.

5ـ دختر رعیت
م.ا. به آذین 1327 (رقعی، 168 صفحه)
«احمد گل» رعیت اهل گیلان هدایایی (سورسات) برای ارباب به شهر رشت می‌برد، دختر هفت ساله‌اش «صغری» نیز با او همراه است. در خانه ارباب یکی از مهمانان (حاج احمد آقا) که تاجر متمولی است ـ علیرغم بی میلی پدر ـ صغری را برای کلفتی خود انتخاب می‌کند.
اینک دختربچه همبازی بچه‌های ارباب است، اما از همان آغاز طعم تلخ تفاوت و تبعیض را می‌چشد و چون بزرگ‌تر می‌شود درست و حسابی خدمتکار خانه و جورکش خرده فرمایش‌های خانواده می‌گردد. صغری به شانزده سالگی می‌رسد. این ایام مصادف است با قحطی، پریشانی و آغاز نهضت جنگل در گیلان، که احمدگل یکی از شرکت کنندگان و پیشگامان آن است. حاج احمد گرچه رونق کارش را مرهون تأمین آذوقه ارتش‌های اشغالگر بیگانه است، اما در ظاهر از جنبش میهن‌پرستان حمایت می‌کند تا این که به راهنمایی احمد گل، جنگلیان انبار پنهانی آذوقه حاج احمد را می‌یابند و اجناس آن را بین مردم قحطی زده تقسیم می‌کنند. سرانجام پس از فعل و انفعالاتی، و پس از چند برخورد نظامی، قشون دولت مرکزی رشت را فتح می‌کنند و از همان آغاز دست به کار اعدام جنگلیان و سرکوب هواداران آن‌ها می‌شوند. شایع است که احمد گل نیز جزو معدومین است. فئودال‌ها و تجار محلی البته با این ارتش همکاری صمیمانه دارند.
مقارن این وقایع، مهدی پسر بزرگ حاجی که دلباخته صغری است چند بار سعی می‌کند به وی دست یابد، اما دختر جوان مقاومت می‌کند. مهدی از طریق ستایش قهرمانی‌های جنگلیان، علاقه و شفقتی در دل صغری پدید می‌آورد، و سرانجام شبی او را تصرف می‌کند. صغری آبستن می‌شود. ماجرای صغری به گوش زن حاجی رسیده است. همخوابگی با کلفت خانگی البته حق آقازاده است، تا از گزند اطفای شهوت در بازار آزاد در امان باشد. اما نه این که کلفت را آبستن و زبانش را دراز کند. بنابراین با پنهان کاری زن حاجی، مدت آبستنی صغری سپری می‌شود و او را می‌زاید. به دستور خانم، نوزاد را به مستراح می‌اندازند و هفته بعد نیز مواجب پس‌افتاده صغری را به دستش می‌دهند و او را از خانه بیرون می‌کنند.
در این هنگام نهضت جنگل به خاطر اختلافات درونی و فشار نیروهای اجنبی و تسلط ارتش مرکزی به کلی از هم پاشیده است.
صغری به جایی راه ندارد. او به خواهر و شوهر خواهرش که کارگر خوش طینتی است می‌پیوندد و به کار در باغ‌های توتون می‌پردازد. اینک او می‌تواند روی پای خود بایستد. در زندگی او فصل تازه‌ای آغاز شده است.
در « دختر رعیت» نویسنده با اسلوبی و صاف کوشیده است ابعاد عینی و درونی ماجرا با حوادث تاریخی ربط دهد. و گرچه، او نیز به شیوه نویسندگان قبلی گهگاه در مسیر داستان دخالت می‌کند، اما با توجه به سال انتشار کتاب، می‌توان گفت اسلوب وصفی رمان و گردش مرتبط وقایع، پیشرفتی در رمان نویسی ایران صورت داده است.

6ـ نیمه راه بهشت
سعید نفیسی 1331 (رقعی، 295 صفحه)
این رمان از لحاظ موضوع و طرح داستانی اعتبار خاصی ندارد. اما از نظر افشاگری‌های سیاسی اثری است ممتاز و تا حدودی کم نظیر. سعید نفیسی در نگارش رمان از اطنابات و طول و تفصیل‌های بالزاک مآبانه‌ای سود جسته است، ضمن آن که جز در لحظاتی نتوانسته به تشریح کامل و ظریف روابط جامعه بالزاکی نزدیک شود.
داستان در طبقات و سطوح بالای جامعه سال‌های نگارش اثر جریان دارد. نام آدم‌های متعدد آن یا ترجمه به معنی و حروف درهم شده نام‌های واقعی سیاستمداران و متنفذان روز است، یا کلماتی ساخته شده بر وزن آن نام‌هاست. بنابر این با کمی دقت می‌توان هویت واقعی بازیگران صحنه را تشخیص داد. مثلاً فرازجوی (فرود)، روشن سفید بخت (نیر سعیدی)، دکتر طیبی (دکتر طاهری)، الک بدنی (ملک مدنی)، دکتر ادبار (دکتر اقبال)، علی اکبر دیپلماسی (علی اکبر سیاسی)، سید عنعناتی (سید ضیاء)، بالارو (ساعد)، باتنگان (بازرگان)، اختلاج (ابتهاج)، مسواک زاده (مصباح زاده)، روانگاه فاسد (جهانشاه صالح)، بدپوز خوش کیش)، عورتگر (صورتگر)، خسیل الکی (خلیل ملکی)، سپهبد زرمدی (سپهبد احمدی) همه از شخصیت‌های معروف عصرند. بیشتر صحنه‌های کتاب را ضیافت‌های مجلل، یا مجالس خصوصی مردم بالای جامعه از جمله فراماسون‌ها تشکیل می‌دهد. مردمی که بهشت موعودشان فلان کشور خارجی است و به سوی سرزمین معبود سلوک می‌کنند.
نویسنده اطلاعات خود را از چگونگی محیط رشد، تربیت، ترقی و نیل آدم‌ها به مناصب عالی و شبکه روابط فاسد آنان ارائه می‌دهد: روزگاری که تعیین وکیلان و وزیران با سفارش و تصویب سفارتخانه‌های خارجی، یا بر اثر مواضعه و تبانی عوامل ذی نفوذ و صاحبان امتیازات مادی انجام می‌گیرد. اعمال این قدرت بی مهار به آنجا می‌کشد که چون بستنی فروش محله بی اختیار چشم در چشم یکی از متنفذان دوخته، به جایی می‌افتد که عرب نی می‌اندازد. و بدین ترتیب ارزش رمان نفیسی در سندیت بخشیدن به افسانه‌هایی است که در افواه عوام بود، اما هیچ کس بدان وزنی نمی‌نهاد.

7ـ چشمهایش
بزرگ علوی 1331 (رقعی، 287 صفحه)
استاد « ماکان» نقاش بزرگ که یکی از مبارزان علیه دیکتاتوری رضاخان بوده، در تبعید درمی‌گذرد. جزو آثار باقی مانده او پرده‌ای است به نام «چشمهایش». چشم‌های زنی که گویا رازی را در خود پنهان کرده است. راوی داستان که ناظم مدرسه و نمایشگاه نقاشی است دچار کنجکاوی سوزانی است که راز این چشم‌ها را دریابد. بنابراین سعی می‌کند «مدل» را یافته و درباره ارتباطش با استاد ا زاو بپرسد. پس از چند سال، ناظم مدل را می‌یابد و در خانه مجلل او با هم به گفتگو می‌نشینند. زن می‌گوید که دختر خاندان متعینی بوده که به خاطر زیبایی‌اش توجه مردان بسیاری را جلب می‌کرده است. اما مردان و عشق بازیچه او بوده اند. تنها در برخورد با استاد کسی را می‌یابد که اساساً توجهی به جمال و جاذبه وی ندارد. زن برای جلب توجه استاد در تهران و اروپا با تشکیلات مخفی که زیرنظر استاد است همکاری می‌کند، تا سرانجام به وی نزدیک می‌شود. اما استاد نه فداکاری او را جدی می‌گیرد و نه پی به کنه احساسات و عواطفش می‌برد. در عوض در برابر او، و بخصوص از چشم‌هایش هراسی گنگ ابراز می‌کند. در پایان استاد گرفتار پلیس می‌شود، و زن پیشنهاد ازدواج رئیس شهربانی را، که یکی از خواستاران قدیمی اوست، می‌پذیرد به شرط آن که استاد از مرگ نجاتی ابد. استاد به تبعید می‌رود و البته هیچگاه از فداکاری زن آگاه نمی‌شود. او تمام حسیات و تلقیات خود را در قبال زن در پرده‌ای به نام «چشمهایش» به یادگار نهاده است. در این چشم‌ها بطور کل زنی مرموز، اما به هر حال دمدمی مزاج و هوسباز و خطرناک متجلی است: زن می‌داند که استاد هیچگاه به ژرفای روح او پی نبرده و این چشم‌ها از آن ا و نیست.
بزرگ علوی در این رمان روش استعلام و استشهاد را به کار برده، روشی که چند اثر دیگر او را نیز شکل داده است. این شیوه بیشتر در ادبیات پلیسی معمول است. یعنی کنار هم نهادن قطعات منفصل یک ماجرای از دست رفته و ایجاد یک طرح کلی از آن ماجرا به حدس و قرینه. بدین ترتیب یک واقعه گذشته به کمک بازمانده‌های آن نوسازی می‌شود. اشارات تاریخی بزرگ علوی نیز بحث‌ها برانگیخته: استاد ماکان گاهی شبیه کمال الملک است. رییس شهربانی، سخت به «آیرم» شباهت دارد. اما هیچکدام دقیقاً الگوی واقعی شان نیستند. این کار فقط برای خلق فضا انجام شده است. نثر منظم و سیال نویسنده در قیاس با معاصرانش بسی امروزی می‌نماید. این کتاب از آثار معدود فارسی است که در مرکز آن یک زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته است.

8ـ آفت
حسینقلی مستعان 1336ـ 1330
(این رمان به صورت پاورقی در بالغ بر 300 شماره مجله تهران مصور منتشر شده است)3
سال‌های پس از جنگ جهانی اول است. آقا بالاخان جوان خوشرو و خوش بنیه که در فرنگستان تحصیلات نظامی کرده با زن فرنگی‌اش (ماریونا) به ایران باز می‌گردد، و در قشون با درجه سرتیپی استخدام می‌شود. طبع هوسباز آقا بالاخان در اولین روزهای بازگشت او را به دام عشق « فروغ» نامزد دوران کودکیش که دختری شیطان و طناز و عشوه گر است می‌اندازد. در حالی که مادر و خواهرش علیه عروس بیگانه جادو و جنبل می‌کنند آقا بالاخان خود نیز در می‌غلتد و در جریان توطئه‌ها چند تن (دو جوان ژیگولوی فامیل ـ یک مامور ـ یک تأمینات ـ پسر وزیر جنگ ـ یک رمال و یک فاحشه) را به قتل می‌رساند، بی آن که دم به تله بدهد. البته خود او نیز ناگزیر دچار آلودگی‌های دیگری می‌شود. سیفلیس می‌گیرد، یا می‌کوشد همسر شرعی خود را به آغوش وزیر جنگ وقت بیندازد. سرانجام ماریونا از او طلاق می‌گیرد و با دختر خردسالش (زیبا) به اروپا می‌رود و آقا بالاخان با فروغ ازدواج می‌کند.
اما این موفقیت مشکل تازه‌ای آفریده است. آقابالاخان فریفته (نشاط) خواهر فروغ شده است تا آنجا که در پی این سودا عشق نخستین خود (فروغ) را نیز به قتل می‌رساند. این بار نشاط که از ماجرا بو برده او را از خود می‌راند و یگانه دختر خواهر مقتولش (فروغ کوچک) را نیز نزد خویش نگه می‌دارد و با مرد دیگری ازدواج می‌کند.
آقابالاخان که سرش به سنگ خورده سعی می‌کند به نیروی محبت دختر کوچکش خود را اصلاح کند. در این میان دختر زیبایی به نام اقدس که از ماجراهای آقابالاخان آگاه است تصمیم می‌گیرد او را به راه سلامت هدایت کند، و همسرش می‌شود. اما ورق برگشته است. شب عروسی آن‌ها مرگ فروغ کوچک جشن را به عزا مبدل می‌کند، و چند روز بعد آقابالاخان به اتهام اختلاس در وزارت جنگ به محاکمه کشیده می‌شود. خانه و اثاثش را برای پرداخت قروضش می‌فروشد و خود به پرورش سگ‌ها می‌پردازد. معهذا این خوشبختی کوچک نیز خود را از او دریغ می‌کند. بیماری سیفلیس عود می‌کند و اقدس همسرش فریب جوانی از خویشان را می‌خورد. آقابالاخان زنش و فاسق او را در بستر کامجویی شان می‌کشد و در محاکمه نیز تبرئه می‌شود.
سال‌ها می‌گذرد، آقابالاخان بیمار، رنجور، الکلی و تریاکی است و تنها امید او بازگشت همسر اولش ماریونا و دختر جوانش زیبا است. اما به نامه‌های التماس آمیز او جوابی داده نمی‌شود. از آن سو، سرانجام نفوذ دختر جوان مادر را وادار به تمکین می‌کند، منتهی نامه‌ای که باید خبر خوش را به آقابالاخان بدهد به عللی به دستش نمی‌رسد، بالاخره شبی که در بستر مرگ با کابوس قربانیانش محشور است، زن و فرزند به بالین او می‌رسند. آقابالاخان از مرض قلبی مرده است.
به طور کلی نویسنده در نقاشی مدارهای تباه و تیره جامعه‌ای که بر محور سودجویی و کامروایی می‌چرخد موفق بوده است. گرچه آفتی که ریشه‌های این نظام را پوسانده، هیچگاه تجزیه و تحلیل نشده، ولی عوارض آن که روابط انسانی، اداری، تربیتی و سیاسی طاعون زده است با نمونه‌های فراوان و به طرزی مقنع پیش چشم خواننده گسترده است.
جبرگرایی نویسنده و برداشت‌های رومانتیکی که دارد آدم‌ها را علی‌الاصول محکوم سرنوشت نشان می‌دهد، شاید هم نوعی بینش تحصلی در این داستان یافت شود، اما اگر به عمق و انگیزه اساسی این اعمال ننگریم، شکل ظاهری آن جز سرنوشتی کور نیست که نویسنده با تسلط و آب و تاب بروزهای آن (یعنی سلسله‌ای از حرکت‌های خشن و تب آلوده) را روایت کرده است.

9ـ یکلیا و تنهایی او
تقی مدرسی 1334 (رقعی، 153 صفحه)
داستان که بر مبنای روایات عهد عتیق ساخته شده، در اسرائیل کهن می‌گذرد. یکلیا دختر پادشاه اورشلیم که خود را به عشق چوپانی تسلیم کرده است، با افتضاح مرسوم از شهر طرد شده و اینک تنها و بهت زده در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه می‌زند. غروب هنگام شیطان به سراغ او می‌آید و به مثابه دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه می‌گوید. قصه برخورد خدا و شیطان بر سر مخلوق:
« میکاه» پادشاه باستانی اورشلیم، با نیک بختی و عزت روزگار می‌گذراند و خداوند (یهوه) حامی اوست. عازار پسر میکاه که از جنگی پیروزمندانه بازگشته در ضمن غنیمت‌های جنگی، زنی فتان به همراه دارد به نام تامار. عامه عقیده دارند که تامار فرستاده شیطان است. علیرغم هشدارها و اخطارهای کاهنان، پادشاه که دل در گروی عشق تامار نهاده او را به شهر خدا می‌پذیرد. تامار بر پادشاه و پسرش، عمویش و خلاصه بر همه پیرامونیان نفوذی عمیق و مشوش کننده دارد. یهوه به نشانه خشم خود توفان و بیماری را به سراغ اورشلیم می‌فرستد. مردم نیز از پادشاه تقاضای اخراج تامارا را دارند. میکاه، در این دوراهی تردید، زمانی چند مقاومت می‌کند، اما سرانجام حس وظیفه بر او غالب می‌آید و تامارا را از شهر بیرون می‌کند، توفان فرو می‌نشیند، روح یهوه شاه را فرا می‌گیرد و مردم به او درود می‌فرستند. او همان پادشاه محبوب گذشته است. مظهر خیرات است و تاریخ نویس شرح مناقب شرا می‌نویسد. لکن در درون او چیزی شکسته ست. او یکبار عشق خاکی را شناخته اما گویی شادی اقعی با ایمان به خداوند منافات دارد. او همه چیز را خود کشته، و اینک در برابرش آینده‌ای از تلخی و انزوا گسترده است. نه پادشاه که همه پیرامونیان، پس از دیدن تامارا، اطمینان به نفس را از دست داده‌اند.
شیطان نتیجه می‌گیرد که زمین و لذت‌هایش انسان را فراموش کرده، زیبایی را کنار نهاده، و عقل متوسط ـ عقل گدایان روح ـ بر آن حاکم است. آری بشر دچار تنهایی و ترس است. و این مشیت الهی است.
نثر تقی مدرسی در این کتاب، شفاف و زلال است و توصیفات تابلو مانند شاعرانه و رنگینی دارد که گویی عطری کهن از آن برمی‌خیزد. این گونه نثر که از ترجمه کتاب مقدس برداشت شده، به روزگار نگارش « یکلیا» کم سابقه بوده و بدنبال توفیق آن بسیار مورد تقلید قرار گرفته است.4

10ـ مدیر مدرسه
جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر می‌شود. در چند فصل کوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع کلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا می‌شویم. معلم کلاس چهار هیکل مدیر کلی دارد و پر سر و صداست. معلم کلاس سوم افکار سیاسی دارد. معلم کلاس اول قیافه میرزا بنویس‌ها را دارد. معلم کلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه کاره مدرسه است. بچه‌ها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافه‌ها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون می‌شود. بهر حال، مدیر ترجیح می‌دهد از قضایا کنار بماند و اختیار کار را به دست ناظم بسپارد که «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است که در چند مورد راساً دخالت کند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی کفش و کلاه برای بچه‌های مردم». این چنین است که مدیر شاهد ساکت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت می‌کند، و وسوسه استعفاء رهایش نمی‌کند. وقتی معلم کلاس سوم را میگیرند مدیر از خود می‌پرسد که چه کاری از دستش بر می‌آید. روزی که معلم خوش هیکل کلاس چهارم زیر ماشین می‌رود، مدیر در بیمارستان بالای هیکل درهم شکسته او، برای نخستین بار اختیار از کف می‌نهد و چشمه‌ای از منش عصبی خود را نشان می‌دهد، به راستی آقا مدیر چه کاره است؟ در واقع او کارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن کرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلی‌ها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به کمک تدریس خصوصی بتواند کمک هزینه‌ای به دست آورد.
حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا می‌گیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعه‌ای ظرف شکیبایی‌اش را سرریز می‌کند. پدر و مادری به دفتر مدرسه می‌آیند و با هتاکی و داد و بیداد شکایت می‌کنند که ناموس پسرشان را یکی از همکلاسی‌ها لکه دار کرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در می‌گیرد مدیر که حسابی از کوره در رفته پسرک فاعل را صدا می‌کند و جلوی صف بچه‌ها به قصد کشت او را می‌زند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان می‌شود «خیال می‌کنی با این کتک کاری‌ها یک درد بزرگ را دوا می‌کنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر که کلانتر محل و پزشک معاینه کنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست کنند؟ برای چه و برای که؟ که مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این کار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یک داس و چکش زیر عکس‌های مقابر هخامنشی کافی است.»
پسرک فاعل که بد طوری کتک خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار می‌کنند. مدیر سرانجام کسی را یافته که به حرفش گوش کند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی کاغذ می‌آورد که « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی می‌توانست با آن یک برنامه هفت ساله برای کارش درست کند» و می‌رود به دادسرا. اما بازپرس ا زاو عذر می‌خواهد و می‌گوید قضیه کوچکی بوده و حل شده...
واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را می‌نویسد و به نام یکی از همکلاسان پخمه‌اش که تازه رئیس فرهنگ شده پست می‌کند.
در باره اسلوب نثری آل احمد در فصل قصه نویسی سخن گفتیم.

11ـ شوهر آهو خانم
علی محمد افغانی 1340 (وزیری، 863 صفحه)
ماجرا در شهر کرمانشاه از سال 1313 آغاز می‌شود و تا حوالی سال 1320 یعنی ورود متفقین به ایران ادامه می‌یابد.
سید میران سرابی مردی در حدود 50 ساله، کاسبکاری نسبتاً متمکن، با اصول و معتقدات مذهبی، اما آزاده و خیر، رئیس صنف خباز، شوهر کدبانویی زحمتکش و مهربان و بردبار (آهو خانم) و پدر چهار فرزن داست. این زندگی آرام را ورود زنی به هم می‌زند. روزی در دکان سید میران با زن جوانی (هما) که به خرید نان آمده آشنا می‌شود. این زن که وجاهت و طنازی خیره کننده‌ای دارد، از همان آغاز بر سید میران تأثیر می‌گذارد. هما می‌گوید که شوهرش او را سه طلاقه کرده، فرزندانش را از او گرفته و از خانه بیرونش کرده است. سید میران در پرتو حسی که خود آن را نوعدوستی می‌انگارد، هما را موقتاً به خانه خود می‌آورد و جایی به او می‌دهد. طبعاً آهوخانم نیز شکی در حسن نیت شوهر محبوبش ندارد و با ملاطفت از زن ناشناس استقبال می‌کند. ولی دیری نمی‌پاید که ماجرا رنگ دیگری می‌گیرد. نفوذ هما بر سید میران بیشتر میشود و آهو خانم به طور مبهم حس خطر می‌کند . سرانجام سید میران به بهانه بستن دهان بدگویان هما را به عقد خود در می‌آورد. کم کم هما حقوقی بیشتر از آهوخانم به دست می‌آورد. بین دو هوو برخوردهایی روی میدهد. سلطه خشم و شهوت، سید میران را وادار می‌کند که زن بزرگش را به طور مرگباری کتک بزند و همه روابط زناشویی را با او قطع کند. دورانی خوابناک و لذت بخش برای سید میران آغاز می‌شود. در برابر چشمان متعجب و گاه فضول همسایگان، همکاران، فرزندان و بخصوص دیدگان غمناک و مبهوت آهوخانم، سید چون گنجشکی که افسون مار است به همه هوس‌های هما تن در می‌دهد. عشق پیری او را هر چه شیداتر، تک روتر و تسلیم‌تر کرده است. سید به کار و کاسبی‌اش نمی‌رسد، با هما شراب می‌خورد، اجازه می‌دهد که او لباس‌های هوس انگیز بپوشد و به خیابان برود. به تدریج ثروتش را به شکل هدایای گوناگون به پای هما می‌ریزد. گرچه هما برای کسب هر کدام از این امتیازات ابتدا در برابر اعتراض شدید شوهرش، هوویش و حتی دیگر آشنایان قرار می‌گیرد، ولی برنده نهایی اوست که سلاح دولبه هوش و جمال را با قدرت به کار می‌برد. «آهوخانم» در تمام مدت با سکوت و حسرت شاهد اندوهناک ویرانی شوهر و آینده کودکان خویش است. او و هما دو روی سکه زن ایرانی هستند که در عین حال از نظر بی پناهی و بی آتیه بود نبا هم وجه مشترک دارند، یعنی تا وقتی عزیزند که آب و رنگی دارند و در دل شوهر جا می‌گیرند.
در فصول پایان کتاب سید میران که تقریباً همه چیزش را از دست داده خانه و دکانش را نیز حراج می‌کند، سهمی برای بچه‌ها و آهو خانم (که فعلاً دور از خانه به حال قهر به سر می‌برد) می‌گذارد و با هما به قصد سفری بی بازگشت به گاراژ می‌روند. آهوخانم از ماجرا آگاه می‌شود، یکباره از پوسته انفعالی‌اش بدر می‌آید، خود را به گاراژ می‌رساند و سید میران را با آبروریزی به خانه می‌برد. سید میران منتظر است که هما نیز به دنبال او به خانه بیاید، ولی به او خبر می‌دهند که هما باز نخواهد گشت، هما با راننده اتومبیل که یکی از عشاق سابق اوست شهر را ترک کرده و به دنبال سرنوشت دیگری رفته است. در این فرصت وضعی که بارها عقل سید میران به او تلقین می‌کرد، اما عشقش به هما مانع بود، خود به خود پدید آمده است. هما رفته است و سید میران باید بار یک زندگی در هم شکسته را با کمک آهوخانم که همچنان مهربان و وفادار است به دوش کشد.
گرچه این رمان گهگاه دستخوش اطناب ملال آوری است و بخصوص گفتگوها زیر تأثیر رمان نویسان اروپایی قرن 19 آمیخته با اساطیر و احادیث غرب و شرق است، و اغلب در حد معلومات گویندگان نیست؛ اما در ضمن نویسنده در چند خط اصلی موفق بوده است:
ـ سه قهرمان اصلی کتاب کاملاً برای خواننده آشنا و موجه هستند؛ این اطناب حداقل نکته ناشناسی در آدمهای رمان باقی نگذاشته، آنها کاملاً زنده با گوشت و پوست و حس وجود دارند.
ـ در لابلای داستان چشم انداز گویایی از زندگی و تاریخ کشور را در یک شهرستان در زمان سال‌های اثر ترسیم کرده است. در حاشیه حوادثی که بر قهرمانان اصلی می‌گذرد، ماجرای تغییر لباس و کلاه، کشف حجاب، برخوردهای صنفی، انتخابات، نظام اداری و حکومتی، رابطه شهر و روستا و سلسله روابط مردم با قدرت جابرانه مستقر کشف و روشن شده است.
ـ آهوخانم در واقع غمنامه زن ایرانی است. و سند محکومیت سرنوشتی که در سال‌های روایت شده برای زنان وجود داشته است.
12ـ سنگ صبور
صادق چوبک 1345 (رقعی، 400 صفحه)
شیوه نقل داستان، حدیث نفس آدم‌های کتاب است در ذهن خود. این التزام ساخت مشکلی را بر نویسنده تحمیل کرده و در عین حال بیان او را به قلمرو مطلوب و تخصصی‌اش رهنمون شده است. هر یک از آدم‌ها می‌توانند با آزادی کامل حرف بزنند (چون در خاطرشان حرف می‌زنند) اما هر یک از آدم‌ها مکلفند زبانی کاملاً مستقل (با لغات و کلمات طرد شده) و مسائلی متناسب با سجایاشان داشته باشند. صادق چوبک از پس این مشکل به درستی برآمده و یکی از رمان‌های استادانه ادبیات فارسی را پرداخته است.
داستان در شیراز می‌گذرد. حدود سال 1312. در خانه‌ای همسایه داری. گفتیم که داستان حدیث نفس مستأجران است.
مستأجر نخست، احمد آقا، روشنفکری است با تلخ نگری و ذهنیت گرایی روشنفکران روزگارش، که طبعاً از هر اقدام عملی معذور است. احمدآقا در کنج اتاقش با عنکبوتی که به او «آقا مولوچ» نام داده بحث می‌کند و اغلب درباره وسوسه‌ها، دشواری‌ها و وظایف یک « نویسنده گداها».
مستأجر دیگر « گوهر» زن جوانی است که برای عماش خود و پسر خردسالش «کاکل زری» تن فروشی می‌کند. گوهر در گذشته همسر حاجی متمکنی بوده است. روزی در شاهچراغ آرنج زائری به بینی کودک می‌خورد و او خون دماغ می‌شود. این پیش آمد، با تلقین و تفتین هووهای گوهر، یعنی اثبات حرامزادگی کودک. پس حاجی زن را طلاق می‌دهد و او را با فرزندش از خانه بیرون می‌کند. گوهر احمدآقا را دوست دارد و احمدآقا نیز ضمن آن که گاه گدار از وصال او تمتعی می‌برد به او و کودکش علاقمند است اما هیچگاه نمی‌تواند تصمیم گیرد و برای نجات آن‌ها با گوهر ازدواج کند. ما حدیث نفس گوهر را در کتاب نداریم. ظاهراً داستان از جایی شروع می‌شود که او به قتل رسیده، در عوض ذهنیات کاکل زری را داریم که با زبان طفلانه و لهجه شیرازی قصه مشتریان هر شبه مادرش را با منطق ساده خود توجیه و تفسیر می‌کند.
مستأجر دیگر «بلقیس» زنی است زشت رو و حشری که شوهرش عنین است. بلقیس عاشق احمدآقا است و گوهر و پسرش را مانع اصلی در راه وصال محبوب می‌بیند و از آن‌ها نفرت دارد. آخرین مستأجر « جهان سلطان» پیرزنی است افلیج که روی لگن نشسته و همسایه‌ها (بیشتر گوهر) گاهی لقمه نانی به او می‌دهند و زیرش را تمیز می‌کنند. پیرزن در رویای خویش خاطره زیارت اماکن مقدس را دوره می‌کند و انتظار نجات‌دهنده‌ای را می‌کشد.
در بیرون از خانه نیز با اوضاع اجتماعی شیراز و با ذهنیات «سیف القلم» (قاتل معروف روسپیان) آشنا می‌شویم. و از این دریچه است که می‌بینیم گوهر چگونه به وسیله سیف‌القلم با طرزی فجیع مسموم و مقتول می‌شود.
پی‌آیند این وضع تنها ماندن کاکل زری و مرگ جهان سلطان است. کاکل زری نیز مورد تجاوز قرار می‌گیرد و سپس در حوض آب خفه می‌شود. و احمدآقا که بی تصمیمی، تزلزل و ضعف نفس خود را مسبب این وقایع می‌داند، در انزوای هدیان بارش گاه با بازپرس محاجه‌ای خیالی ـ واقعی دارد، گاه شاهنامه می‌خواند و می‌گرید، یا با بلقیس همآغوشی می‌کند.
در قسمت آخر رمان نمایشنامه‌ای داریم که موضوع کلی آن در بحث‌های احمدآقا و آقا مولوچ مطرح شده: نمایشنامه‌ای در باره خلقت انسان اولین، که حاوی فلسفه نویسنده نسبت به سرنوشت آدمی ‌است.
از بابت اسلوب نگارش این رمان باید گفت که یکی از مشکل‌ترین ساخت‌های ادبی مورد آزمون قرار گرفته است. حداقل شش نوع زبان و لحن برای این داستان ساخته شده؛ به علاوه در استخدام لغات و تصاویر، اصطلاحات خاص زمان اثر در نظر گرفته شده یعنی هیچ لغت و تعبیری ساخت سال‌های بعد در آن راه ندارد. جریان‌های ذهنی اگر چه ظاهراً بی نظم می‌نماید ولی در آخر کتاب به خوبی همدیگر را تکمیل می‌کنند، و قصه با تمام ابعاد فاجعه آسایش در برابر ما قدم می‌افرازد. در این جا یک بار دیگر شاهد خونسردی تحسین‌انگیز صادق چوبک هستیم. کتاب خواننده را خون به دل می‌کند. اما نویسنده کاملاً خویشتن دار است. چرا که علی الظاهر او فقط ذهنیات چند آدم را گزارش کرده است.

13ـ سفر شب
بهمن شعله ور 1345 (رقعی، 241 صفحه)
سفر شب بازگوی سیر آرمان‌های جوانی و سر به سنگ خوردن گروهی بچه محل است (مقصود بک ـ میدان تجریش و...) حدیث چند روشنفکر و چند یکه بزن. فضای اثر یادآور سال‌های قبل از 1340 است. آغاز رهایی روحی از ناکامی‌های سیاسی. روشنفکر از کسوت نزار و درمانده‌اش درآمده، کوهنورد و مشت زن و رفیق لات‌هاست. در عوض دعاوی بزرگش را عمداً به فراموشی می‌سپارد و گرد خوشی‌های بیعارانه تن می‌گردد.
در طول این سفر ـ سفر شب ـ با این حال، قضایا به عاقبت تاریکی می‌انجامد. دانشجوی سال آخر پزشکی در عین سلامت و نیرومندی خودکشی می‌کند. لات جوانمرد به دست پلیس اعدام می‌شود و راوی اثر (هومر) به بهانه تحصیل خود را به امریکا می‌اندازد و یک آنارشی روحی را می‌پذیرد. سیری از هاملت تا امیر ارسلان و بهلول.
رمان به صورت فصل‌های پراکنده، تک گویی، حدیث نفس و محاکات در فضایی آشفته پرداخت شده و از بابت تدارک یک زبان ذهنی قابل تعمق است. از سویی به طور مستقل آینه‌ای از وضع روحی جوانان و چشم انداز اجتماعی آن ایام به دست می‌دهد: مشروب خواری مدام، شاخ و شانه کشی، بحث‌های روشنفکری، همه و همه در صحنه اماکن تفریح عمومی. راوی اثر که داعیه تعالی داشت در پایان تسلیم وضع موجود شده و از همان پدری تقلید می‌کند که همواره مورد انتقادش قرار داده بود: « یک نیمچه فیلسوف هیچکاره و همه کاره و کله پاچه خور و زن دوست عین پدر».
به قول منتقدی که به نسل پیشتر تعلق دارد: «سفر شب ادای یک ادیسه مسکین هم هست. نه به جستجوی هویت خوی شکه به قصد سر در آوردن از هرزآب بهلولی. نقطه شروعش اشربه خواری و نزول اجلال به «قلعه» و نقطه ختامش «رومسخرگی پیشه کن» و نزول اجلال دیگری به این قلعه بزرگ‌تر، غمنامه نسل جوان‌تری است که در کلاس‌های ابتر ما درس خوانده اند،

/ 0 نظر / 154 بازدید